آخرین اخبار

۲۰ دی ۱۳۹۹ - ۱۴:۱۳
جنبه‌های زنانه

چالش عشقی یک دانشجو

به شما اطمینان می دهم که بدون هیچ چشم داشتی مسئولیت گشودن مبحث چالش عشقی یک دانشجو را با قرائت مقاله ای عمومی درباره این موضوع پذیرا باشم. این مبحث مبحثی معمولی نیست و سختی های زیادی را با خود دارد، لذا می بایست با روحیه ای جدی و همراه با احساس مسئولیت بررسی شود.

گذشته از سن و سال، عشق همواره یک چالش محسوب میشود. در دوران کودکی عشق یک نفر به والدینش چالش است و برای انسان مسن چالش چیزی است که او از عشق حاصل کرده. عشق جبری مقدر است که سیطره قدرتش از بهشت تا دوزخ است. به باور بنده اگر بخواهیم قضاوتی درباره چالشهای عشقی داشته باشیم، ابتدا باید آن را درک کنیم. این چالش ها وسعت و پیچیدگی بیکران دارند و به مرز جغرافیایی خاصی محدود نمی شوند، بلکه تمام ابعاد زندگی بشر را در برمی گیرند. عشق ممکن است چالشی اخلاقی، اجتماعی، روانی، فلسفی، زیباشناختی، مذهبی، طبی یا فیزیولوژیکی باشد. این عناوین تنها بخش کوچکی برای نامیدن این پدیده چند بعدی است. هجوم عشق به تمام حوزه های درهم و پیوسته زندگی در مقایسه با حقیقت عشق که یک چالش فردی عظیم است، مسئله کوچکی است. دقیقا مانند باورهای مذهبی که دائما در مسیر تاریخ، تدوین می شوند و در ماهیت خود تجربه ای فردی هستند که در برابر هیچ قائده و قانونی سر تعظیم فرود نمی آورند، عشق نیز به مفهوم بی اعتبار شدن قاعدهها و قوانین کلی است.

همین واژه عشق به تنهایی برای مبحث ما یک مانع است. براستی چه چیزی عشق نامیده نشده است. با شروع این مطالعه به بالاترین راز ۶۲ و آثاری چون عشق خدای اوریگن ۶۳، عشق عقلانی خدای اسپینوزا۶۴، عشق اندیشه افلاطون ۶۵ و خدای عشق عرفان ۶۶ برمی خوریم. واژگان گوته حوزه عشق انسانی را به ما معرفی می کند

اکنون بگذارید غرایز وحشی

با همه سبعیت اش به خواب رود

آن گاه که عشق آدمی از عمق به جوشش درآید

عشق خداوند نیز به جنبش در می آید

در این بخش عشق یک نفر به همسایه اش را از منظر حس شفقت مسیحی و همچنین بودایی و نیز عشق بشر در عرصه خدمت به اجتماع را چنانچه بیان شد درمی یابیم. در قسمت بعد عشق به وطن و عشق به نهادهای آرمانی مانند کلیسا را می پوییم. پس از آن عشق به والدین و از همه مهم تر عشق به مادر و سپس عشق به فرزندان را بررسی می کنیم. وقتی به عشق و ازدواج می رسیم (عشق نکاحی) قلمرو روحانی را رها کرده و وارد قلمرویی متعادل میان روح و غریزه می شویم. در اینجا آتش خالص شهوت، عطش جنسی را شعله ور می کند و آشکال ایده آل عشق

عشق به والدین، عشق به وطن، عشق به همسایه و ...) با عطش به قدرت شخصی و تمایل به مالکیت و فرمانروایی در می آمیزد. این بدان معنا نیست که هر ارتباطی با غریزه در جدال با عشق است. بالعکس زیبایی، درستی و قدرت آن کامل تر و غریزی تر می شود. اگر تنها غریزه چیره شود آیا حیوان است که مطرح می شود؟ عشق نکاحی را می توان همان عشقی دانست که گوته در پایان فاست بیان می کند:

روح بواسطه جذابیت

ماهیت نخستین را بروز می دهد

پیوندها را در هم می شکند

آنگونه که که هیچ ملک و انسی قادر نیست.

ماهیت های دوگانه به تنهایی رشد کرده اند

و باطنا یکی شده اند.

تنها بواسطه عشق ابدی است که

این دو از هم جدا می شوند

اما نیاز ضروری به چنین عشقی نیست. شاید سخنان نیچه را یادآور می شود: "دو جانور بر روی هم پرتو افکنده اند." عشق عاشق باز متفاوت است. با وجود کم رنگ شدن آیین ازدواج و تعهد به زندگی مشترک ممکن است این عشق به دست قدرت تقدیر یا طبیعت غم انگیزش تغییر چهره دهد. اما به عنوان یک قانون، غریزه با درخشش کم سویش یا آتش در حال اهتزازش چیره می شود.

از این رو ما آمادگی ورود به بحث درباره موضوع و مفهومی را نداریم که سرفصل هایش جزء ناشناخته ترین سرفصل هاست و بسط موضوعی آن محدود شدنی نیست. دست کم برای مبحث پیش رو، تمایل من به محدود کردن مفهوم عشق به چالش چگونگی کنار آمدن یک دانشجو جوان با مسائل جنسی است. اما این کار را نمی توان درست انجام داد چون تمامی مفاهیم عشقی که پیشتر به آنها اشاره کردیم به طور فعال به چالش عشقی دانشجو ورود پیدا می کند.

با این حال می شود درباره موضوع شیوه برخورد نمونه انسانی معمولی تحت شرایطی که پیشتر توضیح دادم بحث کنیم. با چشم پوشی از این حقیقت که انسان معمولی وجود خارجی ندارد در می یابیم که حتی در میان افرادی از متفاوت ترین گونهها، شباهت های کافی وجود تا بحث درباره چالش نمونه انسانی را تضمین کنیم. مانند همیشه راه حل عملی این چالش به دو عامل بستگی دارد: تقاضا و ظرفیت های فرد و شرایط محیطی.

این وظیفه گویای آن است که می تواند یک زمینه کلی از مفاهیم را درباره این مبحث ارائه دهد. این کار زمانی به طور طبیعی پیش می رود که من به عنوان یک پزشک، گزارشی بی طرفانه از مسائل را همان طوری که هستند ارائه دهم و از صحبتهای کهنه و در عین حال اخلاق مدارانه که موجب ارائه مطلب در پوششی از حیا و دورویی می شود بپرهیزم. علاوه بر این حضور من در اینجا برای این نیست که بگویم چه کاری بایستی انجام شود. این مسئله، دغدغه کسانی است که همیشه می دانند چه چیزی برای افراد بهتر است.

بن مایه بحث ما "چالش عشقی یک دانشجو" است. فرض من این است که "چالش عشقی" به معنای روابط میان دو جنس است و نباید صرفا آن را "چالش جنسی" یک دانشجو تعبیر کرد. این موضوع برای بن مایه بحث ما محدودیتی مفید را ایجاد می کند. چون رابطه جنسی تا آنجایی قابل ملاحظه است که چالشی عشقی یا رابطه ای باشد. از این رو می توانیم تمام آن پدیدههای جنسی را که ربطی به رابطه عشقی ندارند از قلم بیاندازیم. پدیده هایی چون انحرافات جنسی (به استثنای همجنس گرایی)، استمناء و روسپی گری. اما می توانیم همجنس گرایی را در نظر بگیریم چون همجنس گرایی عمدتا برای روابط عشقی چالش محسوب می شود. ولی می توانیم روسپی گری را در نظر نگیریم چون به طور معمول این موضوع وارد روابط عشقی نمی شود، گرچههمیشه استثنائاتی وجود دارد. 

همان گونه که می دانید راه حل معتدل چالش عشقی ازدواج است. اما تجربه نشان می دهد این حقیقت آماری شامل حال دانشجویان نمی شود. دلیل روشن آن این است که به طور کلی دانشجو در شرایطی نیست که بتواند خانهای تهیه کند. دلیل بعدی سن پایین اکثر دانشجویان است که بخشی به خاطر تحصیلات ناتمام و بخشی به خاطر نیاز به آزادی در رفت و آمد، هنوز در شرایطی نیستند تا به واسطه ازدواج به ثبات اجتماعی برسند. عوامل دیگری که مد نظر اند شامل عدم بلوغ روانی، وابستگی کودکانه به خانه و خانواده، ظرفیت پایین برای عشق و مسئولیت پذیری، نداشتن تجربه شناخت از زندگی و جهان پیرامون، تخیلات دوران جوانی و امثالهم می شوند. دلیلی که نباید دست کم گرفته شود شکیبایی زیرکانه دانشجویان دختران است.

هدف اول آنها تکمیل تحصیلات و کسب یک مهارت است. بنابراین آنها از ازدواج بخصوص با یک دانشجو امتناع می ورزند، چون دانشجو تا زمانی که دانشجو است به همان دلایلی که پیشتر اشاره شد نمی تواند شریک ازدواج مطلوبی باشد. دلیل بسیار مهم دیگر برای میزان اندک ازدواج دانشجویی مسئله بچه دار شدن است. به عنوان یک قانون، زمانی که دختری ازدواج می کند بچه می خواهد، درحالی که یک مرد زمانی به اندازه کافی از پس مخارج بر می آید که بچه ای وجود نداشته باشد. ازدواج بدون بچه هیچ جذابیت خاصی برای یک زن ندارد. لذا ترجیح می دهد که منتظر بماند.

درست است در سال های اخیر ازدواج های دانشجویی بیشتر شده است. این نسبتا بخاطر تغییرات روانشناختی در دیدگاه نوین ما و تا حدی بستگی به گسترش میزان جلوگیری از بارداری دارد. در میان مباحث دیگر، تغییرات روان شناختی که پدیده ازدواج دانشجویی را به وجود آورده است، احتمالا نتیجه فراز و نشیب های معنوی چند دهه اخیر بوده که هنوز هم قادر به فهم اهمیت کامل آن نیستیم. تمام چیزی که می توانیم بگوییم این است که در پیامد پراکندگی همگانی علوم تجربی و روش متفرکانه علمی تر، تغییری در درک مسئله عشق به وجود آمده است. واقع بینی علمی باعث شده دوستی مجدد میان نظریه مقدس در مورد انسان به عنوان موجود برتر و انسان به عنوان موجودی عادی، به وجود آید و انسان امروزی را قادر به گرفتن جایگاه خود در نظام طبیعی سازد.

این تغییر جنبه احساسی و عقلانی دارد. همچین دیدگاهی که مستقیما بر احساسات فرد تاثیر می گذارد. او از محدودیت نظام ماوراء الطبیعه و مقوله های اخلاقی که دیدگاه قرون وسطی را به دنیا شرح می دهد احساس رهایی می کند. ناسزاهای بنا شده بر طرد انسان از طبیعت دیگر پابرجا نیستند و قضاوت های اخلاقی که در نگاه آخر همیشه ریشه در ماورای طبیعت مذهبی عصر دارد، قدرت خود را از دست داده اند. در نظام سنتی اخلاقی هر کسی به خوبی می داند که چرا ازدواج راه درست است و چرا باید از هر روش دیگری از عشق بیزار بود.

ولی جدای از این نظام، در زمین و آوردگاه طبیعت، جایی که انسان خود را با استعدادترین عضو خانواده بزرگ حیوانات می داند، باید خود را از نو سازگار کند. از دست دادن معیارها و ارزش های کهنه در ابتدا به هرج و مرج اخلاقی منجر می شود. از آن به بعد تمام الگوها مورد شک واقع می شوند، مردم شروع به بحث کردن در مورد چیزهایی می کنند که برای مدت ها پشت تعصب اخلاقی پناه داشته اند. آنها با جسارت حقایق واقعی را کند و کاو می کنند و نیازی مقاومت ناپذیر را برای کسب تجربه به دست آوردن احساس می کنند تا همه چیز را بدانند و درک کنند.

چشمان علم نترس و شفاف هستند؛ آنها از خیره شدن به تاریکی اخلاقی و نقاط ناپاک خود نمی لرزند. انسان امروزی دیگر با پنداشت سنتی متقاعد نمی شود؛ او خود باید دلیلش را بداند. این جست و جو به خلق معیارهای ارزشی جدید راه می یابد.

یکی از این کنکاش ها سنجش عشق بر پایه پاکیزگی است. در بحثی آشکارتر و واقعی تر در رابطه با هم آغوشی، شناخت بیماری های خطرناک آمیزشی بسیار مورد اهمیت قرار گرفته است. وظیفه حفظ سلامتی، خود از ترس های گناه آلود اصول اخلاقی قدیم پیشی گرفته است. ولی روند پاکیزگی اخلاقی هنوز تا حدی پیشرفت نکرده است که به مردم اجازه دهد تا مانند سایر بیماریهای عفونی دیگر به مبحث بیماری آمیزشی نیز پرداخته شود. بیماری های آمیزشی برخلاف آبله و وبا که از نظر اخلاقی پذیرفته هستند، هنوز هم ناشایست تلقی می شوند. بدون شکاین تفاوت های ظریف باعث لبخندی بر لبان مردمی آگاه تر می شود.

بحث گسترده مسئله جنسی اهمیت بسیار بالای میل جنسی را همراه تمام شاخه های روانی آن پیش روی آگاهی همگانی قرار داده است. جنبش روانکاوانه نکوهش شده در طول بیست و پنج سال گذشته سهمی اساسی در این راستا داشت. امروزه دیگر نمی توان اهمیت فوق العاده روانشناختی هم آغوشی را با یک شوخی بد و یا با نشان دادن خشمی اخلاقی نادیده گرفت.

مردم شروع به دیدن مسئله جنسی در بطن مشکلات بزرگ انسانی کرده اند و با جدیتی که دارد این موضوع را بحث و بررسی می کنند. پیامد طبیعی این امر شک در مورد تمام چیزهایی است که قبلا به هیچ وجه مورد بحث واقع نمی شدند. به عنوان مثال این سوال وجود دارد که آیا تنها نوع قانونی امور جنسی از نظر اخلاقی پذیرفتنی است و تمام حالتهای دیگر باید دشوار و غیر قابل کنترل خوانده شوند؟ بحثهای موافق و مخالف به تدریج شکل افراطی خود را از دست می دهند و ملاحظه های عملی خود را در گفتگوها جای می دهند و در نهایت ما در حال دریافت این موضوع مهم هستیم که ارتباط جنسی قانونی برتری اخلاقی به حساب نمی آید.

بعلاوه، مسئله ازدواج با پیشینه غم انگیزش موضوعی برای ادبیات عاشقانه شده است. در حالی که ماجراهای عشقی قدیمی با نامزدی، عروسی و پایکوبی به پایان می رسید، رمان امروزی اغلب پس از ازدواج شروع می شود. در این رمان ها، که در درست هر کسی هست، با اساسی ترین مشکلات که اغلب با درد پرگویی همراه است، برخورد می کنیم. نیازی به زیاده گویی در مورد خیل عظیم و آشکارا هرزه نگر نوشته ها نیست. کتاب پرطرفدار علمی مسئله عشق فورل ۶۷ نه تنها فروشی فوق العاده داشت، بلکه پیروان بسیار زیادی هم پیدا کرد. در ادبیات علمی، مجموعه هایی تألیف شده که هم در گستره و هم در طبیعت مبهم محتویاتشان از هر چیزی که در کتاب میل جنسی روان بیمارانه کرافت ابینگ پیدا می شود، طوری پیشی می گیرد که سی یا چهل سال پیش غیر قابل تصور بود.

معمولا این پدیده ها که به شکلی گسترده شناخته شده اند، به عنوان پدیده های نه چندان مثبتی مورد توجه اند. امروزه آنها این امکان را برای جوانان ایجاد می کنند تا بسیار زودتر از برقراریارتباط جنسی در دو دهه بعدی زندگی خود در کی کامل از چالش مسائل جنسی داشته باشند. برخی از این پدیده ها پیش بینی می کنند که تمایل زودرس به مسائل جنسی، ناسالم و نشانی از انحطاط مدنی است. یاد دارم پانزده سال پیش مقاله ای را در تاریخچه فلسفه طبیعت اوستوالد۶۸ می خواندم که دقیقا می گفت: "انسانهای نخستین مانند اسکیموها و سوئیسیها هیچ نوع چالش جنسی نداشتند.

این مسئله خیلی نیاز به تعمق ندارد تا بدانیم چرا انسانهای نخستین چالش جنسی نداشتند. آنها گذشته از موضوع سیر کردن شکمشان مشکل دیگری برای نگرانی نداشتند. چالش ها سهم ویژه انسان متمدن است. اینجا در سوییس شهرهای بزرگی وجود ندارد ولی این چالش ها کماکان پابرجاست. بنده گمان نمی کنم که بحث درباره مسئله جنسی امری ناسالم است و ایجاد فساد می کند. بلکه این مسئله را نشانی از انقلاب بزرگ روانی عصر حاضر و تحولاتی که ایجاد کرده میدانم. به نظر من اگر این مسئله را که اهمیت حیاتی فراوانی برای سلامت و شادی بشر دارد، هر چه جدی تر و کامل تر بحث کنیم برای همه ما بهتر خواهد بود.

بی تردید اهتمام به این مسئله ما را به سوی پدیده تاکنون ناشناخته ازدواج دانشجویی کشانده است. قضاوت درباره چنین پدیده تازه ای به علت نبود داده های کافی سخت است. در گذشته ازدواجهای ساده اولیه و حتی ازدواجهایی که از نظر اجتماعی بسیار بی ثبات به نظر می رسید، به وفور وجود داشت. از این رو فی النفسه ازدواج دانشجویی امری کاملا مجاز است. مسئله فرزند هم نیز موضوعی دیگر محسوب می شود. واضح است که هر زوجی که در حال تحصیل هستند، باید دور فرزندآوری را خط کشید. البته ازدواجی که به طور عمد فاقد فرزندآوری است همیشه چالش آفرین است. فرزند پیوند ازدواج را پایدار می کند، طوری که هیچ چیز دیگری چنین ویژگی ندارد. و این تمرکز والدین روی فرزندان است که در موارد بسیار حساس، همراهی زوجین را که برای دوام ازدواج ضروری است، زنده نگه می دارد.

وقتی پای فرزند در میان نباشد، علاقه هر یک از زوجین به سمت دیگری جلب می شود که ممکن است بد نباشد، اما متاسفانه در عمل همیشه این تمایل متقابل شیرین نیست. هر یک از زوجین دیگری را به خاطر ایجاد حس نارضایتی سرزنش می کند. در چنین شرایطی برای زن بهتر است که در حال تحصیل باشد، در غیر این صورت بدون داشتن هیچ هدفی تنها می ماند. زنان بسیاری هستند که ازدواج بدون فرزند را تحمل نمی کنند و گاهی خودشان هم غیر قابل تحمل می شوند. اگر او در حال تحصیل باشد، حداقل خارج از ازدواج برای خود زندگی دارد که به قدر کافی رضایت بخش است. زنی که در بچه دار شدن بسیار مصمم است و بچه برای او از شوهرش هم مهم تر است، پیش از ازدواج دانشجویی قطعا بایستی دو برابر فکر کند. همچنین باید درک کند که اصرار به فرزندآوری اغلب پس از ازدواج و به شکلی دستوری پدیدار می شود.

نظر به اینکه ازدواجهای دانشجویی زودتر از موعد هستند، بایستی به حقیقتی استناد کنیم که شامل همه ازدواج های پیش از موعد نیز می شود. به این معنی که دختری بیست ساله از پسری بیست و پنج ساله بزرگتر است، چون در اینجا بلوغ در قضاوت اهمیت دارد. خیلی از مردان بیست و پنج ساله هستند که هنوز بلوغ روانی آنها کامل نشده است. بلوغ دوران کم مسئولیتی و خیال پردازی است. قاعدتا تفاوت روانی به سبب این واقعیت است که پسر به نسبت بلوغ جنسی اش هنوز بچه است درحالی که فراست روانی یک دختر از یک پسر که همزمان با هم به دوره جوانی رسیده اند خیلی بیشتر است. در این دوران بچگی پسران عطش جنسی اغلب رابطه اش را با نیروی حیوانی قطع می کند، درحالی که بر خلاف پسران با شروع بلوغ جنسی در دختران، این حس به خواب می رود تا این که هوس عشق آن را بیدار کند.

تعداد قابل توجهی از زنان هستند که گرچه متاهل هم هستند ولی تمایلات جنسی شان برای سال ها دست نخورده باقی می ماند و هنگامی از آن باخبر می شوند که در رابطه عشقی با یک مرد قرار گیرند. دلیل این که بسیاری از زنان هیچ درکی از تمایلات جنسی به مردان ندارند همین است. آنها کاملا از خودشان ناآگاهند. اما این موضوع در قبال مردان فرق می کند. تمایلات جنسی مانند طوفانی بر آنها می تازد و وجودشان را با نیازها و غرایز حیوانی پر می کند.

هجوم تمایلات جنسی در یک پسر سبب وقوع تغییری نیرومند در روان او می شود. او اکنون تمایلات جنسی مردی بالغ را با روحیهای بچگانه دار است. اغلب خیالات قبیح و صحبت های ناپسند با رفقای مدرسه مانند سیلی از آب آلوده احساسات کودکانه و لطیفش را می شوید و بعضا این احساسات را برای همیشه خاموش می کند. کشمکش های غیر منتظره اخلاقی طغیان می کند، وسوسه های ناشی از هر توصیفی در انتظارش است و خود را به خیالات او گره می زند. تصویر سازی روانی عقده های جنسی بزرگترین مشکلات را برایش ایجاد می کند، درحالی که ممکن است از وجود آنها آگاه نباشد. همچنین هجوم بلوغ جنسی سبب ایجاد تغییرات قابل توجهی در سوخت و ساز بدن او می شود، همان طور که از آکنه و جوش بلوغ که در بیشتر مواقع نوجوانان را آزار می دهد مشخص است. همچنین روان او بر هم می خورد و تعادلش را از دست می دهد. در این سن نوجوان پر است از خیالاتی که همواره نشان عدم آرامش روانی است. این تخیلات ثبات و بلوغ در قضاوت را غیر ممکن می سازد. علایق، مزاج و برنامه هایش به طور نامنظم تغییر می کند.

ممکن است به طور ناگهانی عاشق دختری شده و درست دو هفته بعد از آن نمی تواند درک کند که چگونه مسائلی از این دست برایش اتفاق افتاده است. به شدت به وسیله خیالاتش سردرگم می شود. او نیاز به این اشتباهات دارد تا او را از مزاج و قوه قضاوت فردی اش آگاه سازد. او در حال تجربه زندگی است و باید آن را تجربه کند تا بیاموزد که چگونه مسائل را به شکلی صحیح قضاوت کند. از این جهت مردان بسیار اندکی هستند که تجربه جنسی به این شکل را پیش ازازدواج نداشته اند. طی فرایند بلوغ جنسی، این تجربه بیشتر از نوع انحرافی آن است. این تجربه پیش از این که توسط عموم پذیرفته شده باشد تجربه ای عرفی است. طی فرایند بلوغ جنسی، این تجربه بیشتر از نوع همجنس گرایی است.

تجربه ارتباط با جنس مخالف بعدها ایجاد می شود و همیشه نمی تواند رابطهای جذاب و خوشایند باشد. چون هر چه کمتر عقده جنسی در کل شخصیت فرد تحلیل رود، فرد غریزی تر و خودمختارتر می شود. پس تمایل جنسی کاملا حیوانی می شود و هیچ تمایز روانشناختی ای را به رسمیت نمی شناسد. اگر حقیرترین زن دارای ویژگی های جنسی ثانویه معمول باشد چنین خواهد کردگامی اشتباه به این شکل ما را مجاز نمی کند که درباره شخصیت یک مرد نتیجه گیری کنیم، چون این کنش زمانی می تواند رخ دهد که عقده جنسی هنوز از تاثیر روانی جداست. با این وجود تجربیات بسیار زیادی با این مضمون تاثیر بدی بر شکل دهی شخصیت دارد. چون به وسیله نیروی عادت، تمایل جنسی را در سطح پایینی تثبیت می کند و آن را برای قضاوت اخلاقی غیرقابل قبول می کند.

نتیجه این که، گرچه مرد مورد بحث ما در بیرون شهروندی محترم است، اما از درون قربانی تخیلات سطح پایین جنسی است. در غیر این صورت او این تخیلات را سرکوب می کند و در مناسبتهای شادی این تخیلات دوباره به همان شکل اولیه و بیشتر برای تعجب همسر بی خبر او البته فرض کنید او متوجه اتفاقی است که در جریان است به صورت جهنده ظهور می کند. یک نوع همراهی رایج، سردی زودرس به همسر است. او متوجه اتفاقی است که در جریان است و ظهور پیدا می کند. سردی رابطه با همسر نوعی همراهی رایج است. زنان معمولا از همان روز نخست ازدواج سرد می شوند چون عملکرد روحیشان به این نوع از تمایلات همسرشان پاسخگو نیست. ضعف قدرت قضاوت یک مرد در هنگام بلوغ روانی باید او را آماده کند تا به انتخاب پیش از موعد همسر عمیقا بیاندیشد.

اکنون بیایید به شکل های دیگر رابطه میان دختر و پسر که در طول دوران دانشجویی مرسوم است بپردازیم. همان طور که می دانید، روابط نامشروع خاصی میان دانشجویان دانشگاههای بزرگ دیگر کشورها وجود دارد. انصافا این روابط برخی اوقات دارای ثبات اند و حتی ممکن است دارای ارزش روانشناختی باشد. چون آنها کاملا شامل تمایل جنسی نمی شوند بلکه تا اندازهای عشق محسوب می شوند. بعضا رابطهای نامشروع به ازدواج ختم می شود. این رابطه به طور قابل توجهی ورای فحشا محسوب می شود. قاعدتا این موضوع محدود به آن دسته از دانش آموزانی می شود که نسبت به انتخاب والدینشان محتاط هستند. معمولا این مسئله به مادیات برمی گردد چون بیشتر دختران از نظر مالی به معشوقه شان وابسته اند. بعضا می توان گفت که ایشان عشقشان را به پول فروخته اند. غالبا رابطه در زندگی یک دختر رویدادی زیبا است. در غیر این صورت زندگی او پوچ و فقیرانه است.

درحالی که ممکن است این رابطه برای مرد نخستینآشنایی صمیمانه با یک زن باشد و بعدها در زندگی برایش خاطره ای شود که با احساس خاصی از آن یاد کند. خیلی اوقات چیز باارزشی در این عشق بازی ها وجود ندارد. بخشی از آن بهخاطر ناپختگی احساسات، بی عقلی و نبود درک مرد و بخشی ناشی از هرزگی و دمدمی مزاجی دختر است.

روی هم رفته این روابط روی ناپایدارش را نشان می دهد و مانع شکل دهی ارزش های واقعی می شود. آنها در حال گذر از رویدادها و تجربیاتی با اعتبار بسیار محدود هستند. تاثیر مخرب این روابط بر شخصیت به خاطر این حقیقت است که مرد زن را به آسانی تصاحب می کند، از این رو ارزش عشق تباه می شود. برای مرد رهایی از چالش جنسی با چنین شیوه ساده و عاری از احساس مسئولیتی راحت است. مرد نیز تباه می شود. اما این حقیقت که وی از لحاظ جنسی ارضا می شود، او را از نیروی محرکی محروم می کند که هیچ جوانی بعدن از آن نمی تواند کاری را از پیش ببرد.

او بی تفاوت می شود و می تواند صبر پیشه کند. در ضمن می تواند زنانی را که با او در مراوده هستند ارزیابی کند تا شریک مناسب زندگی خود را پیدا کند. سپس در این میان جشن عروسی راه می افتد و آخرین قرار به پایان می رسد. این رویه کماکان برای شخصیت او مفید است. سطح پایین روابط به نسبت تمایل جنسی را در سطح پایینی از رشد نگه می دارد و این می تواند به راحتی منجر به دشواری هایی در ازدواج شود. یا اگر تخیلات جنسی مرد سرکوب شود، بسیار محتمل است که نتیجه آن تبدیل شدن به آدمی زودرنج، عصبی و یا بدتر از همه متعصب اخلاقی باشد.

مزیتها و زیان های مشابهی را می توان در روابط دوستی میان زنان برجسته کرد. در این مورد تنها تفاوت سن و عامل تربیتی خیلی مهم نیست. ارزش اصلی آن از یک سو به تبادل احساسات لطیف و از سوی دیگر افکار صمیمی است. به طور کلی آنها جسور، روشنفکر و نسبتا زنانی مرد صفت اند که برای حفظ برتری مصمم هستند از خود در برابر مردان دفاع کنند. از این رو گرایش آنها به مردانی است که متکی به نفس، آشوب طلب و کمی خودسر هستند.

تاثیر این گونه مردان بر شخصیت این گونه زنان، تقویت ویژگی های مردانه آنها و تخریب جذابیت زنانه گرایش آنها به مردانی است که متکی به نفس، آشوب طلب و کمی خودسر هستند. تاثیر این گونه مردان بر شخصیت این گونه زنان، تقویت ویژگی های مردانه آنها و تخریب جذابیت زنانه آنها است. اغلب یک مرد تنها زمانی گرایش همجنس گرایانه آنها را کشف می کند که متوجه سردی رابطه زن با خودش می شود.

در میان روابط جنسی دوره دانشجویی، باید به نوعی دیگر از آن اشاره کنیم که حتی اگر عجیب به نظر برسد، کاملا معمول است. این رابطه دلبستگی مردی جوان به زنی سن بالا است. احتمالا متاهل یا در هر صورت بیوه. شم ژان ژاک روسو ۶۹ و رابطه اش با می دو وارنس ۷۰ را به خاطر بیاورید. این رابطه نمونه ای است که در ذهن دارم. مرد معمولا کم رو، نسبت به خود مردد، دارای ترس درونی و بعضا رفتار کودکانه است. او به طور کاملا طبیعی در جستجوی یک مادر است. شاید چون او در خانواده اش بسیار کم یا بیش از حد محبت دیده است. اکثر زنان هیچ چیز را بهتر از مردی درمانده دوست ندارند، بخصوص وقتی به وضوح نشان هم از او بیشتر باشد. آنها از قدرت، برتری و لیاقت یک مرد خوششان نمی آید، اما ضعف او را دوست دارند. خوی بچگانه مرد برایشان جذاب است. اگر او کمی تپق بزند دلرباست. یا اگر کمی بلنگد شاید بتواند حس دلسوزی مادرانه را تحریک کند. قاعدتا زن مرد را اغوا می کند و مرد مشتاقانه دل به مادری او می دهد.

با این حال همیشه اینطور نیست که یک جوان کم رو، کودک باقی بماند. شاید نیاز سرشار به الطاف مادرانه تنها عامل مورد نیاز برای نمایان ساختن عدم رشد در مردانگی او باشد. زن به این روش احساسات او را پرورش می دهد و آنها را به خود آگاهی کامل می رساند. او می آموزد تا زنی را درک کند که جهان و زندگی را تجربه کرده و از خود مطمئن است. از این رو او فرصتی بسیار نایاب برای نگاهی آنی به پشت پرده مسائل را می یابد. او زمانی می تواند از این موضوع به نفع خود استفاده کند که این رابطه را به سرعت پرورش دهد، چرا که اگر خود را مشغول آن کند، حس مادری زن او را تباه می کند. دلسوزی مادرانه برای آنان که مجبور هستند خود را آماده کشمکش های بی رحم و سخت زندگی کنند، مهلک ترین سم است. اگر او نتواند خود را از شر وابستگی احساسی به زن رها کند به انگلی بی مهره بدل می شود. چون از آنجایی که اکثر این زنان متمول هستند، او را تا سطح سگی فرمانبر یا گربه خانگی تنزیل می دهند.

اکنون بایستی آن گونه از روابط را شرح دهیم که هیچ راه حلی جنسی برایشان وجود ندارد، به این دلیل که این روابط "غیر جنسی" یا "افلاطونی" هستند. معتقدم اگر آماری قابل اعتماد در این مورد وجود داشت، نشان می داد که اکثریت دانشجویان در سوئیس ترجیح میدهند رابطه ای افلاطونی داشته باشند. این موضوع به طور طبیعی مسئله ریاضت جنسی را ایجاد می کند. اغلب به گوشمان می رسد که خودداری از آمیزش جنسی برای سلامتی زیان بار است. این دیدگاه حداقل برای افراد در سنین دانشجویی صحیح نیست. ریاضت جنسی تنها زمانی زیان بار است که یک مرد به سنی رسیده باشد که بتواند زنی را برای همسری انتخاب کند و باید طبق گرایشات فردی خود این کار را انجام دهد. تشدید غیرعادی نیاز جنسی که اغلب در این زمان احساس می شود، هدفی زیستی دارد تا قویا وسواس، بدگمانی، شک و تردیدهای مرد را بزداید. این خیلی ضروری است، چون ایده ازدواج با همه احتمالات تردید برانگیز غالبا مرد را دست پاچه می کند. از این رو، تنها چیزی که انتظار می رود این است که غریزه او را به سمت موانع می کشاند. پرهیز از رابطه جنسی شاید به طور قطعی آثاری زیان بار را تحت این شرایط داشته باشد اما نه هنگامی که هیچ نیاز فیزیکی و روانی ضروری به آن وجود داشته باشد.

این ما را به سوی مسئله ای بسیار مشابه می کشاند که دغدغه آن تاثیرات زیانبار خودارضائی است. وقتی به دلایل فیزیکی و روانی، رابطه جنسی معمولی امکان پذیر نیست، خود ارضائی در قالب عملی بی ضرر هیچ اثر زیان آوری ندارد. افراد جوانی که نزد پزشک می آیند و از تاثیرات زیانبار خودارضائی رنج می برند، به هیچ عنوان افرادی افراطی در خودارضائی نیستند. معمولا آنها هیچ نیازی به پزشک ندارند، چون آنها به هیچ وجه بیمار نیستند. خودارضائی آنان زمانی تاثیرات زیانبار دارد که نشان دهنده مشکلات روانی باشد که با عذاب وجدان یا آشوب خیالات جنسی همراه باشد. دو مورد آخر به طور خاص در میان دختران شایع است. خودارضائی به همراه مشکلات روانی زیان بار است. اما آنچه که متداول نیست نوع بدون پیچیدگی آن است. اگر به هر علت این کار تا سنی ادامه یابد که تماس جنسی معمولی از نظر جسمی، روانی و اجتماعی ممکن است و به اندازهای در آن افراط گردد که شخص را از انجام کارهای ضروری زندگی باز دارد، آن گاه زیان بار است.

روابط افلاطونی در طول دوره دانشجویی بسیار مهم است. رایج ترین شکل آن لاس زدن است. لاس زدن رفتاری تجربی است که از همه جهت در این سن مناسب است، که عملی داوطلبانه باتوافقی ضمنی است که برای هیچ یک از طرفین تعهدی ایجاد نمی کند. این عمل هم زمان هم یک مزیت است و هم یک کار بیهوده.

این رفتار تجربی دو طرف را قادر می سازد که بدون هیچ نتیجه نامطلوب آنی یکدیگر را بشناسند. هر دو قدرت قضاوت و توانایی در ابراز وجود، سازگاری و دفاع را تمرین می کنند. تنوع بسیار زیادی از تجربیات که به طور چشمگیری باارزش هستند را می توان بعدها در زندگی از لاس زدن برداشت کرد. از سوی دیگر، نبود هیچ نوع تعهدی می تواند فرد را به شخصی افراطی در لاس زدن، سطحی نگر، سبک رفتار و بی عاطفه تبدیل کند. مرد تبدیل به قهرمان اتاق نشیمن و به شیادی در عشق تبدیل می شود که هرگز تصور نمی کند چه تندیس ملالت آوری از خود می تراشد. اگر دختر فردی عشوه گر باشد، مرد جدی به طور غریزی احساس می کند که این دختر را نباید جدی گرفت.

پدیده ای که به اندازه لاس زدن نادر و معمول است، پرورش آگاهانه عشقی جدی است. شاید به سادگی و بدون شناخت آن از طریق مکتب رمانتیسم سنتی، آن را آرمانی بنامیم. بدون شک برای رشد شخصیت، هشیاری بموقع و پرورش آگاهانه احساسات جدی ژرف و مسئولانه جزء ارزشهای نهایی هستند. رابطهای از این دست می تواند کاراترین سپر در برابر وسوسه هایی باشد که مردی جوان را احاطه می کند. به همین میزان می تواند محرکی نیرومند برای امور دشوار، صداقت و قابل اعتماد بودن شخص باشد. با این حال هیچ ارزشی آنقدر بزرگ نیست که جنبه نامطلوب نداشته باشد. رابطه ای که خیلی ایده آل است به آسانی انحصاری می شود. مرد جوان به خاطر عشقی که دارد از صمیمی شدن با زنان دیگر دوری می کند و دختر هم چون پیشتر مرد خود را انتخاب کرده، هنر تسلط شهوانی را نمی آموزد. غریزه زنان برای تملک مرد خطرناک است و ممکن است به آسانی رخ دهد و یک مرد افسوس تجربیاتی را بخورد که هرگز پیش از ازدواج با زنان نداشته و بخواهد پس از ازدواج آن را جبران کند.

از این رو نباید نتیجه گرفت که هر رابطه ای از این دست ایده آل است. مواردی وجود دارد که در آن تضاد کامل درست است. مثلا هنگامی که یک پسر یا دختر با معشوقه دبیرستانی اش بدون هیچ دلیل قابل فهمی و صرفا از روی جبر و عادت، رفت و آمد می کند. چه به دلیل قوه جبر، چه فقدان روح و چه درماندگی، آنها نمی توانند به سادگی از یکدیگر خلاص شوند.

 شاید والدین دو طرف این رویارویی را مناسب بدانند و این عشق بازی که از روی بی فکری ایجاد شده و از روی عادت به درازا کشیده شده، بدون هیچ مقاومتی به عنوان عملی انجام شده پذیرفته می شود. اینجاست که ناکامیها بدون حتی کوچکترین فایده ای روی هم انباشته می شود. برای رشد شخصیت، تن دادن و سستی اراده زیان بار هستند چراکه مانعی برای تجربیات با ارزش و تمرین عفت و عنایات خاص در افراد است. ظرفیت های اخلاقی تنها در موقعیت آزادی است که رشد می کنند و تنها در اوضاع خطرناک اخلاقی است که است که ارزششان اثبات می شود. دزدی که صرفا به خاطر حضورش در زندان از دزدی دوری کند شخصیت هنجاری نخواهد بود. هرچند ممکن است والدین با نگاهی منصفانه به این ازدواج و با دید مثبت به آن نگاه کنند و آبروداری فرزندانشان را به حساب عفت خود بنویسند. سراسر این رفتار فریب کاری و تظاهر، از دست رفتن قدرت واقعی و تضعیف به وسیله جبر اخلاقی است.

پس از ریشه یابی مختصر چالش هایی که با آنها در زندگی واقعی برخورد می کنیم، می خواهم به عنوان نتیجه به سمت خواسته دل و احتمالات آرمانی تغییر نگرش دهم.

امروزه به سختی می توانیم بدون صحبت از آرمان شهر عشق آزاد که شامل دوره نامزدی می شود، بحث کنیم. من این ایده را به عنوان تخیلی مطلوب و تلاشی برای سبک شمردن چالشی که در زندگی حقیقی بسیار دشوار است، مورد توجه قرار می دهم. بیش از این ممکن نیست زندگی را آسان کنیم. قرار نیست گیاه را پرورش دهیم.

نیروی گرانش تنها به وسیله اعمال بایسته انرژی می تواند پیروز شود. به طور مشابه، حل چالش عشقی، همه ظرفیت ما را به چالش می کشد. هر چیز دیگری وصله ناجور خواهد بود. عشق آزاد تنها زمانی قابل تصور است که افراد قادر به رسیدن بالاترین درجه رشد اخلاقی باشند. عشق آزاد با این هدف و نگرش پدیدار نشد، بلکه برای این که مقولهای دشوار را آسان جلوه دهد، به وجود آمد. عشق نیازمند عمق و صداقت احساسات است. بدون این دو عشق تنها هوس محض است.

در عشق حقیقی تعهد وجود دارد و دغدغه اش رابطهای بادوام است. این عشق آزادی را تنها برای تاثیر در انتخاب نیاز دارد نه برای تصاحب آن. در ذات هر عشق حقیقی و ژرف، فداکاری است. عاشق تمام احتمالات دیگر بلکه بیشتر خیالهای باطلی را که در این احتمالات وجود دارد سر می برد. اگر این قربانی کردن ایجاد نشود، تخیلاتش جلوی رشد هر احساس عمیق و پاسخگویی را خواهد گرفت. از این رو احتمال تجربه عشق حقیقی به وسیله خودش رد میشود.

می خواهم نقدی مشابه از نامزدی ارائه کنم. در حقیقت این که یک مرد وارد نامزدی می شود به این معنا است که او قصد دارد یک پیش زمینه ایجاد کند. او می خواهد مطمئن شود که که دست از پا خطا نمی کند و ریسکی را متقبل نمی شود. ولی موثرترین شیوه برای احتکار تجربه های واقعی همین شیوه است. شما ترس از یخبندان قطبی را با خواندن کتب سیاحتی و بالا رفتن از هیمالایا را در محیط سینما تجربه نمی کنید.

عشق مقولهای کم ارزش نیست. اجازه دهید از کاهش ارزش عشق حذر کنیم. خصوصیات اخلاقی ما، خودپرستی ما، بی معرفتی ما، حرص پول و رندی ما، همه و همه ما را مجبور می کند تا عشق را جدی نگیریم. عشق هنگامی پاداش ما را می دهد که ما عمل گرا باشیم. حتی این که امروزه از مسائل جنسی به عنوان چیزی جدای از عشق صحبت می شود را بایستی به عنوان یک ناکامی مورد توجه قرار دهیم. هر دو مسئله نباید از هم جدا شوند. چون هرگاه چالشی عشقی ایجاد شود تنها به وسیله خود عشق برطرف می شود. هر راه حل جایگزینی آسیب زا خواهد بود. کنکاش در مسائل جنسی صرفا برای مسائل جنسی مطلق، حیوان صفتی است. اما مسائل جنسی به عنوان ابزار عشق، مقدس محسوب می شود. از این رو هرگز نپرس یک مرد چه کاری انجام میدهد بلکه بپرس چگونه انجام می دهد. اگر او از روی عشق یا روح عشق آن کار را کرد پس کاری مقدس کرده. و هر آنچه که او ممکن است انجام دهد، متعلق به ما نیست که قضاوتش کنیم چون کار او بزرگ است.

مطمئن هستم که این شرح، این موضوع را برایتان روشن کرده است که من درباره مسائل جنسی به عنوان پدیده ای طبیعی، هیچ گونه قضاوت اخلاقی نمی کنم. اما ترجیح می دهم ارزشیابی اخلاقی آن را به شیوه ای که بیان می شود وابسته بدانم.

ازدواج: رابطه روانشناختی

به عنوان نوعی رابطه روان شناختی، ازدواج ساختاری بسیار پیچیده است که از مجموعه ای از عامل های ذهنی و خارجی که اغلب ذاتی ناهمگن دارند متشکل می شود. من قصد دارم حول محور مشکلات کاملا روان شناختی ازدواج بحث کنم، این موارد می توانند تاثیری چشمگیر بر رابطه روانشناختی بین دو طرف ازدواج داشته باشند، و در عمل باید عوامل خارجی این رفتار طبیعی قانونی و اجتماعی را نادیده بگیرم.

هر زمان که از ازدواج سخن می گوییم از پیش رابطه ای آگاهانه را فرض می کنیم، چرا که چنین امری با نام رابطه روان شناختی میان دو شخص که در ناخودآگاهی به سر می برند وجود ندارد. از دیدگاه روانشناختی، این دو شخص رابطه ای با هم ندارند. باید در نظر داشت از دیدگاههای دیگر، به عنوان مثال فیزیولوژیکی، آنها با هم مرتبط هستند، ولی رابطه آنها روان شناختی نام نمی گیرد. باید پذیرفت، اگرچه چنین ناخودآگاهی مطلقی که من فرض کرده ام اتفاق نیفتد، با وجود این، مقداری از ناخودآگاهی ناقص وجود دارد که نمی توان آن را نادیده گرفت و رابطه روان شناختی به حد و اندازه وجود آن ناخودآگاهی محدود می شود.

در درون بچه، خودآگاه از اعماق زندگی روانی ناخودآگاه سرچشمه می گیرد و در ابتدا مانند جزیرههایی مجزا هستند که به تدریج جهت تشکیل یک قاره که سرزمینی پیوسته از خودآگاهی است، با هم متحد می شوند. در واقع رشد ذهنی پیش رونده به معنای گسترش خودآگاهی است. رابطه روان شناختی تنها با برخاستن خودآگاهی پیوسته ممکن می شود. تا جایی که ما میدانیم، خودآگاهی همیشه آگاهی از خود می باشد. برای آگاه بودن از خود، من باید بتوانم خود را از دیگران تمیز دهم. رابطه تنها زمانی می تواند رخ دهد که این تفاوت وجود داشته باشد. اگرچه این تفاوت ممکن است در حالتی کلی اتفاق بیفتد، معمولا کامل نیست چرا که مناطقی گسترده از زندگی روانی هنوز ناخودآگاه باقی می مانند. از آنجایی که هیچگونه تمیزی نمی توان در مورد محتوای ناخودآگاه داده شود، در این ناحیه هیچ رابطه ای نمی تواند شکل گیرد. در اینجا هنوز وضع اولیه ناخودآگاه همسانی هویت نخستین خویش با دیگران حاکم است، که به مفهومی دیگر نوعی فقدان یک رابطه کامل می باشد.

البته شخص جوان دم بخت، خودآگاهی از خود را به همراه دارد (قانون دخترها بیشتر از پسرها)، ولی از آنجا که پسر اخیرا از غبار ناخودآگاهی اولیه ظهور کرده است، بی تردید مناطقی گسترده در او وجود دارد که هنوز در تاریکی به سر می برند و تا همان اندازه از ایجاد رابطه روان شناختی جلوگیری می کنند. در عمل این بدین معناست که مرد یا زن جوان تنها قادر به داشتن درکی ناقص از خود و دیگران هستند، و در نتیجه به صورت ناقص از انگیزه های خود و دیگران آگاهی دارد. قاعدتا انگیزه هایی که او را وادار به عمل می کنند عمدتا ناخودآگاه است. البته به طور ذهنی او خود را بسیار خودآگاه و دانا می داند، زیرا ما انسانها پیوسته محتوای خودآگاهی را بیشتر از آنچه هست تخمین می زنیم و بسیار شگفت انگیز است زمانی که در می یابیم چیزی که آن را به عنوان قله نهایی فرض می کردیم تنها قدم اول در یک کوهپیمایی بسیار طولانی است. هرچه وسعت ناخودآگاه بیشتر باشد، بحث انتخاب آزادانه کمتر در ازدواج پیش می آید، همان طور که به صورت ذهنی در فشار ویرانگری که فرد هنگام عاشق شدن شدیدا حس می کند نشان داده شده است. این فشار حتی زمانی هم که فرد عاشق نیست، البته به شکلی نامطلوب تر، می تواند وجود داشته باشد.

انگیزه های ناخودآگاه، طبیعتی شخصی و همگانی دارند. اول از همه، انگیزه های ناشی از نفوذ پدر مادری می باشد. رابطه مرد جوان با مادرش و دختر با پدرش، در این مورد عاملی تعیین کننده است. این قدرت همبستگی با والدین است که خوب یا بد بصورت ناخودآگاه بر انتخاب شوهر یا زن تاثیر می گذارد. عشق خود آگاه به هر یک از والدین در انتخاب همسری مشابه کمک می کند، درحالی که پیوندی ناخودآگاه (که ممکن است به هیچ وجه آگاهانه به شکل عشق بروز نکند) انتخاب همسر را دشوار کرده و دگرگونی های خاصی را به همراه می آورد. برای فهمیدن آنها، اول از هر چیز می بایست دلیل پیوند ناخودآگاه را با والدین دانست و این که تحت چه شرایطی به زور انتخاب آگاهانه را تغییر می دهد و یا از آن جلوگیری می کند. اگر بخواهیم به طور کلی سخن بگوییم، تمام زندگی سپری شده پدران و مادر آن که در آن از انگیزه های ساختگی در زندگی سر باز زدند، به شکلی جایگزین به فرزندان منتقل می شود. این بدین معناست که فرزندان به صورت ناخودآگاه در مسیری قرار می گیرند که هر چیز را که در زندگی پدر و مادرشان به انجام نرسیده است جبران کند. بنابراین، همین طور است که والدین پایبندی بسیاری به امور اخلاقی

فرزندانی اصطلاحا غیر اخلاقی دارند. و یا پدری بی مسئولیت و ولخرج، پسری دارد که بسیار سخت کوش و بلندهمت است و غیره. بدترین پیامدها از والدینی جاری می شود که ریاکارانه خود را به ناآگاهی زدهاند. به عنوان مثال مادری که عمد خود را بی اطلاع نشان می دهد تا لطمه ای به تظاهر بر ازدواجی رضایت بخش وارد نشود. او به صورت ناخودآگاه پسرش را کم و بیش به عنوان جایگزنی برای شوهر به خود متعهد می کند. اگر پسر مستقیما مجبور به همجنس گرایی نشده باشد، مجبور می شود که انتخابش را به گونه ای تغییر دهد که با سرشت حقیقی او متفاوت باشد. برای مثال او ممکن است با دختری ازدواج کند که به طور واضح پایین تر از حد و اندازه مادرش است که در نتیجه قابل رقابت با او نیست و یا عاشقی زنی با منش مستبدانه و سلطه جو شود، که ممکن است موفق به جدایی او از مادرش شود. اگر غریزه و سرشت انسان از بین نرفته باشد، انتخاب همدم می تواند از این تاثیرات ایمن باشد، ولی دیر یا زود به عنوان مانع احساس خواهد شد. انتخابی کم و بیش غریزی ممکن است از دیدگاه حفظ بقاء بهترین باشد، ولی این مورد همیشه از لحاظ روان شناختی کارگر نیست، زیرا تفاوت بسیار بزرگ و چشمگیری میان شخصیت غریزی و شخصیت فردی و متمایز انسانها وجود دارد. اگرچه در این گونه موارد ممکن است نسل آدمی با انتخابی کاملا غریزی پابرجا بماند، اما خوشحالی فردی هر انسان در معرض رنج و عذاب خواهد بود. (البته ایده "غریزه" چیزی بیش از عبارتی جمعی برای تمام انواع عوامل فیزیکی و روانی که اغلب طبیعتشان ناشناخته است نمی باشد.)

اگر فرد تنها به عنوان ابزاری برای حفظ بقاء در نظر گرفته شود، انتخاب غریزی همدم و همسر به وضوح بهترین گزینه است. ولی از آنجایی که شالوده چنین انتخابی ناخودآگاهانه است، تنها همبستگی غیرشخصی می توان بر آن بنا کرد، همان طور که می توان به طور کامل میان انسانهای اولیه این امر را مشاهده کرد. اصلا اگر بتوانیم اینجا از رابطه سخن بگوییم، در بهترین حالت تنها انعکاس کم رنگی از چیزی است که آن را وضع رابطه ای عشقی بسیار دور از دسترس با ماهیتی بی احساس آشکار می نامیم که کاملا توسط رسومات و تعصبات سنتی، همان الگوی ازدواجمرسوم، شکل گرفته است.

تا آنجا که ازدواج با خرد یا محاسبه و یا مراقبت عاشقانه والدین سازگار نشود و غریزه ناب فرزندان توسط تعلیم و تربیت اشتباه و یا توسط تاثیر مخفی مشکلات انباشته شده و نادیده گرفته شده والدین صدمه ندیده باشد، انتخاب همسر معمولا از انگیزه های ناخودآگاه غریزه پیروی خواهد کرد. ناخودآگاهی به عدم تمایز یا هویت ناخودآگاه منجر می شود.

نتیجه عملی این امر این است که یک طرف در دیگری ساختار روانی را مشابه به خودش از پیش فرض می کند. بخش جنسی زندگی معمولی، به عنوان تجربه ای مشترک همراه با اهدافی مشابه، احساس همبستگی و یگانگی را بیشتر تقویت می کند. این حالت به عنوان همدلی کامل تعریف شده است و در حد شادمانی بزرگ ستایش می شود (یک قلب و یک روح) بدون هیچ دلیل موجهی، زیرا بازگشت به حالت اولیه یگانگی ناخودآگاه مانند بازگشت به کودکی است. به همین دلیل است که تمام عاشقان حرکاتی بچگانه از خود در می آوردند. حتی بیشتر بازگشتی به رحم مادر است، به درون اعماقی که مملو از خلقت ناخودآگاه است. در حقیقت این تجربه ای واقعی و بی چون و چرا از حالت الهی می باشد، که قدرت متعالی آن هر چیز فردی و تقسیم ناپذیر را پاک کرده و تحلیل می برد؛ پیوندی واقعی با زندگی و قدرت غیر انسانی سرنوشت. اراده و تصمیم فردی برای مالکیت شخصی از بین می رود. زن مادر می شود و مرد پدر، بنابراین هر دوی آنها از آزادی خود محروم شده و به وسیله اشتیاق زندگی به ابزار تبدیل می شوند.

اینجا رابطه در چهارچوب هدف غریزی زیست شناختی و بقاء باقی می ماند. از آنجایی که این هدف نهادی جمعی دارد، پیوند روان شناختی بین زن و مرد هم ضرورتأ جمعی و همگانی خواهد بود و نمی توان از نظر روانشناختی به عنوان رابطهای فردی به آن نگاه کرد. تنها زمانی می توانیم آن را جمعی بنامیم که ماهیت انگیزه های ناخودآگاه، شناخته شده و هویت نخستین از بین رفته باشد. هرگز ازدواجی با آرامی و بدون بحران و سختی به رابطه ای فردی گسترش نمی یابد. هیچ تولدی از خودآگاهی بدون رنج وجود ندارد.

راههایی که به درک خود آگاهانه ختم می شوند بسیار هستند ولی از قانون های مشخصی پیروی می کنند. در کل تغییر با آغاز فصل دوم زندگی شروع می شود. دوره میانی زندگی زمانی آغاز میشود که از اهمیت روانشناختی بالایی برخوردار شود. فرزند، زندگی روان شناختی خود را در محدوده بسیار تنگ، درون حلقه جادویی سحرآمیز مادر و خانواده آغاز می کند.

با بلوغ پیش رونده افق و محدوده آن گسترده تر می شود؛ امید و نیت آن به سمت توسعه قدرت و دارایی شخصی معطوف می شود؛ میل و آرزو با دامنهای متغیر به سمت دنیا دست دراز می کند؛ خواست و اراده فرد بیشتر و بیشتر با اهداف طبیعی که انگیزه های ناخودآگاه را به دنبال دارد همانند می شود. بنابراین انسان از زندگی خود درون اشیا می دمد، تا زمانی که در نهایت آنها شروع به زندگی کرده و تولید مثل کنند؛ و خود به طور تدریجی توسط آنها رشد بیشتری کند. مادران توسط فرزندانشان تحت سلطه در می آیند، مردان توسط آفرینش خودشان محصورمی شوند؛

چیزی که در ابتدا تنها با زحمت و کوشش سخت به وجود آمده و اکنون دیگر قابل مهار نیست و آن در ابتدا شور و احساسات بود، سپس به وظیفه تبدیل شد و در نهایت بارطاقت فرسا، خون آشامی که با مکیدن خون خالقش بزرگ می شود. زندگی میانی بزرگترین لحظه رشد و نمو است، زمانی که مرد هنوز خود را با تمام نیرو و اراده وقف کارش می کند، ولی در همین لحظه غروب سر می رسد و نیمه دوم زندگی شروع می شود. حال، شور و احساسات تغییر شکل می دهد و وظیفه نام می گیرد "من می خواهم به واژه بی رحم "من باید تبدیل می شود و مسیر جاده که زمانی باعث شگفتی و اکتشاف میشد، توسط عادت، خسته کننده می شود. شراب تخمیر شده و فروکش می کند و از بین می رود. اگر همه چیز خوب باشد تمایلهای محافظه کارانه بیشتر می شود؛ بجای نگاه به سمت جلو، فرد به عقب نگاه می کند، بیشتر اوقات به صورت غیرارادی شروع به سرمایه اندوزی می کند تا درک کند که دیگران چگونه به این نقطه از زندگی رسیده اند. انگیزه های واقعی مورد جستجو قرار می گیرند و اکتشافات واقعی حاصل می شود. با بررسی منتقدانه خود و سرنوشت، انسان قادر است خصوصیات خود را بشناسد. ولی این بینش به سادگی برای او حاصل نمی شود؛ بلکه تنها از طریق شدیدترین تکان های روانی به دست می آید.

از آنجایی که اهداف نیمه دوم زندگی با اهداف نیمه اول تفاوت دارند، زیاد ماندن در نگرش جوانی باعث گسسته شدن عزم و اراده انسان می شود. مانند قبل خودآگاهی هنوز در پیروی از سستی خود برای پیشروی اصرار دارد، ولی ناخودآگاهی عقب می افتد چرا که قدرت و اراده درونی برای توسعه بیشتر از بین رفته است. این ناهمبستگی با خود باعث ایجاد نارضایتی می شود و از آنجایی که شخص از حالت واقعی شرایط خود آگاه نیست معمولا دلایل این نارضایتی را معطوف به همسرش می کند. بنابراین فضایی انتقادی شکل می گیرد که همان پیش درآمد لازم برای درک خود آگاهانه است. معمولا این وضع برای هر دو طرف به صورت همزمان آغاز نمی شود. حتی بهترین ازدواجها هم نمی تواند تفاوت های فردی را آنقدر کامل از بین ببرد که طرز تفکر زن و مرد کاملا شبیه به هم شوند. در بیشتر موارد، یکی از آنها خیلی سریع تر از دیگری به شرایط ازدواج عادت می کند. طرفی که رابطهای مثبت با پدر و مادرش دارد در وفق دادن خود با همسرش با سختی کمی یا هیچ گونه سختی مواجه نمی شود، در حالی که دیگری ممکن است به خاطر پیوندی که با والدین خود دچار مشکل است. او دیرتر به سازگاری کامل دست پیدا خواهد کرد و چون با سختی زیاد به دست آمده است، ممکن است بیشتر از دیگری دوام داشته باشد.

این تفاوت ها از نظر میزان سرعت، فعالیت و درجه پیشرفت معنوی اساسی ترین دلایل مشکلات خاص است که در زمان های حساس خود را بروز می کند. در صحبت از درجه پیشرفت معنوی یک شخصیت، من قصد تشریح ذاتی بسیار پرشکوه و بخشنده را ندارم. این اصلا موضوع بحث من نیست. بلکه منظور من پیچیدگی خاصی از ذهن و طبیعت انسان است که با گوهری چند لایه در مقابل مکعبی ساده می توان آن را مقایسه کرد. سرشتهای چند جانبه و مشکل سازی وجود دارد که حامل ویژگی های موروثی است که بعضی اوقات خیلی سخت می توان با آنها کنار آمد.

سازگاری با چنین سرشتهایی و یا سازگاری این اشخاص با شخصیت های ساده تر، همیشه مشکل است. این مردم، با علاقه ای خاص برای جدایی، به طور کلی ظرفیت جداسازی ویژگیهای ناسازگار شخصیتی را در بیشتر اوقات دارند، در نتیجه خود را از آنچه که هستند بسیار ساده تر جلوه می دهند و یا حتی ممکن است که چند جانبه بودن و همه فن حریف بودنشان، به آنها جذابتی خاص بدهد. شریک زندگی آنها ممکن است به سادگی خود را در ذاتی چنین تو در تو و پیچیده گم و علایق شخصی خود را به طور کامل نادیده بگیرند. بعضی اوقات به گونه ای نه چندان دلنشین، تنها کار آنها این است که از بین تمام پیچ و خم های شخصیتی طرف مقابل، دنبال روی او باشد. همیشه تجربه بسیاری وجود دارد که شخصیت ساده تر، اگرچه کاملا توسط دیگری غرق نشود، مورد احاطه قرار می گیرد، و در شریک زندگی اش که خیلی پیچیده تر است فرو می رود و راه بیرون را نمی تواند پیدا کند. درواقع این رخدادی معمولی به شمار می آید که زن کاملا از لحاظ معنوی محصور شوهرش و مرد از لحاظ احساسی محصور زنش شده باشد. می توان از این امر به عنوان مشکل محصور کننده و محصورشونده نام برد.

شخصی که محصور شده احساس می کند که کاملا در محدوده ازدواجش زندگی می کند؛ دیدگاهش نسبت به شریک ازدواج مستحکم است؛ بیرون از ازدواج هیچ تعهد ضروری و علاقه ای اجباری وجود ندارد. جنبه ناخوشایند این شراکت آرمانی وابستگی ناآرامی است که بر شخصیتی استوار است که هرگز نمی توان به کلی آن را دید و در نتیجه قابل باور و اعتماد نیست. فایده بزرگ این امر در تقسیم ناپذیری و استحکام فرد است و این خود عاملی است که نمی توان در عملکرد روان شناختی آن را دست کم گرفت.

درطرفی دیگر، محصور کننده که مطابق با تمایل برای ناهمبستگی نیازی ویژه برای یکی کردن خود در عشقی تقسیم ناپذیر برای یکی دیگر دارد، خیلی در راستای این امر عقب خواهد ماند، که طبیعتا با ساده بودن شخصیت شریک زندگی اش بسیار دشوار است. در حالی که او در دیگری دنبال تمام زیرکی و پیچیدگی هایی است که با جنبه های خود هم خوانی داشته و مکمل آنهاباشد، در واقع بی آلایشی او را از بین می برد. از آنجایی که در شرایط عادی سادگی و بی آلایشی همیشه برتر از پیچیدگی است، او خیلی زود مجبور خواهد شد که از تلاش برای برانگیختن واکنش های زیرکانه و پیچیده در ذاتی ساده تر دست بکشد.

به زودی شریک زندگی اش، که طبق ذات ساده خود پاسخهای ساده از او انتظار دارد، با پافشاری مداوم بر پاسخهای ساده در مقابلپیچیدگی های وی فرصتی بسیار به او خواهد داد. خواه ناخواه او می بایست قبل از ترغیب سادگی و بی آلایشی عقب نشینی کند. هرگونه تلاش ذهنی، مانند روند خود خودآگاه، برای انسان معمولی بسیار تنش زا است، حتی زمانی که به حقیقت منجر نمی شود. و زمانی که حداقل نیمی از حقیقت را نمایش می دهد، دیگر طرف حسابش خود اوست. عملکرد ذات ساده تر بر ذات پیچیده، مانند اتاقی کوچک است که فضای کافی به او نمی دهد. از طرفی دیگر، ذات پیچیده اتاق های بسیار زیادی با فضای بزرگ به ذات ساده تر می دهد، طوری که او هرگز نمی داند به کجا تعلق دارد. پس کاملا طبیعی به نظر می رسد که ذات پیچیده طرف ساده تر را محصور می کند.

سرشت پیچیده نمی تواند در سرشت ساده مجذوب شود، ولی وی پیرامون شخصیت ساده را بدون محصور شدن فرا می گیرد. با این حال، از آنجایی که سرشت پیچیده تر احتمالا نیاز بیشتری به محصور شدن دارد، خود را بیرون از ازدواج احساس می کند و همیشه نقش مشکل آفرین را اجرا می کند. هرچه بیشتر شخص محصورشده دلبستگی داشته باشد، محصور کننده بیشتر احساس دوری و جدایی از رابطه را احساس می کند. محصور شده با دلبستگی، در رابطه خود را به جلو می فشارد و هر چه بیشتر فشار می آورد، محصور کننده کمتر قادر به پاسخگویی است. بنابراین، بدون شک به طور ناخودآگاه ابتدا او تمایل دارد که اطلاعات جمع آوری کند؛ ولی با آغاز میانسالی اشتیاقی مصرانه تر برای اتحاد و استحکام در او به وجود می آید که با در نظر گرفتن ذات گسسته وی برایش الزامی است. در این مقطع زمانی، اتفاقاتی ممکن است بیافتد که باعث اختلال ذهنی شود. او از این حقیقت آگاه می شود که دنبال تکامل است، دنبال خرسندی و تقسیم ناپذیری که همیشه کمبودش حس شده است.

برای شخص محصور شده، این تنها اثباتی از ناامنی است که او همیشه با درد احساس کرده است. او در می یابد که در اتاق هایی که ظاهرا به او تعلق داشت مهمان های ناخوانده دیگری هم سکونت دارند. امید برای امنیت از بین می رود و این ناامیدی باعث افسردگی او می شود؛ مگر این که با تلاش های خشن و نومیدانه موفق به تسلیم شریک زندگی اش شود و به زور از او اعتراف گیرد که اشتیاقش برای یکی شدن چیزی بیشتر از وهم و خیالی بچگانه با بیمارگونه نبوده است. اگر این راهبردها به موفقیت منجر نشود، پذیرش شکست ممکن است برایش خجسته باشد؛ زیرا مجبور به درک این می شود که امنیتی که در دیگری شدیدا جستجو می کرد، می بایست در خودش پیدا کند. از این طریق او خود را پیدا می کند و در ذات ساده خود تمام پیچیدگی هایی را که محصور کننده بیهوده دنبال آن ها می گشت کشف می کند.

اگر محصور کننده از منظر چیزی که ما عادت کرده ایم آن را "بیوفایی" بنامیم از هم پاشیده نشود و به توجیح درونی برای اشتیاق به وحدت اعتقاد داشته باشد، می بایست برای مدتی با از هم گسستگی خود کنار آید. از هم گسستگی نه با جدایی بلکه با فروپاشی کامل درمان می شود. تمام نیروهایی که برای اتحاد تلاش می کنند، همه میل و اشتیاق به خویشتن در مقابل فروپاشی ایستادگی خواهد کرد و از این راه شخص از یکپارچگی داخلی که پیشتر همیشه بیرون از خود جستجو می کرد آگاه می شود. او سپس پاداش خود را در قالب خودی مستحکم و همگن به دست خواهد آورد.

این چیزی است که تقریبا در نیمه زندگی اتفاق می افتد، و از این طریق ذات انسانی معجزه آسای ما، با گذر از نیمه اول زندگی به نیمه دوم آن را نیرو می بخشد. این یک دگرگونی از وضعیتی که در آن انسان تنها ابزار ذات غریزی است، به حالتی است که او دیگر یک ابزار نیست بلکه خود او دگرگون شده ای از طبیعت به فرهنگ و از غریزه به روح می باشد.

شخص باید بسیار آگاه باشد که این پیشرفت ضروری را با خشونت اخلاقی دچار وفقه نکند، چرا که هر تلاشی برای ایجاد ذهنیتی روحی و معنوی از طریق جدایی و سرکوب غریزه یک دروغ نمایی است. هیچ چیز به اندازه معنویت شهوت انگیز پنهانی زننده نیست؛ این به اندازه شهوانیت فاسد ناخوشایند است. ولی گذر از نیمه اول به نیمه دوم زندگی زمان بسیاری می برد و بیشتر افراد در نیمه اول گیر می کنند. اگر ممکن بود که مانند انسان های اولیه ناخودآگاه را برای مراقبت از این پیشرفت روانی که ازدواج به همراه دارد قرار دهیم، این درگرگونیها خیلی کامل تر و بدون سایش زیادی می توان انجام گیرد. اغلب در میان همین مردم اولیه با شخصیت های معنوی روبه رو می شویم که بلافاصله ما را به احترام گذاشتن وا می دارد گویی که آنها محصولات کمال یافته سرنوشتی دست نخورده بودند.

من اینجا از تجربیات شخصی سخن می گویم. ولی آیا می توان میان اروپایی های امروز کسی را پیدا کرد که بخاطر خشونت اخلاقی از ریخت نیفتاده باشد؟ ما هنوزم آنقدر بی تمدن و بی فرهنگ هستیم که به پرهیزکاری و خلافش اعتقاد نداریم. ولی چرخ تاریخ به عقب برنمیگردد؛ ما تنها می توانیم به رفتن سمت نگرشی تلاش کنیم که این اجازه را به ما می دهد همان طور که خود بی دین درون ما می خواهد سرنوشت خود را به طور دست نخورده رقم بزنیم. تنها در این حالت می توانیم از انحراف معنویت به شهوت پرستی و برعکس آن مطمئن شویم؛ چرا که هر دوی آنها می بایست زنده بمانند و به یکدیگر زندگی بخشند.

دگرگونی که به طور مختصر در بالا توضیح دادم همان جوهر رابطه روان شناختی ازدواج است. درباره پندارهای پوچی که به اهداف طبیعت خدمت می کنند و دگرگونی های خاص زندگی میانه را به وجود می آورند بسیار می توان سخت گفت. سازمندی خاصی که ازدواج را در زمان دوره اول شرح می دهد به شرطی که سازگاری درست باشد همان طور که این دوره بحرانی مشخص می کند تا حد زیادی به معطوف کردن تصاویر خاص الگوهای اولیه بستگی دارد. 

هر مردی در درون خود تصویر جاودانه زن را دارد، نه تصویر این یا آن زن خاص، بلکه تصویر مشخصی از زنانگی. این تصویر اساسأ ناخودآگاه است، عنصری نیاکانی از تبار نخستین که در سازمان بنیادین زندگی انسان حک شده، نگار یا الگویی از تمام سرگذشت نیاکانی زن، نهشتی از تمام احساسات و نشان هایی که توسط زن به وجود آمده به طور خلاصه، میراثی از سازگاری روحی و روانی بشر درونمرد وجود دارد. حتی اگر هیچ زنی هم وجود نداشت، در هر زمانی این امکان وجود داشت که از این تصویر ناخودآگاه دقیقا ساختار زن را از نظر روان شناختی استنباط شود. این قضیه در مودر زن هم صدق می کند که او هم تصویری مادرزادی از مرد دارد. در واقع بر اساس تجربه می دانیم که اگر آن را به عنوان تصویر مردان توصیف کنیم خیلی دقیق تر است، درحالی که در بحث مردان تنها تصویر زن است.

از آنجایی که این تصویر ناخودآگاه است، همیشه به طور ناخودآگاه به سمت معشوقه معطوف می شود و دلیلی اساسی برای دلبری یا تنفری پرشور است. من این تصویر را مادینه روان می نامم. از نظر من سوال آموزشی "آیا زن مادینه روان دارد؟" بسیار جالب است. چرا که از نظر من سوالی متفکرانه است، به دلیل این که شک موجود در آن منطقی به نظر می رسد. زن مادینه روان ندارد، روح ندارد، ولی یک نرینه روان دارد. مادینه روان شخصیتی شهوانی و احساسی دارد، نرینه روان شخصیتی خردمندانه دارد. بنابراین بیشتر چیزهایی که مردان در مورد شهوت گرایی زنانه می گویند، بویژه در مورد زندگی عاطفی زنان، از معطوف کردن تصاویر منحرف خود به سمت زن گرد می آید. از طرفی دیگر، پنداشتهای مبهوت کننده و خیال پردازی هایی که زنان در مورد مردان دارند، از فعالیت نرینه روان سرچشمه می گیرد که منبعی تمام نشدنی از مباحث غیر منطقی و تفاسیر اشتباه تولید می کند.

مادینه روان و نرینه روان هر دو از ویژگی چندجانبه بودن فوق العاده ای برخوردار هستند. در ازدواج همیشه محصور شده، این تصویر را به سوی محصور کننده معطوف می کند، درحالی که تصویر ناقص تر خواهد بود. در این مورد، این تصویر بسیار خیره کننده همان طور که قبلا بود معلق می ماند، گویی منتظر این است که توسط انسانی زنده بزرگتر شود. نوع خاصی از زنان وجود دارند که به نظر می آیند توسط طبیعت برای جذب فرافکنی های مادینه روان ساخته شده اند؛ در واقع می توان در مورد یک گونه "مادینه روان" مشخص صحبت کرد.

شخصیت معروف "ابولهول مانند بخشی ضروری از ساز و برگ آنها بشمار می آید، همچنین چند پهلویی، گیج کنندگی نه لکه نامشخص که هیچ معنایی نمی رساند، بلکه نامعلومی که پر از وعده و امید است، همانند سکوت سخنگوی مونا لیزا. زنی از این گونه هم پیر است و هم جوان، مادر و دختر، بی تردید پاکدامن است، کودکسان است، با وجود این از زرنگی ساده لوحانهای بهره مند است که به شدت برای مردان مهرانگیز است. هر مردی که دارای قدرت عقلانی واقعی باشد نمی تواند یک نرینه روان باشد، چرا که نرینه روان باید بیشتر از این که استاد ایده های زیبا باشد استاد کلمات زیبا باشد.

کلماتی که ظاهرا پر از معنا هستند و بسیاری حرف ناگفته باقی می گذارند. او همچنین می بایست به طبقهای تعلق داشته باشد که حرف هایشان مورد درک و فهم قرار نمی گیرد و یا به نوعی با محیطش در تضاد است، طوری که ایده از خودگذشتگی بتواند خود را تلقین کند. او می بایست قهرمانی نسبتا سوال برانگیز باشد، مردی با هرگونه امکانی، که این گونه نیست بگوییم یک فرافکنی نرینه روان پیش از آن که برای فهم پایین انسان دارای هوش متوسط ادراک پذیر شود نمی تواند قهرمانی واقعی را کشف کند.

برای مرد و همچنین زن، تا زمانی که محصور کننده هستند، بزرگ کردن این تصویر پیامدهایی را در پی دارد، چرا که امکان یافتن پیچیدگی های خود شخص وجود دارد که توسط تفاوتی مطابق آن پاسخ داده شده است. بدنظر چشم اندازهای گستردهای باز می شود که در آنها شخص خود را در آغوش گرفته و محصورشده حس می کند. من دانسته می گویم "به نظر می آید، چرا که این تجربه ممکن است دو رو داشته باشد.

همان گونه که فرافکنی نرینه روان زن اغلب می تواند مرد از اهمیت بالایی برخوردار باشد و این توسط مردم جامعه شناخته شده نیست؛ زن در واقع با پشتیبانی اخلاقی خود می توانند به او کمک کند تا سرنوشت واقعی خود را به دست آورد. مرد هم با فرافکنی مادینه روان خود قادر به ساختن الهامی زنانه برای خود است. ولی اغلب اوقات این یک خیال واهی با عواقب سهمگینی از آب در می آید، یک شکست، چراکه ایمان او به اندازه کافی قوی نبوده است. می توانم بگویم که این تصاویر روانی آغازین برای انسانهای بدبین ارزشی فوق العاده مثبت دارد، ولی باید به انسان های خوشبین برای وهم و خیال های کور کننده و امکان احمقانه ترین انحرافات هشدار دهم.

ما نباید تحت هیچ شرایطی این فرافکنی را متعلق به رابطهای شخصی و خودآگاه در نظر بگیریم. این مسئله در مراحل اولیه خود، بسیار بعید به نظر می رسد، زیرا وابستگی شدیدی بر اساس تحریکهای ناخودآگاه بجای عوامل زیست شناختی ایجاد می کند. 

اگر این فرافکنی به یکی از شرکای ازدواج مربوط شود، یک رابطه معنوی جمعی با رابطه زیست شناختی جمعی تضاد دارد و همان طور که پیشتر گفتم، در محصور کننده موجب جدایی و تجزیه می شود. اگر مرد قادر به حفظ تعادل ذهنی خود باشد، خود را در این تضاد پیدا خواهد کرد. در این صورت فرافکنی، اگرچه بخودی خود خطرناک است، به او کمک خواهد کرد که از رابطهای جمعی به رابطهای شخصی گذر کند. این عملکرد به فهم خود آگاه کامل ازدواج منجر می شود. از آنجایی که هدف این قسمت از کتاب بحث روانشناسی ازدواج می باشد، روانشناسی فرافکنی موضوع بحث ما در اینجا نیست. بیان آن به عنوان یک حقیقت کافی است.

فرد به ندرت می تواند با رابطه روانی ازدواج گذرهای حیاتی مربوط به آن کنار آید. همان طور که به خوبی می دانیم، هیچ فردی نمی تواند نکته ای روان شناختی را درک کند مگر این که آن را تجربه کند. البته این مسعله هرگز مانع از متقاعد شدن شخص نمیشود که تنها پنداشت خودش درست و کافی است. این حقیقت پریشان کننده ریشه در ارزش گذاری محتوای زودگذر خودآگاه دارد، چرا که بدون این تمرکز حواس شخص اصلا نمی تواند خود آگاه باشد. بنابراین این گونه است که هر دوره از زندگی حقیقت روان شناختی خود را دارد، و همین مسئله در مورد هر مرحله از رشد روانی صدق می کند.

حتی عرصدهایی وجود دارد که تنها تعداد کمی می توانند به آن دست پیدا کنند، حال بخاطر بحث نسل، خانواده، استعداد، و شور و احساسات. انسان طبیعی یک تخیل است، اگر چه به طور کلی قانون های خاص معتبری وجود دارد. زندگی روانی رشدی است که به راحتی می توان در پایین ترین درجات این رشد متوقف شود. گویی که هر فردی نیروی گرانش خاصی دارد. مطابق با این که آیا بالا می رود یا تا پایین ترین حد فرود می آید، دیدگاه و عقایدش بر همین شیوه مبین خواهد شد. بدون شک، تا حدود زیادی بیشترین ازدواج ها به مرز روانی بالای خود در جهت انجام هدف زیست شناختی، بدون صدمه به سلامت معنوی یا اخلاقی دست پیدا می کنند. به نسبت تعداد کمی دچار تغرقه عمیق تری در خودمی شوند.

زمانی که فشار زیادی از بیرون وارد می شود، درون ستیزی به صرف نبود انرژی قادر به پیشبرد تنش ناگهانی نخواهد بود. هرچند ناامنی روانی، ابتدا به صورت ناخودآگاه، متناسب با میزان امنیت اجتماعی افزایش می یابد و باعت روان رنجوری می شود، پس از آن به صورت خودآگاه باعث ایجاد جدایی، ناسازگاری، طلاق و دیگر نابسامانی های زناشویی می شود. هنوز در درجات بالاتر، احتمالات تازه ای از رشد روانی تشخیص داده می شود؛ مواقعی که قضاوت خرده گیرانه با مشکل روبه رو می شود، به سراغ حوزه دین و مذهب می رود.

پیشرفت ممکن است در هر یک از این مراحل متوقف شود؛ با ناخودآگاهی کامل از این که چه چیزی در مرحله بعدی از پیشرفت در پی بوده است، به عنوان قانون ورود به عرصه بعدی باتعصبات خشن و ترسهای خرافاتی نشان داده می شود. هرچند این امر خدمتی بسیار مفید می کند، زیرا انسانی که بر حسب اتفاق مجبور به زندگی در درجه ای می شود که برایش بسیار بلند است به انسانی دیوانه و ترسناک تبدیل می شود. طبیعت تنها شکوهمند نیست بلکه رمزگونه هم است. با این حال هیچ انسان فهمیده ای از این طریق تحریک نمی شود که از دانسته های خود راز درست کند، زیرا او به خوبی می داند که راز پیشرفت روانی هیچ زمان فاش نمی شود، به دلیل ساده ای که پیشرفت مسئله ای در مورد ظرفیت فردی انسان است.

بخشی از کتاب جنبه‌های زنانه نوشته  کارل گوستاو یونگ

کد خبر 80196

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 1 =