آشنایی با محمد علی جمالزاده و اولین مجموعه داستان کوتاه ایرانی

در افق داستان‌نویسی فارسی، یکی بود، یکی نبود، به‌عنوان سرآغازی برای داستان کوتاه فارسی، از یک‌سو از دیدگاه انواع ادبی (ژانرها) پراهمیت تلقی می‌شود و از سوی دیگر نشان‌دهندۀ تکامل و تطوّر نثر فارسی از دورۀ مشروطیت به بعد است

«یکی بود، یکی نبود» نخستین مجموعه‌داستان کوتاه ایرانی

پایگاه تحلیلی خبری تلکسیران:مورخان تاریخ ادبیات و منتقدان ادبی همگی بر این قول متفق‌اند که مجموعه‌داستان کوتاه یکی بود، یکی نبود نوشتۀ محمدعلی جمال‌زاده سرآغاز داستان کوتاه مدرن فارسی است.

محمدعلی جمال‌زاده در 1270 شمسی (اگرچه به گفتۀ خودش این تاریخ چندان دقیق نیست) در اصفهان در خانواده‌ای روحانی و مشروطه‌طلب به دنیا آمد. پدرش سیدجمال‌الدین واعظ که خطیب و یکی از سردمداران نهضت مشروطه بود چند ماه پیش‌از آنکه به دستور محمدعلی شاه به قتل برسد، او را در سنین نوجوانی برای تحصیل به بیروت فرستاد. در 1289 شمسی محمدعلی پس‌از اتمام تحصیلات متوسطه در مدرسۀ آنطورا برای تحصیل در رشتۀ حقوق عازم پاریس شد. یک‌چند در لوزان ماند و سپس به پاریس رفت و در 1293 از دانشگاه دیژون فرانسه فارغ‌التحصیل شد. در گرماگرم جنگ جهانی اول به برلین رفت و در آنجا در کنار آزادی‌خواهان ایرانی به فعالیت‌های سیاسی و مطبوعاتی پرداخت. مدتی نیز در بغداد به‌سر برد و در آنجا برای جنگیدن با سپاهیان روس و انگلیس گروهی تشکیل داد، اما این گروه بی‌آنکه دست به اقدامی بزند منحل شد. اولین و معروف‌ترین اثر داستانی او یکی بود، یکی نبود را طی همین دوره منتشر ساخت.

در افق داستان‌نویسی فارسی، یکی بود، یکی نبود، به‌عنوان سرآغازی برای داستان کوتاه فارسی، از یک‌سو از دیدگاه انواع ادبی (ژانرها) پراهمیت تلقی می‌شود و از سوی دیگر نشان‌دهندۀ تکامل و تطوّر نثر فارسی از دورۀ مشروطیت به بعد است. برخی مورخان سبک نوشتاری جمال‌زاده را ادامه‌دهندۀ تحولات نثر دورۀ تجدید ارزیابی کرده و آن را در مقایسه با پیش، دارای برتری‌هایی دانسته‌اند. از جمله یحیی آرین‌پور  در کتاب از صبا تا نیما چنین می‌نویسد: «سبک انشا و ترکیب کلام در این داستان‌ها و نوشته‌های بعدی جمال‌زاده همان است که پیش از او حاجی زین‌الدین مراغه‌ای در سیاحت‌نامه و دهخدا در چرندوپرند به کار برده بودند. در نوشته‌های جمال‌زاده انشا فوق‌العاده تکامل یافته و از اغلاط لفظی و معنوی و لغات ترکی و عبارات ترکی‌مآب خاص نویسندگان آذربایجان و به‌خصوص کسانی که در قفقاز و ترکیه زیسته‌اند به‌کلی عاری است.»

   از منظر سبک‌شناسی ادبی نیز، چایکین، خاورشناس روسی، یکی بود، یکی نبود را سرآغاز «مکتب و سبک رئالیستی در ایران» دانسته است. بااین‌حال، در این مقطع زمانی، در کنارِ ظهور یک نوع ادبی تازه در زبان فارسی، مسئلۀ سبک‌شناسی نثر فارسی نیز مورد نظر مورخان و محققان قرار گرفته است. آرین‌پور ضمن اشاره به این طرز جدید نثر فارسی، روند چاپ و انتشار یکی بود، یکی نبود را به‌خوبی توضیح داده است.

«طرز جدیدی در نثر فارسی شروع گردیده بود. حکایت «فارسی شکر است» نخست در روزنامۀ کاوه (سال دوم، شمارۀ 1، دی ماه 1299) و بعد در سال 1300، با پنج حکایت دیگر، در مجموعه‌ای به نام یکی بود، یکی نبود، در برلن چاپ شد. انتشار این کتاب ولوله‌ای در میان خوانندگان فارسی‌زبان انداخت و گروهی بر ضد آن صف‌آرایی کردند. نویسندۀ جوان جرئت کرده بود نخستین‌بار، برخلاف رسم و عادت، به زبان محاورۀ کوچه و بازار و با اصطلاحات و تعبیرات متداولۀ آن‌ها سخن گوید و اوضاع و احوال و اشخاص را چنان که بوده و هستند، توصیف نماید، اما خوانندگان هوشمند و صاحب‌نظر دریافتند که حادثۀ جدیدی در ادبیات در شرف تکوین است.»

مهم‌ترین مسئله در یکی بود، یکی نبود، نشستن نثر تازه در یک فرم، قالب جدید نگارشی یا نوع ادبی تازه‌ای است که از نظر ساختار، در مقایسه با شکل‌های قبلی نوشتار در ادبیات فارسی، به مهارت و آشنایی با ساختارهای روایی نیاز دارد. رضا براهنی، منتقد ادبی، در این زمینه می‌نویسد: «با جمال‌زاده نثر مشروطیت قدم در حریم قصه می‌گذارد و حکایت‌های پیش‌از مشروطیت به‌سوی ابعاد چهارگانۀ قصه یعنی زمان، مکان، زبان و علیت روی می‌آورند و کاریکاتورهای دهخدا جای خود را به کاراکترهای جمال‌زاده می‌دهند؛ گرچه این کاراکترها خود در مقایسه با شخصیت‌های قصه‌های هدایت و چوبک و آل‌احمد کاریکاتورهایی بیش نیستند، ولی آن‌ها از یک جوهر شخصی و تا حدی تشخص فردی برخوردار هستند که به‌راحتی می‌توان آن‌ها را از کاریکاتورهای اغراق‌شدۀ چرندوپرند جدا کرد.»

کتاب یکی بود، یکی نبود، از یک دیباچه و شش داستان تشکیل شده است. همچنین پایان‌بخش کتاب نیز لغت‌نامه‌ای با نام «مجموعۀ کلمات عوامانۀ فارسی» است. اگرچه دیباچه به‌خودی‌خود ارزش نظری و انتقادی جداگانه‌ای دارد، بااین‌همه نمی‌توان در این مجال به آن پرداخت، و اما داستان‌ها را به‌دلیل ویژگی‌های سبک‌شناختی و اهمیت تاریخی به‌صورت جداگانه معرفی خواهیم کرد.

1. فارسی شکر است نخستین داستان این مجموعه است که در حدودِ 2500 کلمه دارد. راوی داستان پس‌از پنج سال دربه‌دری و خون‌جگری هنوز چشمش از عرشۀ کشتی به خاک وطن نیفتاده است که گرفتار یک مشت حمّال و گدای سمج می‌شود. پس‌از اینکه با هزار مکافات از دست آن‌ها خلاصی می‌یابد گیر فراش‌های حکومتی می‌افتد. فراش‌ها با دیدن تذکره (=گذرنامه)اش او را به زندان می‌اندازند، اما ظاهراً ایراد نه در تذکرۀ او بلکه در هرج‌ومرج و به‌هم‌ریختگی اوضاع کشور است و مأموران نیز طبق روال همیشگی، تر و خشک را باهم می‌سوزانند و مشغول بگیروببند هستند. در زندان جز او دو نفر دیگر هم محبوس‌اند-یکی فرنگی‌مآبی لوس و بی‌سواد و دیگری شیخی که مشغول ذکر و تسبیح است. در این میان جوانک کلاه‌نمدی بدبختی به نام رمضان را هم به جمع ایشان اضافه می‌کنند. رمضان ابتدا نزد شیخ می‌رود تا سر صحبت و درددل را باز کند، اما از افاضات شیخ که تقریباً به زبان عربی است، چیزی دستگیرش نمی‌شود. سپس به فرنگی‌مآب روی می‌آورد، اما با او نیز عین همین ماجرا منتها این‌بار با کلمات قُلنبه‌سُلنبۀ فرنگی تکرار می‌شود. راوی که رمضان را مستأصل می‌بیند به دادش می‌رسد و به زبانی همه‌فهم و تا حدودی عامیانه با او حرف می‌زند. در پایان داستان همگی از زندان آزاد می‌شوند.

2. رجل سیاسی دومین داستان این مجموعه است. داستانی پیکارسکی حدود 3800 کلمه. شیخ جعفر، حلّاج نادار و فلک‌زده که از فقر ادبار خود و سرزنش‌های زنش به تنگ آمده است تصمیم می‌گیرد مثل همسایه‌شان حاج‌علی وارد عالم سیاست شود و بروبیایی پیدا کند. از قضا هم‌زمان با این تصمیم، بلبشویی در بازار به راه می‌افتد و شیخ جعفر هم بی‌آنکه بداند چه خبر است سردمدار جماعت می‌شود و شعار می‌دهد و تا سر بجنباند، خود را به‌عنوان نمایندۀ مردم معترض درحالِ مذاکره با مجلسیان و وزرا می‌یابد. بدین‌ ترتیب آوازۀ او بالا می‌گیرد و از فردا موضوع اخبار روزنامه‌ها می‌شود و یکی دو ندانم‌کاری دیگرش را به حساب شعور و نبوغ سیاسی او می‌گذارند. چند ماه بعد وکیل مجلس می‌شود، اما ازآنجاکه این پست را ملازم خطراتی می‌بیند، عطایش را به لقایش می‌بخشد و با اندوختۀ خود به شهر دیگری می‌رود و زندگی خوش و آرامی را شروع می‌کند.

3. دوستی خاله خرسه سومین داستان این مجموعه است که در حدود 2500 کلمه دارد. راوی داستان به‌خاطر اخبار رنگارنگی که از دیار و کس‌وکار خود شنیده است عازم آنجاست. گاری آنان در بین راه به یک قزّاق روسی برمی‌خورد که مصدوم و مجروح روی برف افتاده است. سورچی می‌خواهد از کنار او بگذرد و به راهش ادامه دهد، اما حبیب‌الله، یکی از مسافران گاری که جوانی خوش‌رو و خوش‌خو است و ظاهراً برای تدارک نامزدی و خرید مایحتاج قهوه‌خانه‌ای که در آن کار می‌کند عازم سفر شده است، مخالفت می‌کند و جوانمردانه به یاری قزّاق  روسی می‌شتابد و سوار گاری‌اش می‌کند. وقتی به اولین دستۀ قزاق‌ها می‌رسند و قزّاق مجروح را تحویل می‌دهند، همقطاران او با خشونت حبیب‌الله را به اشارۀ همان قزّاق مجروح پیاده می‌کنند. راوی داستان بعداً خبردار می‌شود که حبیب‌الله را متهم به بدسلوکی با قزّاق مجروح، و محکوم به اعدام کرده‌اند. پس‌از اجرای حکم، وقتی که راوی به سراغ جنازۀ حبیب‌الله می‌رود، همان قزّاق را می‌بیند که از جیب‌های جوان معدوم، پول‌هایی را که برای خرید همراه داشت و او قبلاً نشان کرده بود به سرقت می‌برد.

4. درد دل ملّا قربانعلی چهارمین داستان این مجموعه است که در حدود 2500 کلمه دارد. قربانعلی که سال‌هاست گرفتار زندان و زنجیر شده است سرگذشتش را بازگو می‌کند. در جوانی، هنگامی که از سفر به مشهد برای بردن نعش والدش به سِدِه اصفهان برمی‌گشته پولش در تهران ته می‌کشد و همان‌جا ماندنی می‌شود. پیش یک روضه‌خوان اصفهانی نوکری می‌کند و کم‌کم خود هم بنای روضه‌خوانی می‌گذارد و بعداز مرگ اربابش، با عیال او ازدواج می‌کند و وضعش سروسامانی می‌گیرد. مصیبت از آنجا آغاز می‌شود که روزی یکی از همسایه‌ها از او می‌خواهد جهت ادای نذری هر هفته برای روضه‌خوانی به خانۀ آن‌ها برود. این قرارومدار به ملاقات اتفاقی با دختر همسایه می‌انجامد و از آن سرانه به بعد، قربانعلی از خواب و خوراک می‌افتد و خانه‌نشین می‌شود. کم‌کم کار به فروختن اثاث خانه می‌کشد و زنش از غصه دق می‌کند. خود قربانعلی هم روزبه‌روز ناخوش‌تر و مجنون‌تر می‌شود و عاقبت تصمیم به خودکشی می‌گیرد، اما درست هنگام عملی کردن این تصمیم، خبر می‌رسد که دختر همسایه مرده است و او باید به مسجد برود. قربانعلی از خود بی‌خود می‌شود و با حالی نزار به مسجد می‌دود و ساعت‌ها بر بالین جنازه دعا و مناجات می‌خواند. نیمه‌های شب یک دفعه به فکر می‌افتد که یک‌بار دیگر صورت دختر را ببیند. وقتی صورت دختر پدیدار می‌گردد خم می‌شود و دهان به دهانش نزدیک می‌کند و دیگر نمی‌فهمد که چه اتفاقی می‌افتد تا اینکه لگدی به پشتش می‌خورد و پس از کتک بسیار سر از زندان کنونی درمی‌آورد.

5. بیلَه دیگ بیله چغندر پنجمین داستان این مجموعه است، داستانی پیکارسکی که در حدود 3500 کلمه است. راوی داستان پس از یک عمر زندگی در فرنگستان به‌طور غیرمنتظره‌ای هوس حمام‌ها و دلاک‌های ایران به سرش می‌افتد و این خیال، آسایش او را سلب می‌کند. پس از پرس‌وجوی فراوان سرانجام دلاکی را سراغ می‌گیرد که الحق خبره از آب درمی‌آید. دلاک چون می‌فهمد که مشتری‌اش ایرانی است برایش تعریف می‌کند که مدتی در ایران مستشار بوده، و تعریف می‌کند که روزی او را برای مشت‌مال صاحب‌منصبی مریض‌احوال دعوت می‌کنند. گویا مشت‌مالی مؤثر واقع می‌شود و ارباب تصمیم می‌گیرد دلاک را مقیم خانۀ خود کند. در این بین، ایران مستشارانی از فرنگستان را فرامی‌خواند که ارباب نیز یکی از آن‌هاست و برای آنکه از کیسۀ خود چیزی به دلاک نداده باشد او را جزء هیئتش معرفی می‌کند و به‌عنوان مستشار به ایران می‌برد. به‌محض ورود به ایران دلاک را در پست‌خانه می‌گذارند و او هم آنچه در کشور خود دیده و شنیده است در آن اداره پیاده می‌کند و به‌زودی شهرۀ خاص و عام و صاحب نشان و مدال می‌شود. وضع در مشاغل و مناصب بعدی هم به همین منوال پیش می‌رود تا آنکه  دلاک از بیم آنچه دربارۀ بدخواهی و بی‌وفایی ایرانیان می‌شنود تصمیم می‌گیرد دارایی‌اش را بردارد و به وطن بازگردد. از همین رو بهانه‌ای می‌تراشد و عازم می‌شود، اما در بین راه راهزنان هست و نیستش را به تاراج می‌برند و چون به فرنگستان می‌رسد از بی‌چیزی و گرسنگی مجبور می‌شود باز همان شغل سابق را در پیش بگیرد. دلاک پس از نقل سرگذشت خود، دفتر خاطراتی را که در دوران اقامتش در ایران تهیه کرده است و حاصل مشاهدات او از این سرزمین عجیب و غریب و مردم عجیب‌تر آن است، برای مطالعه به راوی می‌دهد

6. ویلان‌الدوله ششمین داستان این مجموعه است که در حدود 1000 کلمه دارد. ویلان‌الدوله هر روز صبح که چشم از خواب باز می‌کند خود را در خانۀ غیر و در رختخواب ناشناسی می‌بیند. مثل مرده‌شورها هر تکه لباسش از جایی آمده و مال کسی است و هفت روز هفته، وعده غذا را در یک‌جا نمی‌خورد از همۀ این‌ها بدتر، با این همه پرسه زدن هیچ دوست و رفیقی ندارد، اما او امروز دیگر خیلی آزرده و افسرده است. دیشب را در شبستان مسجدی به سر برده است و تب دارد، این است که به دنبال دوا می‌گردد. وارد بقالی‌ای می‌شود و آخرین تکه‌ای که در جیب دارد، یعنی قوطی سیگارش را در ازای دارو عرضه می‌کند، اما بلافاصله پشیمان می‌شود و به جای دارو، تریاک طلب می‌کند؛ سپس وارد مسجدی می‌شود و چند خط مطلب می‌نویسد و تریاک را می‌خورد. فردا صبح جنازۀ او را خادم مسجد پیدا می‌کند. در جیبش تکه‌کاغذی می‌یابند که در آن بعد از اظهار خجلت و شرمساری تقاضا کرده است روی قبرش این شعر را نقر کنند: «همه ماران و موران لانه دارند/ من بیچاره را ویرانه‌ای نه!»   

کتاب یکی بود، یکی نبود تا به امروز یکی از ماندگارترین کتاب‌های ایرانی است. چاپ‌های متعدد آن گواه آن است که خوانندگان ایرانی رغبت به آن دارند، اگرچه نمی‌توان از این موضوع غافل شد که به‌علت پایین آمدن مهارت خواندن، این کتاب را بدون فرهنگ و لغت‌نامه نمی‌توان خواند، و این همه به‌دلیل واژگان و اصطلاحاتی‌ است که در دورۀ چاپ آن (1300) جزو اصطلاحات روزمره و عامیانه بوده است و اکنون چنین هویتی ندارد و به قول زبانشناسان واژگان و اصطلاحات در زمانی است.

نوشته: مهدی خطیبی

کد خبر 15828

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 12 =