آخرین اخبار

زن و پول، کنترل سرنوشت خود را به دست بگیر

فقط برای زنان

هرگز فکر نمی کردم کتابی فقط برای زنان درباره پول بنویسم. هرگز فکر نمی کردم چنین کاری لازم باشد. بنابراین چرا هشتمین کتاب خود را به این موضوع اختصاص دادم؟ و چرا در این مقطع؟ اجازه بدهید توضیح دهم.

تمامی کتاب های قبلی ام با این باور نوشته شده بودند که جنسیت عاملی تأثیرگذار در مهارت مدیریت هوشمند مالی نیست. زنان می توانند سرمایه گذاری کنند، پس انداز کنند و بدهی هایشان را نیز ماهرانه حتی بهتر از یک مرد مدیریت نمایند. هنوز هم به این امر ایمان دارم اصلا چرا باید کسی پیدا شود که غیر از این بیندیشد؟

پس می توانید تصور کنید وقتی فهمیدم که برخی از صمیمی ترین دوستانم در مسائل مالی خود با سردرگمی روبه رو هستند، چقدر شگفت زده شدم. آنها هیچ نقشه راهی نداشتند و در برخی موارد در برابر انجام آنچه می دانستند، مقاومت نشان می دادند. من از زنان باهوش، توانمند و موفقی صحبت می کنم که چهره یک زن دارای اعتماد به نفس را به دنیا نشان داده بودند. حالا من سوز اورمان ۸ که تمام زندگی ام را درگیر حل مشکلات مالی هزاران غریبه بوده ام، می توانم مشکلی را که تا این اندازه به دوستان نزدیکم مربوط می شود، نادیده بگیرم؟ نمی خواهم خودم را به نفهمی بزنم. فکر می کنم این زنان خیلی خوب بلد هستند مشکلاتشان را از من پنهان کنند. چرا که نه؟ آنها سالهاست این مشکلات را از خودشان پنهان کرده اند.

راحت بگویم که غافلگیر شدم. برایم سخت بود. ابتدا با مشکل یکی از زنان صاحب کسب و کار بسیار قدرتمند که در طول سال میلیونها دلار را مدیریت می کند آشنا شدم. او از امضای وصیت نامه و برگه های مالی که برای کمک به او تهیه کرده بودم امتناع کرد. نمی دانم چرا اما این اوراق به مدت سه سال روی میزش مانده بود. او در ذهن خود مانعی داشت که نمی گذاشت پای اسمش امضایی بزند و به آن مدارک اعتبار بدهد. حتی هنوز آنها را تکمیل نکرده بود. سپس دوست دیگری را دیدم، زنی با اعتبار حرفه ای قابل ملاحظه ورشکست شد و پس از آن اعتراف کرد که این بدهی ها را از سال ها پیش داشته و هرگز جرئت نکرده درباره آنها با کسی حرفی بزند و خودش هم نمی دانسته باید آنها را چطور بپردازد. مدتی نگذشت که فهمیدم دوست دیگری تازه از خواب غفلت بیدار شده و فهمیده کارفرمایش به او حقوقی بسیار پایین تر از حقش می دهد. بخشی که او در آن کار می کرد یکی از سودآورترین بخش های شرکت بود اما هر سال باید منتظر می ماند تا شاید در سال مالی جدید رئیسش مبلغ ناچیزی به حقوق او اضافه کند و حتی حالا که متوجه شده بود حقش را می خورند نسبت به ترک کارفرمایی که سال به سال از او بهره کشی می کرد، بی میل بود.

معلوم هست چه خبر است؟

پس از تحقیق بیشتر، فهمیدم که زنان بسیاری در زندگی من از جمله دوستانم، آشنایانم، خوانندگان و بینندگان برنامه های تلویزیونی من همگی موانعی مشابه دارند: یک «عامل ناشناخته» که آنها را از انجام کار و تصمیم درست در رابطه با پول باز می دارد. شاید این عامل، ترس از ناشناخته ها بود؛ شاید برای برخی تلاش بیهوده برای نگه داشتن همه بخش های زندگی در کنار هم بود یا شاید اینکه فکر می کردند به این دلیل که موفق هستند، نباید از کسی کمک بگیرند و به دیگران نشان دهند که در برخی موارد ناآگاه هستند.

زنان به یکباره وارد رابطه ای کاملا جدید و ناآشنا با پول شده اند که تفاوت عمیقی با چیزهایی دارد که قبلا با آنها مواجه بوده اند. نقش در حال تغییر زنان در خانه و محل کار باعث شده نحوه تعامل زنان با پول نیز تغییر کند. آنچه متوجه شده ام این است که زنان روابط و نقش های جدید را پذیرفته و با آنها به خوبی تطبیق یافته اند اما در حوزه سازگاری های مالی دنیای جدید هنوز از همان نقشه های قدیمی استفاده می کنند و به همین دلیل به آنچه می خواهند نمی رسند.

مهم نیست که من در اتاقی پر از مدیران کسب و کار نشسته باشم یا در اتاقی پر از مادرهای خانه دار، این مشکل جهانی ست. وقتی نوبت به تصمیم گیری مالی می رسد، تو به عنوان یک زن از تصاحب قدرت و درنظر گرفتن منافع خود طفره می روی. مسئله هوش نیست، تو به خوبی می دانی که باید چه کنی اما دوست نداری به لحاظ مالی از خودت مراقبت کنی به ویژه اگر این اقدامات با مراقبت از عزیزانت در تضاد باشد. آن روحیه پرورش دهنده درونت بر تو تسلط می یابد و تو همه چیز را قبل از اینکه برای خودت بخواهی برای دیگران می خواهی.

مهم نیست که نیت و مقاصد تو چه اندازه خوب هستند، آنها هر قدر هم خوب باشند وقتی نوبت به خودت می رسد، غیرضروری می شوند. پس به همین دلیل است که کتاب هشتم من عنوان «زن و پول» را به خود گرفت.

چالش این است که سرانجام بیاموزیم و بپذیریم که قدرتمند بودن در زندگی مستلزم آن است که درآمدی داشته باشی و آن درآمد برایت کار کند. به تو پیشنهاد نمی کنم بانوی مهربان درون خود را با یک آدم خودشیفته جایگزین کنی. نمی خواهم سخاوتمندی یا ذات مهربان و مثبت خودت را دور بیندازی. این کتاب قرار نیست از تو آدم خودخواهی بسازد. فقط می خواهم تو همان اندازه که از خودت به دیگران می دهی، به خویش نیز بدهی. وقتی از لحاظ مالی مراقب خودت باشی، قادر خواهی بود از عزیزانت نیز مراقبت کنی.

مطمئن باش قدرتمند بودن به شیوه ای پایدار و سودمند نه تنها برای دیگران هزینه ندارد بلکه به نفع آنها نیز هست. زنان پایه و اساس خانواده و جامعه خود هستند زیرا بسیاری به آنها وابسته اند. اگر ما قدرتمند باشیم و بدانیم چه کسی هستیم و چه قدرت آفرینشی داریم، راحت تر خواهیم توانست برای کسانی که دوستشان داریم، تکیه گاه باشیم و به آنها دست یاری بدهیم.

لطفا بدان که هیچ جمله سرزنش آمیزی در این کتاب وجود ندارد. می دانم این شغل چند کاره که نام آن را زندگی گذاشته ایم، به ما فرصت، انرژی و انگیزه لازم را نمی دهد تا به کارهای اشتباهی که با پولمان انجام داده ایم فکر کنیم اما همین که هنوز در پی یافتن روش درست هستی خوشحالم می کند پس زیاد وقتت را نمی گیرم و سر اصل مطلب می روم. فرزندانت به مادر بودنت نیاز دارند، همسرت به عشقت نیاز دارد، والدینت به کمکت نیاز دارند، شغلت به انرژی ات نیاز دارد، دوستانت به توجهت نیاز دارند. به تمامی اینها، ظرفهایی را اضافه کن که باید بشویی، خواروبارهایی را اضافه کن که باید بخری، غذایی را اضافه کن که باید بپزی و خانه ای که باید تمیز کنی و عجیب نیست که آنچه با پول خود انجام می دهی به اولویت آخر تبدیل شود.

هدف این کتاب این است که چنین تحولی را در حد ممکن ساده کند.

بدین ترتیب می خواهم تو را با این مسیر بیشتر آشنا کنم. اینکه چرا خودمان را کاوش می کنیم و چرا تصمیم می گیریم بر زندگی مالی مان کنترل داشته باشیم به واقع تصمیمی دنباله دار و اساسی ست. امیدوارم انگیزه و تمنای اقدام و دست و پنجه نرم کردن با این چالش ها و قدرتمند شدن را در تو ایجاد کنم.

ابزاری عملی و هدایتگر به تو میدهم تا با خیال راحت زندگی مالی خود را به سرعت و بدون دردسر پیگیری کنید. با این کتاب متوجه میشوی که چرا کتاب های دیگر، تو را با ناکامی روبه رو کرده اند، چرا لحظه های شور و تصمیم به یکباره رخت بربسته اند و همه آن تمناها دوام کمی داشته اند. رویکردی واقع گرایانه در پیش گرفتهام و به یک استراتژی رسیدهام که ترس و خستگی و بی ارادگی را از بین می برد و تو را علاوه بر درگیر کردن، هدایت می کند. سؤال این است که آیا خودت دوست داری شوری برای بیشتر خواستن در تو زنده شود؟ قرار نیست تو را با فهرستی بلند بالا از کارهای سخت روبه رو کنم. وظایف اصلی را مشخص کرده ام و آن را جامع و ساده ترسیم کرده ام تا دنبال کردن و پیگیری آن برایتان ساده شود. هدف من این است که در پایان این کتاب بتوانی شاهد پیشرفت خودت باشی و احساس افتخار و آرامش کنی که توانستهای بخش مهمی از زندگی ات را تحت کنترل درآوری. و سرانجام امیدوارم این کتاب تو را به سوی آیندهای الهام بخش سوق دهد و به تو نشان دهد آنچه برای نسل ما شدنی نبود، برای دیگر نسل ها امکان پذیر است.

یادمان باشد این تغییرات متحول کننده زندگی، میراثی خواستنی هستند. اینها بهترین موهبت برای هر دختر و نوه ای هستند. برای دخترانی که امروز در دامان ما بزرگ می شوند و برای دخترانی که فرداها متولد خواهند شد.

اکنون می دانی چرا بر این باورم که این کتاب، کتابی که هرگز برنامه نوشتن آن را نداشتم و کتابی که فقط برای خانم ها نوشته شده است، مهم ترین کتابی ست که تا به امروز خلق کرده ام.

تصور کن چه چیز شدنیست

کتاب زن و پول باید با داستانی از پیشرفتهایی شروع شود که زنان در سه دهه اخیر در زمینه مالی داشته اند. این داستان فقط حکایتی شنیدنی از پیشرفت اجتماعی نیست بلکه یادآور آن است که این تغییرات هر روز به میزانی بسیار کوچک در زندگی شخصی ما رخ داده و به تدریج روی هم انباشته شده و دگرگونی های چشمگیر اجتماعی و فرهنگی را در طول زمان میسر کرده است.

امروز زنان تقریبا نیمی از نیروی کاری در این کشور را تشکیل می دهند. در طول سی سال گذشته، درآمد زنان ۶۳ درصد افزایش داشته است. چهل و نه درصد از کارمندان تخصصی و مدیریتی زنان هستند. در بیشتر خانواده های آمریکایی، زنان نیمی از درمان خانواده را تأمین می کنند و این خبر سرتیتر نیوزویکه و بسیاری از رسانه های خبری قرار گرفته است. کسب و کارهایی که زنان صاحب آن هستند، ۴۰ درصد از تمامی شرکت های آمریکا را در بر می گیرد. در حال حاضر زنان بیشتری در میان میلیونرهای این کشور دیده می شوند، زنان بیشتری در شغل های مدیریتی سطح بالا و در سمت های بسیار قوی دولتی هستند.

ما حق داریم بابت این پیشرفت به خود ببالیم. خود من از اینکه شاهد چنین تحولی در زندگی شخصی ام هستم، بسیار خرسندم اما آرزو می کنم این تمام واقعیت باشد.

اکنون دوست داری باهم روی دیگر سکه را ببینیم؟ در تحقیقی که سال ۲۰۰۶ توسط مؤسسه بیمه آلیانز ۱۰ انجام شد، نود درصد از زنانی که شرکت داشتند، احساس ناامنی مالی خود را ابزار داشته اند. نود درصد! در همان تحقیق تقریبا نیمی از پاسخ دهندگان بیان کردند که بارها این فکر که ممکن است در آینده فقیر شوند به ذهنشان خطور کرده است. یک رأی گیری جهت سنجش اطلاعات مالی در سال ۲۰۰۶ انجام شد که نشان داد فقط یک درصد از زنان در زمینه دانش محصولات و خدمات مالی به خود رتبه یک داده اند. دوسوم از زنان درباره مواردی چون بیمه زندگی و تهیه وصیت نامه صحبت نکردهاند. تقریبا هشتاد درصد از زنان گفته بودند که در سال های پس از بازنشستگی برای تأمین مالی خود روی امنیت ملی حساب کرده اند. آیا میدانید که زنان تقریبا دو برابر مردان دوران بازنشستگی را در فقر سپری می کنند؟

از مدتها پیش تا به امروز از این امتیاز برخوردار بوده ام که در طول یک سال با هزاران هزار زن از طریق تماس های تلفنی، برنامه های تلویزیونی، صحبتهای رودررو یا پاسخ به ایمیل ها در تماس باشم و به حرف هایشان گوش دهم. پس به خوبی ترس ها، ناامنی ها و مشکلات شما را شنیده، دیده و احساس کرده و با این حقیقت تلخ روبه رو شده ام. باید بگویم بابت تمام پیشرفتهایی که زنان در همین سی، چهل سال اخیر داشته اند شگفت زده هستم. اما از این حقیقت نیز متعجبم که چرا روش برخورد ما با پول تغییرات بسیار اندکی داشته است. هنوز در این زمینه شکافهای بزرگی وجود دارد؛ بین آنچه می اندیشیم و آنچه می گوییم؛ بین توانایی هایمان به عنوان افراد موفق و کامیاب و ناکامی های مالی مان؛ بین آنچه از خود به دنیا نشان می دهیم و آنچه درون خویش احساس می کنیم؛ بین آنچه در زندگی لایقش هستیم و آنچه برای خود میپسندیم؛ بین قدرتی که درون خویش داریم و ضعفی که بر اعمال ما حاکم است، فاصله زیادی وجود دارد.

در سال ۱۹۸۰، وقتی به عنوان مشاور مالی مریل لینچ ۱۱ استخدام شدم، یکی از اندک زنانی بودم که در دفتر اوکلند کالیفرنیا کار می کردم. در چشم رئیس مرد ما همین ویژگی از من گزینه خوبی برای کار با همه زنانی ساخته بود که پایشان را داخل دفتر می گذاشتند. در آن زمان اکثر زنانی که برای گرفتن مشاوره به شرکتهای کارگزاری مراجعه می کردند، یا پولی به ارث برده بودند یا پس از طلاق یا مرگ همسر پولی به آنها رسیده بود یا به ناگاه به موقعیتی رسیده بودند که قرار بود ثروت پدر و مادر خویش را مدیریت کنند. در موارد بسیار اندکی با زنانی برخورد می کردی که پولشان را خودشان به دست آورده بودند. صرف نظر از اینکه دارایی را از چه روشی به دست آورده بودند، همه یک دلیل برای مراجعه به کارگزاری داشتند: آنها نمی خواستند مسئولیت مدیریت اموالشان را خودشان بر عهده بگیرند. همیشه احساس می کردم آنها مرا استخدام می کنند تا از پولشان پرستاری کنم.

بیش از بیست و پنج سال گذشته و هنوز داستان همان است. صرفنظر از منافعی که وضعیت مالی ما برایمان دارد، من و شما خوب می دانیم که هنوز هم زنان نمی خواهند مسئولیت مدیریت پول خود را بپذیرند. بله، امروز زنان بیشتر از قبل پول در می آورند ولی سرمایه گذاری هایشان بیشتر نشده است. منظورم چیست؟ پول بازنشستگی شما نقد می ماند زیرا نمیدانید چطور آن را در زمینه ای مناسب سرمایه گذاری کنید پس با خود می گویید بهتر است با این پول کاری نکنم. خودتان را متقاعد می کنید که برای همیشه کار خواهم کرد و ارزش هر چک پرداختی بی معنی می شود و می دانید که پس از هر چک، چک بعدی از راه خواهد رسید. کمد لباس هایتان پر از لباس هایی ست که زنی قدرتمند و شیک را معرفی می کند اما راز نه چندان زیبا این است که کارت های اعتباری شما بدون هیچ محدودیتی خالی می شود و نمی دانید چطور آنهمه بدهی را جبران کنید. مسئله فقط پس انداز و سرمایه گذاری نیست. این قصه سر دراز دارد. شما می دانید در محل کار آن طور که باید برایتان ارزش قائل نمی شوند اما درخواست ارتقای شغلی نمی دهید. موضوع اصلی همان ترس و انزجاریست که وقتی هر ماه زمان پرداخت قبض ها می رسد، به جانتان می افتند و نمی دانید این همه پول کجا رفت و چرا پس از آن همه تلاش چیزی ته جیبتان باقی نمانده است. موضوع این است که هر بار به خاطر اینکه دانش کافی ندارید خود را سرزنش می کنید اما با گذشت زمان هنوز هم همان حس نومیدی را حفظ کرده اید و قدمی برنداشته اید.

به نظر من این مشکل وسیع، همه گیر و جهانی ست. سن و نژاد و دهک های مالیاتی نیز نمی شناسد. چه کسی می تواند منکر این حقیقت شود که مانعی اساسی زنان را از قوی شدن به همان شکلی که شایسته اش هستند، باز می دارد؟ من که منکر نمی شوم. من اولین فردی هستم که به شما می گویم هر آنچه برای تأمین آینده مالی تان نیاز دارید، هر آنچه برای آموزش و سهل کردن زندگی تان نیاز دارید، وجود دارد. این شمایید که باید بپرسید اما نمی پرسید زیرا نمی خواهید بدانید.

من این مانع بنیادین و این مقاومت را فارغ از آنچه زنان انجام می دهند، سبک زندگی یا جایگاه کنونی آنها، در همه زنان می بینیم. من زنان و مادران خانه داری را می بینم که بیست و چهار ساعت شبانه روز کار می کنند اما تمام کنترل و قدرتشان را به دست شوهرانشان داده اند زیرا پول درنمی آورند. من زنان مجرد موفقی را دیده ام که از تمرکز بر آنچه باید امروز انجام دهند تا آینده مالی خوبی داشته باشند، امتناع می کنند. من زنانی را دیده ام که در ازدواج دوم خود هستند اما نمی توانند از دارایی هایی که قبل از ازدواج دوم جمع کرده اند مراقبت کنند و حتی از حرف زدن درباره مسائل مالی با شوهر جدید خود طفره می روند. من زنان مطلقه زیادی را در سنین مختلف دیده ام که از روبه رو شدن با این حقیقت که باید پولی داشته باشند، باید بدانند که چه زمانی برای درخواستهای مالی اقدام کنند و یا باید بتوانند پس از طلاق زندگی مستقلی داشته باشند، می هراسند و از همه تکان دهنده تر این است که بسیار شنیده ام که زنان سالمند هنگام توصیف شرایط خود از عبارت هایی چون «ناتوان» و «ضعیف» استفاده می کنند. وقتی صحبت از زندگی مالی به میان می آید، این زنان پر از ندامت و پشیمانی هستند.

چرا همان میزان توجه و مراقبتی که نسبت به هر رابطۀ مهمی در زندگی خود داریم، به رابطه مان با پول نداریم؟

به این دلیل که ما اصلا رابطه ای با پولمان نداریم.

اصلاح: ما با پولمان رابطه داریم اما این رابطه بسیار مختل و ناکارآمد است.

بگذارید دلیلش را برایتان توضیح دهم. در طول کارهایم در سراسر دنیا، زنانی را می بینم که از هرگونه ارتباط مستقیم و درگیری با پول خود امتناع می کنند مگر اینکه به دلایلی مانند تولد فرزند، طلاق یا مرگ همسر یا پدر و مادر مجبور به این کار شوند. به عبارت دیگر، تا زمانی که در فشار نباشیم، تا وقتی در شرایطی جدید که دیگر هیچ گزینه ای نداریم قرار نگیریم، تمایلی به برقراری ارتباط و مواجهه با مسائل مالی نداریم. تا قبل از این شرایط با همان روندهای بدوی با پول خود و در پس آن، با وجود خود رفتار می کنیم. ما حتی نمی توانیم بپذیریم که پول ما، دنباله و ادامه ماست. به جای این پذیرش ترجیح می دهیم به همین رابطه مختل و ناکارآمد ادامه دهیم زیرا از اینکه نواقصمان رو شود، خوشمان نمی آید و خجالت می کشیم. باید با این همه احساس ناراحت کننده چه کنیم؟ آنها را سرکوب می کنیم، پس می زنیم اما مدیریت نمی کنیم. قطعا برایمان راحت تر است که صورت مسئله را پاک کنیم و موضوع پول را به طور کلی فراموش کنیم. و هرچه بیشتر این موضوع مهم را پشت گوش بیندازیم، شرایط بدتر خواهد شد و با گذشت زمان ترس هایمان آنقدر زیاد می شود که دیگر برای آموختن یا حتی سعی کردن دیر شده است. پس تسلیم می شویم. چه کسی یک رابطه شکست خورده را دوست دارد؟ هیچ کس. نداشتن یک رابطه خیلی بهتر از داشتن رابطه ای ناکام است.

اما پول، یک شخص نیست که بتوانید آن را از زندگی خود بیرون بیندازید. شما برای بقا به پول نیاز دارید.

بنابراین اجازه دهید این نظریه رابطه را دوباره مرور کنیم و از خود بپرسیم: برای آنکه در مدیریت پول خود موفق و توانمند باشیم، برای آنکه به زنی مسئولیت پذیر تبدیل شویم، به چه ابزاری نیاز داریم؟

باید رابطه ای صادقانه و سالم با پول خود داشته باشیم. و مجبوریم این رابطه را بازتاب رابطه با خودمان بدانیم.

ساده تر و همدلانه تر از این نمی توانم توصیفش کنم. هرطور که با پول خود رفتار کنیم، نشان دهنده ارزش و برداشت ما از خودمان است. در این رابطه آنچه مهم است فقط پول نیست بلکه چیزی ارزشمندتر است. درباره حس شما از اینکه چه کسی هستید و شایسته چه چیزی هستید صحبت می کنیم. درآمد خالص ماندگار زمانی از راه می رسد که حسی سالم و قوی از خودارزشمندی داشته باشید. و هم اکنون همین عدم پیوند با پول و این رابطه مختل بزرگترین مانع بر سر هر دو راه است.

وقتی این موضوع را به خوبی درک کنی و آن را به عنوان یک حقیقت مطلق بپذیری، خواهی فهمید که سرنوشت تو به سلامت این رابطه وابسته است. آیا صادقانه آماده ای تاس را بیندازی یا احساس می کنی که این توانایی را در اختیار داری، عزم و قدرت به حرکت درآوردن این رابطه را داری؟ آیا می توانی همان طور که از عزیزان خود مراقبت می کنی، پول خود را نیز پرورش دهی و از آن مراقبت کنی؟

چطور این رابطه را ترمیم کنید؟

به همان شیوه ای که هر رابطه ناسالمی را بهبود می بخشی: با بیان اشتباهات، پذیرش مسئولیت و تصمیم به اقدامی مناسب که تغییراتی به سوی بهتر شدن به همراه داشته باشد. در مورد توو پول تو این کارها به معنای اقدام های قوی تر با پول، انجام کارهایی برای داشتن امنیت و قدرت بیشتر است. اگر امروز به پول خود همان احترامی را که شایسته اش هست نشان دهی و آن را در تمام رفتارهای خود تجلی بخشی، سپس یک روز وقتی دیگر توان مراقبت از پولت را نداری، پولت از تو مراقبت خواهد کرد. می بینی که احترام به رابطه ات با پول نه تنها کلید امنیت و استقلال بلکه کلید شادی نیز هست.

بهتر است کمی درباره شادی صحبت کنیم.

حقیقت ساده این است که هیچ چیز به اندازه پول تأثیری مستقیم بر شادی من و تو ندارد.

خوب، میدانم که برخی از شما با خواندن این جمله من متعجب می شوید یا حتی اعتراض می کنید که سوزا چطور می توانی این حرف را بزنی. برعکس شادمانی مخصوص چیزهایی ست که قابل خریدوفروش نیست: سلامتی، عشق، احترام و ... کاملا با شما موافقم. تمامی اینها برای داشتن یک زندگی شاد ضروری هستند. و همگی به واسطه آنچه هستید و نه آن چیزی که دارید، تعیین می شوند. اما شادمانی ای که من راجع به آن صحبت می کنم، به کیفیت زندگی تو بستگی دارد. اینکه بتوانی از زندگی ات لذت ببری و آن را به کامل ترین شکل زیست کنی. و در این باره هر فردی را که با من مخالف باشد و بگوید که چنین چیزهایی در شادی عمومی آدمی نقش ندارد، به چالش می کشم.

بگذار کمی بیشتر بررسی کنیم. می دانم که سلامتی خودت و سلامتی همه عزیزانت بسیار مهم است اما می خواهم بپرسم که اگر خدای ناکرده این سلامتی مورد تهدید قرار گیرد، چه خواهی کرد. آیا برای گرفتن بهترین درمان و خدمات پزشکی به پول نیاز نداری؟ آیا اینکه یک برنامه بهداشتی و سلامتی مناسب داشته باشی، مهم نیست؟ آیا برای سقف بالای سرت به پول نیاز نداری؟ آیا همین پول به تو کمک نمی کند به محیطی نقل مکان کنی که سیستم آموزشی مناسبی برای فرزندت داشته باشد؟ آیا پول به تو اجازه نمی دهد که کمی زودتر بازنشسته شوی یا بتوانی دوباره درس بخوانی و کسب و کاری جدید و مطلوب برای خودت راه بیندازی؟

اگر جوابت مثبت است، پس چرا در پذیرش این مفهوم بیمیل هستی؟ همیشه برایم سؤال است که چرا در تحقیق اخیر به نام «شادمانی واقعی» هیچ پرسش و پاسخی که کلمه پول در آن باشد وجود نداشت! آنچه مرا سخت آزار می دهد این است که وقتی قدرت پول در شادمانی و بهبود زندگی را انکار می کنیم، به واقع دروغ بزرگی گفته ایم. ما به گونه ای تربیت شده ایم که صحبت درباره پول را موضوعی مؤدبانه ندانیم. واقعیت این است که من اینجا هستم تا به تو بگویم که موضوع فقط معنا و مفهوم پول نیست. بر این باورم که همین «توطئه سکوت» دلیل دیگری برای این پرسش است که چرا زنان در موضوعات مالی تا این اندازه ناآگاه هستند. همیشه گفته ام که باید بسیار مراقب کلام خود باشیم زیرا کلمات ما تبدیل به رفتار ما می شوند. خوب، برعکس این موضوع نیز درست است. سکوت ما را به اقدام نکردن هدایت می کند. ما درباره پول با دوستان، والدین یا فرزندان خود حرف نمی زنیم و به همین دلیل است که با مشکل روبه رو می شویم. اگر جریان اطلاعاتی آزاد و صریحی وجود نداشته باشد، چطور خودمان و فرزندانمان را آموزش دهیم؟ چرا تا این حد بی دقت با پول رفتار می کنیم؟ اگر بدانیم و باور کنیم که شادی ما وابسته به پول است، چه رفتاری خواهیم داشت؟ اجازه دهید این طور بگویم: اگر مصرانه نقش پول را در زندگی خود انکار کنیم، اگر احترامی لازم را به پول نگذاریم، قطعا به سوی ناشادمانی قدم برخواهیم داشت.

آنچه باید درک کنی و باور داشته باشی این است که در حال حاضر همه ما بیش از گذشته بر سرنوشت مالی خود تسلط و کنترل داریم. اکنون از تو می خواهم که هوش و توانمندی انکارناپذیری را که در بسیاری از ابعاد زندگی به خوبی به کار گرفته ای، در حوزه پول نیز به خدمت بگیری. هریک از شما که اکنون خانه ای را مدیریت می کند، شرکت یا بخشی از آن را تحت کنترل دارد یا به هر شکلی کاری را به درستی رهبری می کند، توانایی لازم برای مدیریت پول را نیز دارد. هر شخصی از شما که همسری حمایت کننده، مادر، خواهر، دختر یا دوستی پرورش دهنده است، هر شخصی که خاله، عمه، همکار یا مادربزرگی مهربان است، تمامی مهارت های لازم برای ایجاد و پرورش رابطه ای قوی با پول خود را دارد و می توانند تصمیمات مالی عالی بگیرد، تصمیماتی که شما را سرکوب نمی کند بلکه از شما حمایت می کند. کنترل و مدیریت سرنوشت مالی به این معناست: اینکه بدانیم چه کنیم و چه نکنیم و تعهد و اطمینان لازم برای ورود به اجتماع و انجام دادن کارهای ضروری را داشته باشیم. اینکه فقط به آن فکر نکنیم بلکه قصد انجامش را داشته باشیم و نگوییم هفته بعد یا ماه آینده انجامش میدهم بلکه همان لحظه آن را به بهترین شکل انجام دهیم.

ابتدا با خودت عهد بیند، من نیز کمکت می کنم. و حدس بزنیم همراه باهم چه چیزهایی برایت شدنی می شود:

تصور کن: باز کردن یک حساب کارت اعتباری ماهانه با این آگاهی که قادر خواهی بود آن را پر از پول نگه داری.

تصور کن: بدانی که تمامی کارهای ضروری برای مراقبت از خانواده خود را در صورت بروز هر مشکلی انجام داده ای.

تصور کن: وارد یک رابطه کاملا عاشقانه شوی و دیگر نگران نباشی که آیا طرف مقابل مشکلات مالی تو را حل خواهد کرد یا نه.

تصور کن: آنقدر خودت را دوست بداری که شریکی را برای زندگی ات انتخاب کنی که نیازی به پول تو نداشته باشد و تو ناجی او نشوی.

تصور کن: همین حالا صد در صد و بدون پرداخت وام و اقساط صاحب خانه شوی و هیچ کس نتواند آن را از تو بگیرد.

تصور کن: بدانی که یک روز می توانی با خیال راحت بازنشسته شوی.

تصور کن: فرزندانی تربیت کنی که دانش لازم برای زندگی بر اساس داشته ها و ابزار موجود را در اختیار داشته باشند و افسارگسیخته رفتار نکنند.

تصور کن: بدانی که می توانی بدون هیچ ترسی به والدین خود کمک کنی که زندگی و سالمندی خوبی داشته باشند.

بازگشت و سود این تعهد فراتر از مسائل مالی ست. داشتن رابطه ای سالم با پول تو را در موقعیتی قرار می دهد که با تمامی افراد زندگی خود رابطه ای بهتر داشته باشی. تمامی این روابط بدهم وابسته است. زنی که از لحاظ مالی اعتماد به نفس بالایی داشته باشد، زنی شادتر است. وزن شادتر قابلیت بیشتری برای پرورندگی و حمایت از دیگران دارد.

تمامی اینها شدنیست.

زندگی ثروتمند شما: یک تمرین

دوستم آلی ویلیز ۱۲، آهنگساز ترانه های داغ است. او یک زندگی خلاقانه دارد که شاید همه ما آرزویش را داریم. به کارش عشق می ورزد و می توان گفت کارش، تمام زندگی و شادی اوست. او زندگی ای برای خودش ساخته که در مسیر پرورش خلاقیت هایش است و در هر روزی که سپری می شود، درونش شوری وصف ناپذیر روشن می شود. وقتی وارد خانه اش می شوی، می فهمی که هر چیزی حتی یک خودکار نیز طوری چیده شده که حس های ناب او را زنده تر کند. او رویکردی منسجم و کلان به زندگی دارد اما یک حوزه در زندگی ست که هنوز با آن ارتباط خوبی برقرار نکرده و این حوزه مسائل مالی ست. او و من در طول سال های گذشته مکاتبات زیادی باهم داشته ایم. یکی از موفقیت های اخیرش در برادوی به نام «رنگ ارغوانی» او را مجبور کرد تا از موجودیهایش صورت تهیه کند و بدین ترتیب حضور من در زندگی او بیشتر شد. او سال پیش برایم نوشت: «من از لحاظ مالی موقعیت ثابتی داشته ام و هیچ حرکت بالنده ای نداشته ام. فکر می کردم بی میلی من در مدیریت پول به خاطر ترس باشد اما واقعیت این است که تا دل و عقل من هر دو به انجام کاری نباشد، نمی توانم آن را عملی کنم. شاید اگر شناختم بیشتر شود، بتوانم نسبت به مدیریت مالی شور بیشتری بیابم و آن را امری جدا از زندگی کلی خود ندانم. وقتی از چیزی لذت ببرم، آن چیز بخشی از تصویر کلان و خلاقانه زندگی من می شود و برایم راحت تر است که نسبت به آن فعالانه، با انگیزه و پرشور برخورد کنم.»

با عشق اما سرسختانه به الی جواب دادم. به او یادآور شدم که پروژه هایی را تا به حال مدیریت کرده است که بسیار موفق بوده اند اما پس از اینکه چکهای پرداخت شده را دریافت کرده، آنها را برای چیزهایی غیرضروری، تعطیلاتی بی فایده و افرادی نه چندان بااهمیت خرج کرده است. او خواسته با پول خود از تمام دنیا مراقبت کند فقط به این خاطر که امکانش را داشته است. حالا زمانش رسیده بود که از تمام چیزهای بیخود زندگی اش دور شود و بر اموری تمرکز کند که برایش امنیت بلندمدت به همراه داشته باشد. من این پاسخ را به او دادم تا شرایط خوبی برایش فراهم کنم اما او پاسخ بهتری به من داد.

الی مرا متهم کرد که تعریف او از ثروتمندبودن را نمی فهمم و با تلاش های افرادی مانند او که روح خلاقی دارند، به اندازه کافی همدل نیستم. او از محیطی که خلق کرده است به عنوان فضایی که او را از نظر بصری، زیبایی شناسی و روحی غنی می سازد، دفاع کرد و گفت چنین محیطی برای حفظ آرامش ذهن یک هنرمند لازم و ضروری است. او نوشت: «ثروتمندی برای افراد مختلف، معانی متفاوتی دارد. امنیت مالی در خون توست. آزادی خلاقانه و تجلی نوآوری در خون من است. اگر تو بتوانی زندگی را در تمام شکل های آن درک کنی و خودت را با آن یکی بدانی، آن وقت می توانی ادعا کنی که ثروتمندترین فرد جهان هستی. و وقتی کسی این موضوع را به خوبی بفهمد و ارزش چیزهای مادی را در خلق محیطی شاداب بداند، تمامی احساساتش همواره در نهایت هشیاری هستند. می دانم که امنیت مالی تمامی اینها را خوشایندتر خواهد کرد. من دست کم پنج نسخه از کتاب نه گام تا آزادی مالی را در پنج زمان متفاوت خریداری کردم زیرا از این احساس که زندگی مالی خود را مدیریت نمی کردم خسته بودم، احساس شرمندگی و حتی هراس داشتم. با این انگیزه که می توانم» شروع به خواندن کتاب کردم. اما تبعیت از این قدمها برای تغییر دادن همه چیز، آن هم وقتی کتاب تمام می شود و دوباره حس امنیت خاطر رخت برمی بندد، بسیار سخت است. پس بهتر است خودت را جای من بگذاری»

هر بار که نشستم تا بخشی از این کتاب را بنویسم، کلام او قلبم را به هیجان درآورد زیرا او برایم رسالت این کتاب را روشن کرده بود. باید آنقدر به خوانندگانم الهام می بخشیدم که بتوانند وارد عمل شوند و این مهم فقط در صورتی امکان پذیر می شد که خود را در مقام شناخت موقعیت آنها قرار دهم.

یک هفته بعد از الی ایمیلی جالب دریافت کردم. او نوشته بود: «هفته گذشته پس از اینکه برایت ایمیل زدم، گام بزرگی برداشتم.» او پول هایش را به حساب هایی منتقل کرده بود که سود بیشتری داشتند. او بخش بزرگی از اقساط خود را پرداخته بود. جلسه ای طولانی و مفید با حسابدارش برگزار کرده بود و نوشته بود: «وقتی کتاب هایت را خواندم و درباره آنها عمیق اندیشیدم، حس کردم تمامی کلمات را درک می کنم. پس سر انجام شروع به حرکت کردم. اما باید اعتراف کنم همان ایمیل آخری که برایت زدم و در آن معنای واقعی ثروت را از دید خودم بیان کردم، جرقه ای بود که مرا به اقدام واداشت. من عاشق زندگی هستم و می خواهم بهتر و بیشتر زندگی کنم و این تنها در صورت داشتن درآمد بیشتر امکان پذیر است.»

شرایط الی بسیار منحصر به فرد است و او بی شک یکی از خوشبخت ترین زنان است اما تصمیم گرفتم داستان او را برایتان شرح دهم زیرا از انگیزه ای که در نهایت او را به حرکت و اقدام هدایت کرد، شگفت زده شده بودم. تجسم و ترسیم همان چیزی که در زندگی برایش با ارزش تر بود، عامل انگیزه بخشی شد که زندگی مالی اش را تغییر داد. از شما می خواهم که زمان و مکانی آرام بیابید و تعریف خودتان را از یک زندگی ثروتمند روی کاغذ بیاورید و به این بیندیشید که چطور می توانید این زندگی را به معنای واقعی کلمه تجربه کنید. برای خودتان همان چیزهایی را ترسیم کنید که در شما حس خوشایند سر زندگی ایجاد می کند. باور دارم که جایی در بین کلماتی که می نویسید، انگیزه شخصی خود را برای یاد گرفتن، اقدام کردن و دستیابی به سرنوشتیکه امیدوارم جرئت و جسارت لازم برای تحقق آن را بیابید، پیدا خواهید کرد.

نه شرمندگی؛ نه سرزنش

لازمه داشتن رابطه ای سالم با پول، این است که برخی نگرش ها را برای همیشه کنار بگذارید. از همه مهم تر دو احساس گناهیست که ما زنان همیشه با خودمان حمل می کنیم. این دو بارهایی هستند که از گذشته به همراه داریم: بار شرمندگی و تمایل به سرزنش خویش و دیگران.

نسبت به دانش خود درباره پول امنیت خاطر نداری پس پشت شرمندگی آن پنهان می شوی، تصمیمات را به عهده دیگران می گذاری یا در یک الگوی انفعالی گیر می کنی. ترجیح می دهی به جای اینکه ناکارآمدی هایت را نشان دهی، قیافه آدمهای شرمنده را بگیری و هیچ کاری نکنی غافل از اینکه کاری نکردن بدترین تصمیم است! تو مجبوری برای همه افراد، همه کس باشی: مادر، همسر، دختری مسئولیت پذیر، دوستی حامی، زنی نیکخواه و خلاصه بانویی گشاده رو در خانه و محل کار. مگر در این تصویر کلان جایی برای نشان دادن حس ناامنی هم باقی می ماند؟ اصلا مگر وقت یاد گرفتن چیزهای جدید وجود دارد؟ چه کسی وقت دارد؟ سرت خیلی شلوغ است و احتمالا با خودت تکرار می کنی که باید این چیزها را خیلی زودتر می آموختی. همه این چیزها را از قبل می دانسته اند و حالا دیگر دیر است. و حالا خودت را سرزنش می کنی که چرا آنها زمان داشتند و تو غایب بودی. در این شرایط قطعا از اینکه عمق ندانسته هایت را آشکار کنی خجالت می کشی.

و وقتی از پشت شرمندگی بیرون می آییم، تمایل به سرزنش به سراغمان می آید. اولین جمله این است. اصلا تقصیر من نیست! (الف) جامعه (ب) والدینم (ج) شوهرم شوهر سابقم (د) تمامی موارد بالا مرا عقب نگه داشتند. بعد به سراغ الگوهایمان می رویم. هیچ کس به من یاد نداد، هیچ کس نگفت چطور این کار را انجام دهم و همیشه تصمیمات مالی برایم گرفته می شد. نمی خواهم نقش این عوامل را کمرنگ کنم یا تو را به سخره بگیرم. در تمامی این شکایات، نوعی حقانیت وجود دارد. سنتهای دیرینه در جامعه و خانه یادگیری مسائل مالی را برای زنان سخت کرده است و در نتیجه تبدیل شدن به زنانی توانمند و آگاه که در سرنوشت خویش تأثیرگذار باشند، سهل نیست. حتی امروز نیز قرار نیست کسی پیدا شود و دانش مالی را به راحتی در اختیارت بگذارد. خودت باید دست به کار شوی. برایم عجیب و مضحک است که یک نفر دوازده سال به مدرسه می رود، چهار سال برای گرفتن مدرک کارشناسی به دانشگاه می رود و چند سال دیگری نیز برای گرفتن ارشد و دکترا درس می خواند اما در این میان حتی یک دوره کوتاه درباره مدیریت امور مالی شخصی نمی گذراند.

حالا می خواهم سؤالی بپرسم: این همه سر زنش راه به کجا دارد؟ پاسخ این است: هیچجا سرزنش کردن قدرت تو را کم می کند. باید دست از سرزنش برداری تا همان فردی شوی که باید باشی. و حس شرمندگی با تو چه می کند؟ شرمندگی فقط تو را عقب نگه می دارد. این کتاب درباره جلو رفتن است نه عقب ماندن. خوب است که بدانیم چطور به اینجا رسیدیم اما در گام بعدی باید مصمم شویم راه به آینده ای بگشاییم که کاملا متفاوت است، باید سرنوشتی را رقم بزنیم که لیاقتش را داریم. می خواهم از گذشته خود برای رهسپار شدن به سوی آینده استفاده کنید و دیگر در تاریکی چیزهایی که رد شده اند و متعلق به زمان حال نیستند، نمانید.

احتمالا پیش خودت می گویی گفتنش برای تو راحت است سوز! از اینکه می توانم فکر تو را بخوانم متعجب شده ای؟ قطعا! پیش خودت فکر میکنی که خوب، سوز ثروتمند است و همه چیز دارد. درست است من ثروتمندم اما مسئله همیشه این نیست. شاید فکر می کنی من در یک خانواده پول دار بزرگ شده ام و پول زیادی خرج دانشگاهم کرده ام! یا فکر می کنی ام بی ای را از یک مدرسه کسب و کار باکلاس گرفته ام. هیچیک حقیقت ندارد. شاید هم فکر کنی که سوز با پول ازدواج کرده است. این هم درست نیست. من هرگز به خاطر پول ازدواج نکردم و اتفاقا یکی از دلایلی که اکنون ثروتمند هستم، همین است. اجازه بده برایت بگویم از کجا آمده ام و چطور به جایگاه فعلی خود رسیده ام. آن وقت متوجه خواهی شد که هیچ توجیهی، هیچ شرمندگی یا سرزنشی نباید تو را از آنچه باید باشی و داشته باشی، عقب نگه دارد.

داستان سوز

وقتی دختر کوچکی بودم، دچار اختلال گفتاری بودم. نمی توانستم برخی از حروف را به درستی بیان کنم. حتی اگر اکنون هم به سخنرانیهایم با دقت گوش دهید خواهید فهمید که کمابیش این مسئله را دارم. در آن زمان چون نمی توانستم به درستی حرف بزنم، در خواندن هم مشکل داشتم. در کلاسهای دستور زبان که در جنوب شیکاگو برگزار می شد، باید امتحان خواندن میدادم و همیشه نمراتم از همه کلاس پایین تر بود. یک سال یکی از معلم ها تصمیم گرفت که ما را بر اساس نمرات خواندن در کلاس بچیند. سه نفر از بهترین دوستانم در سه صندلی اول ردیف اول جای گرفتند و من مجبور شدم در آخرین صندلی ردیف ششم قرار بگیرم. اگر همیشه در خفا خودم را دختری کودن می دانستم، اکنون این کار معلم باعث شد همه کودن بودن مرا به چشم ببینند. اینجاست که می توانید احساس شرمندگی را در من به خوبی تصور کنید.

این احساس که من در درس موفق نیستم در طول دوران دبیرستان و دانشگاه همراهم بود. همیشه پیش خودم می گفتم که به هیچ جایی نمی رسم پس چرا باید تلاش کنم و خودم را آزار دهم. اما هم در خانواده من و هم در خانواده دوستانم دانشگاه رفتن یک الزام بود. در مورد خودم به خوبی می دانستم که خرج دانشگاهم گردن خودم است زیرا خانواده ام به سختی پول در می آوردند. تنها گزینه موجود برای من یک دانشگاه دولتی بود. به دانشگاه ایلینوی ۱۳ در اربانا شمپین ۱۴ درخواست دادم و برخلاف انتظارم با اینکه در آزمون اس ای تی ۱۵ نمره خوبی کسب نکردم، پذیرفته شدم. وقتی وارد دانشگاه شدم، با یک مشاور ملاقات کردم و او از من پرسید خواهان تحصیل در چه رشته ای هستم. به او گفتم که دوست دارم جراح مغز شوم. او به نمراتم نگاه کرد و گفت: «فکر نمی کنم بتوانی. تو نمرات لازم را کسب نکرده ای! چرا یک رشته آسان تر را انتخاب نمی کنی؟» کمی تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که ساده ترین رشته مددکاری اجتماعی ست پس در همین رشته ثبت نام کردم. چرا راه ساده را پیش نگیرم؟ چرا سخت تر کار کنم؟

در طول اولین سال دانشگاه ایلینوی در اتاق ۲۲۲ خیابان فلوریدا زندگی می کردم و برای پرداخت قبض ها و صورت حسابهایم هفت روز هفته در ظرفشویی خوابگاه کار می کردم. در سال دوم، یک آپارتمان یکخوابه را در حومه شهر با دو نفر از دوستان خوابگاهم به نام های کارول مورگان و جودی ژاکلین سهیم شدم. جودی نامزدی مضحک به نام جان بلوشی داشت و ما چهار نفر سه سال بعد ماجراجویی های زیادی را تجربه کردیم. جودی و جان بعدها باهم ازدواج کردند و داستان جالب آنها را در کتابی دیگر برایتان تعریف خواهم کرد.

قرار بود در سال ۱۹۷۳ فارغ التحصیل شوم اما از آنجایی که پیش نیازهای زبان را تکمیل نکرده بودم، گرفتن مدرکم با تأخیر روبه رو شد. و دوباره شرمندگی روزهای کودکی مرا عقب نگه داشت. حالا که با زبان مادری ام انگلیسی مشکل داشتم چرا باید خودم را مجبور به یادگیری زبان دیگری هم می کردم؟ تصمیم گرفتم بدون گرفتن مدرکم دانشگاه را ترک کنم. دوست داشتم آمریکا را ببینم. دلم میخواست ببینم دره و کودهای گرند کنین ۱۶ چه شکلی هستند.

هزاروپانصد دلار از برادرم قرض کردم و یک ون فورد سری ای خریدم و با کمک دوستم مری کورلین که رفیق شفیق این روزهایم نیز هست، این ون را به مکانی تبدیل کردم که در سفرم به سراسر کشور بتوانم در آن بخوابم. سه تن از دوستانم، لاری، شری و ویکی را متقاعد کردم که با من بیایند. راستش از اینکه این سفر را تنهایی انجام دهم خیلی می ترسیدم. ما با سیصد دلارو اونی که ظاهرش را تغییر داده بودم و حالا به نام من بود، سفرمان را برای دیدن آمریکا آغاز کردیم. شری و ویکی در لس آنجلس از ما جدا شدند اما من و لاری تا برکلی کالیفرنیا مسیرمان را ادامه دادیم. اولین روز رسیدنمان به مقصد همان طور که در تپه ها می راندیم، مردی با پرچم قرمز ما را متوقف کرد تا درختان قطع شده و افتاده در وسط جاده را بردارند. آن سال سرمای شدید، بسیاری از درختان اکالیپتوس را از بین برده بود. از ون بیرون آمدم تا شرایط را ببینم و با مردی که پرچم قرمز در دست داشت راه افتادم و به او پیشنهاد کمک دادم. او مرا به رئیسش معرفی کرد و قبل از اینکه بدانیم، من و لاری اولین شغلمان را پیدا کردیم. قرار شد در ازای هر ساعت سه دلار و پنجاه سنت برای شرکت خدماتی درخت گلی ۱۷ کار کنیم. ما به مدت دو ماه به عنوان پاکسازان درخت کار کردیم. در این دو ماه بیرون از ون زندگی می کردیم و برای حمام رفتن از خانه یکی از دوستانمان استفاده می کردیم.

وقتی زمان ترک کردن رسید، در رستوران کوچک باتر کاپ ۱۸، جای کوچکی که عادت داشتیم قهوه بنوشیم، به عنوان خدمتکار درخواست کار دادم. کار را گرفتم و از این بابت بسیار خوشحال بودم. وقتی در آنجا مشغول به کار شدم هنوز شرمندگی تمام نکردن دانشگاه و شرکت نکردن در کلاس های اسپانیایی دانشگاه هیوارد۱۹ با من بود. سرانجام در سال ۱۹۷۶ مدرکم را از دانشگاه ایلینوی اخذ کردم. حالا دیگر به طور رسمی فارغ التحصیل شده و به عنوان خدمتکار مشغول به کار بودم. در همان رستوران ماندم و تا سال ۱۹۸۰ ماهیانه مبلغ ۴۰۰ دلار می گرفتم. در آن زمان بیست ونه سال داشتم. (صبر کنید ببینم درست می گویم. بله حساب و کتابم درست است. اکنون پنجاه و پنج سال دارم.)

پس از شش سال خدمتکار بودن، به این فکر کردم که می توانم چیزی بیشتر از یک خدمتکار باشم. دلم میخواست رستورانی برای خودم داشته باشم. با پدر و مادرم تماس گرفتم و درخواست کردم که بیست هزار دلار به من قرض دهند. مادرم گفت: «عزیزم! چطور چنین انتظاری از ما داری؟ ما هیچ پولی نداریم که به تو قرض دهیم.» این کارم احمقانه بود چون باید از اول می دانستم که چنین امکانی برای آنها وجود ندارد. مگر می شود پدر و مادری نخواهند به فرزند خود کمک کنند تا رؤیاهایش را محقق کند اما مادرم هیچ قدرتی نداشت. احساس بدی به من روز بعد یکی از مشتریان دائمی ما در این شش سال به نام فرد هسبروک ۲۰ متوجه شد که من مثل همیشه خوشحال نیستم. به من نزدیک شد و گفت: «چه شده؟ مثل همیشه سرحال نیستی؟» برایش تعریف کردم که از والدینم بیست هزار دلار قرض خواستهام. فرد صبحانه اش را خورد و سپس با دیگر مشتریانی که همیشه آن زمان از سال به ما سر می زدند و مرا خوب می شناختند، شروع به صحبت کرد. قبل از اینکه رستوران را ترک کند، به پیشخوان نزدیک شد و چک خودش را به مبلغ دوهزار دلار همراه با چک هایی از دیگر مشتریان به من داد که نزدیک به پنجاه هزار دلار می شد و یک یادداشت هم روی آنها گذاشته شده بود. این هدیه ای برای افرادی مثل توست تا شاید بتوانند رؤیاهایشان را محقق کنند. اگر توانستی که این قرض را تا ده سال دیگر پس بدهی، عالی می شود و هیچ سودی هم نمی خواهیم. من نمی توانستم چیزی را که می دیدم، باور کنم.

به فرد نگاهی کردم و گفتم: «باید چیزی بپرسم. آیا این چکها هم مثل مبلغی که برای من جمع کردی، پر می شوند؟»

او گفت: «نه سوز، از تو می خواهم این مبلغ را در یک حساب بازار بورس در مریل لینچ بگذاری تا بتوانی پول کافی برای افتتاح رستوران خودت را جمع کنی.»

گفتم: «فرد، مریل لینچ دیگر چیست؟ منظورت از حساب بازار بورس چیست؟»

پس از اینکه فرد اطلاعات مختصری به من داد به دفتر مریل لینچ در اوکلند مراجعه کردم تا پولم را سپرده بگذارم. مرا به کارگزار آن روز معرفی کردند. او وظیفه داشت تمامی مراجعین را راهنمایی کند. نامش رندی ۲۱ بود. داستان جمع کردن آن مبلغ را برای رندی توضیح دادم و به او گفتم که باید یک حساب امن و سالم باز کنم. به رندی گفتم خدمتکار هستم و فقط ماهی چهارصد دلار در می آورم و برای راه انداختن کسب و کار جدیدم به پول بیشتری نیاز دارم. او به من نگاه کرد و گفت: «سوزا چطور دوست داری در طول یک هفته صدها دلار در بیاوری؟»

به او گفتم: «تو باید راهی پیدا کنی. گفتم که خدمتکار هستم.» 

رندی گفت: «فقط این برگه ها را امضا کن تا ببینیم چه کاری می شود برایت انجام داد.» من بدون آنکه فکر کنم آیا امضا کردن برگه های خالی کار درستی ست یا نه، آنها را امضا کردم. فقط به این فکر کردم که رندی برای مریل لینچ کار می کند و فرد هم به من گفته که این مؤسسه بهترین جا برای سرمایه گذاری ست.

حالا قبل از اینکه بقیه داستان را برایتان تعریف کنم، باید روشن کنم که مریل لینچ یک شرکت سرمایه گذاری بسیار معتبر است اما رؤسای دفتر اوکلند فردی را به عنوان کارگزار انتخاب کرده بودند که با استانداردهای این مؤسسه هماهنگ نبود. اگر شما در مریل لینچ حسابی دارید یا قصد باز کردن حسابی را در این مؤسسه دارید، نگران نباشید و بدانید این موضوع مربوط به سالها پیش است.)

ظاهرا پس از اینکه مؤسسه را ترک کرده بودم، رندی طوری برگه ها را تکمیل کرده بود گویی اجازه داده ام روی پولی که به حساب گذاشته بودم، ریسک کنم. رندی با این کار مرا وارد استراتژی های مالی سنگینی کرده بود. در ابتدا پول خوبی در می آوردم و خوشحال بودم. مکانی مناسب برای رستورانم یافتم و نقشه های ساختمان را با یک معمار نهایی کردم. رؤیایم بسیار نزدیک بود. افراد زیادی به من اعتماد کردند و پول بیشتری به من امانت دادند. تقریبا همه کارها را انجام داده بودم که ناگهان بازار تغییر کرد و در عرض سه ماه، تمام پولی که در حساب گذاشته بودم از دست دادم. نمی دانستم باید چه کنم. فقط میدانستم بدهی سنگینی دارم و هیچ راهی برای بازپرداخت آن نیست. و هنوز هم ماهی ۴۰۰ دلار درآمد داشتم.

در طول این زمان، تمامی کارهایی را که رندی انجام می داد، انجام می دادم و سعی می کردم تا جایی که امکان دارد بیشتر و بیشتر یاد بگیرم. هر جمعه شب به برنامه وال استریت ویک ۲۲ نگاه می کردم. مطبوعات وال استریت و بارون را می خواندم. روی دیوار اتاق خوابم، صفحاتی از اطلاعات بازار بورس و گزینه های خرید را می چسباندم. در هر صورت پولم را از دست داده بودم و چاره ای نداشتم. یک روز با خودم فکر کردم و گفتم: «اگر رندی توانسته کارگزار شود، چرا من نتوانم؟ شاید این اتفاقات روی داده تا من شغلم را عوض کنم.» بهترین شلوار ساسون داری که طرح راه راه قرمز و سفید داشت را پوشیدم. پاچه هایش را داخل چکمه های بلندم کردم و یک پیراهن ابریشمی آبی هم به تن کردم. به نظر خودم که عالی شده بودم. دوستانم در رستوران باتر کاپ هم همین نظر را داشتند و برایم آرزو کردند که بتوانم به عنوان کارگزار در همان دفتری که تمام دارایی ام را از دست دادم، استخدام شوم.

پنج مرد با من مصاحبه کردند و همه آنها بدون استثنا از من پرسیدند که چرا آن مدلی لباس پوشیده ام. به آنها گفتم که نمی دانستم برای چنین شغلی چه لباسی مناسب است. اصلا مگر زنانی را می شناختم که در این شغل باشند و بتوانم آنها را الگوی خود قرار دهم؟ قبل از اینکه متوجه باشم، روبه روی مدیر شعبه نشستم و او هم به اندازه دیگر افراد از دیدن لباس های من شگفت زده بود. در طول مصاحبه این مدیر محترم عقیده اش را راجع به زنان بسیار واضح بیان کرد. او گفت که زنان برای این کارها به دنیا نیامده اند. آنها به دنیا آمده اند تا ازدواج کنند و حامله شوند. من که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم، او را به سخره گرفتم و پرسیدم حاضر است چقدر به من بدهد تا از این مؤسسه بیرون بروم و به فکر حامله شدن بیفتم. او گفت:

هزار و پانصد دلار در ماه» و در کمال تعجب مرا استخدام کرد البته ناگفته نماند که به من گفت مطمئن است بیشتر از شش ماه در آن مؤسسه دوام نمی آورم. تا به امروز مطمئن هستم او مرا استخدام کرد چون یک جای خالی برای کارمند زن داشت و باید آن را پر می کرد. قبل از اینکه از دفتر خارج شوم، یک کتابچه درباره طرز لباس پوشیدن در راستای موفقیت کاری به من دادند. کتابچه را گرفتم و مستقیم به فروشگاه می رفتم و یک حساب سه هزار دلاری برای خرید لباس باز کردم.

هرگز به اندازه اولین روز کاری ام در آن دفتر احساس ترس نداشتم. می دانستم که به آنجا تعلق ندارم. تمامی کارگزاران مرسدس، جگوار و بی ام دبلیو سوار می شدند اما من یک ولوو استیشن ۱۹۶۷ داشتم که وقتی ون را فروختم آن را خریدم. آنها خودروهایشان را در پارکینگ پارک می کردند اما از آنجایی که من هزینه پرداخت پارکینگ نداشتم، برای شش ماه اول خودرویم را در خیابان پارک می کردم. بلیت هایی را می گرفتم و به دادگاه مراجعه می کردم و درخواست میدادم که اجازه دهند از آن بلیت ها برای استفاده از خدمات دولتی استفاده کنم. کارگزاران دیگر پس از بسته شدن بازار، به بهترین رستوران ها می رفتند اما من سوار ماشینم میشدم و هر روز به تاکوبل ۲۳ می رفتم و به تنهایی ناهاری ساده می خوردم. با این وجود احساس خوشبخت بودن می کردم زیرا با اینکه ترسیده بودم، هیجان زیادی داشتم. هر روز کلمات و مفاهیم جدید می آموختم و دنیایی تازه به رویم گشوده شده بود. مشغول مطالعه برای امتحان سری هفت بودم. این امتحان برای تمامی کارگزاران الزامی بود و اگر در آن قبول می شدند، می توانستند سهام بفروشند. در طول درس خواندن متوجه قانونی شدم که به صراحت بیان کرده بود هیچ کارگزاری حق ندارد پول مراجعی که استطاعت مالی کافی ندارد در حوزهای سرمایه گذاری کنند که ریسک زیادی داشته باشد. من به رندی گفته بودم که حفظ امنیت اصل پولم ضروری ست. به او گفته بودم که باید پول پس انداز کنم تا رستوران خودم را باز کنم و تمام سپرده ام را قرض کرده ام. خلاصه اینکه با خواندن این قانون متوجه شدم که رندی از قانون «شناخت وضعیت مشتری» سرپیچی کرده است.

به سمت دفتر مدیریت رفتم و به او گفتم که یکی از کارمندانش چه بلایی سر من آورده است. او به من گفت که خدای ناکرده فارغ التحصیل دانشگاه هستم و باید قبل از امضا کردن برگه ها حواسم را جمع می کردم. علاوه بر این او تأکید داشت که آقای کلاهبردار، برای مؤسسه خوب کار کرده است و پول زیادی نصیبشان شده است. و خیلی صریح از من خواست که کوتاه بیایم، دهانم را ببندم و به مطالعاتم ادامه دهم تا در امتحان قبول شوم. من هم به میزم برگشتم. به یاد آوردم که روز استخدام، مدیر شعبه به من گفت که بیشتر از شش ماه دوام نخواهم آورد. حالا هم سه ماه گذشته بود. چه چیزی برای از دست دادن داشتم؟ بلایی که رندی سرم آورده بود، حقم نبود. درست است که برای برگرداندن آن پول فرصت داشتم و هنوز جوان بودم اما اگر رندی این کار را با مادرم با مادربزرگم یا هر آدم مسن دیگری انجام می داد، آنها زندگی شان را باخته بودند. وجدانم اجازه نداد ساکت بمانم. باید کاری می کردم و می دانستم انجام کار درست همیشه ساده نیست.

به این نتیجه رسیدم که همان طور که دارم برای مریل لینچ کار می کنم، از آنها شکایت کنم. البته در آن زمان نمی دانستم که وقتی برایشان پرونده ای باز کنم، تا زمان نتیجه نگرفتن پرونده، آنها نمی توانند مرا اخراج کنند. ماهها سپری شد و پرونده رو به جلو می رفت و در طول این زمان من به یکی از موفق ترین کارگزاران دفتر تبدیل شده بودم. قبل از اینکه پرونده در دادگاه مطرح شود، مریل با من به توافق رسید. آنها همه پولم را به همراه سودش برگرداندند و همین امر باعث شد بتوانم به راحتی تمامی بدهی هایم را با افرادی که به من پول قرض داده بودند تسویه کنم.

هر بار که این داستان را تعریف می کنم، همه دوست دارند بدانند برای فرد چه اتفاقی افتاد. من بارها و بارها به او زنگ زدم و برایش نامه نوشتم و پیام گذاشتم اما او هرگز پاسخم را نداد.

سپس در ماه مه ۱۹۸۴، نام زیر را از فرد دریافت کردم و فهمیدم که او دچار سکته شده بوده است و به همین دلیل نتوانسته مدت ها به من پاسخ بدهد.

نسوز عزیزم!

دوست نداشتم این مدت طولانی تو را بی خبر نگه دارم. باید خیلی قبل تر بابت بازپرداخت وامی که در زمان رستوران باتر کاپ به تو دادم، تشکر می کردم. در هر صورت شرایطم طوریست که مثل قبل توان نوشتن ندارم. چک درست در زمانی که به شدت به آن نیاز داشتم، به دستم رسید و از این بابت بسیار خوشحالم.

این وام یکی از بهترین سرمایه گذاری های عمرم بود. چه کسی می توانست به دختری با چشمان آبی و شخصیتی ارزشمند که پشت پیشخوان یک رستوران کار می کرد وامی بدهد و شاهد آن باشد که آن دختر با آن سرمایه اندک به خانمی موفق در کسب و کار تبدیل شده است؟ فکر می کنم اندک سرمایه گذارانی چنین شانسی داشته باشند.

سخت تلاش می کنم تا همه چیز را مدیریت کنم و من و تو هر دو بتوانیم برای خودمان درآمد بیشتری کسب کنیم. تا آن زمان دوست دارم تو را در فهرست دوستانم نگه دارم و برایت فارغ از مسیری که در آینده انتخاب می کنی، بهترین ها را آرزو می کنم.فرد چند سال پیش درگذشت. هرگز مردی را که مرا باور کرد و به کمک او توانستم حس شرمندگی ام را کنار بگذارم و داستان زندگی ام را از نو بنویسم، فراموش نخواهم کرد.

بخشی از کتاب زن و پول، کنترل سرنوشت خود را به دست بگیر نوشته سوز اورمان

پایگاه خبری تحلیلی تلکسیران

کد خبر 121322

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 7 =