آخرین اخبار

کتابی که آرزو می کنید والدینتان خوانده بودند

فلیپا پری

فصل اول

میراث فرزندپروری شما

این کلیشه درست است: کودکان آنچه را ما می گوییم انجام نمی دهند، آنچه را انجام می دهند که ما انجام می دهیم. قبل از اینکه ما حتی رفتار فرزندانمان را بررسی کنیم، مفید یا حتی ضروری است که ببینیم اولین الگوهایشان چه کسانی اند و یکی از آنها شمایید.

این بخش به طور کامل درباره ی شماست، چون شما تأثیر شگرفی بر فرزندتان خواهید داشت. در این بخش، مثال هایی خواهم گفت از اینکه وقتی موضوع ارتباطتان با فرزندتان باشد، گذشته چگونه می تواند بر زمان حال تأثیر بگذارد. در این خصوص صحبت خواهم کرد که چگونه یک کودک اغلب می تواند احساساتی قدیمی را در ما برانگیزانند که ما در برخورد با بچه ها به اشتباه براساس آنها عمل می کنیم. همچنین به اهمیت بررسی مجدد منتقد درونی مان می پردازم تا بیش از حد اثرات مخرب آن را به نسل بعد منتقل نکنیم.

گذشته بازمی گردد تا ما را بگزد (و نیز فرزندانمان را) 

هر کودک به ملایمت و پذیرش، لمس فیزیکی، حضور فیزیکی تان، عشق و حد و حدودش، درک، بازی با افرادی از تمام سنین، تجربیات آرامش بخش، و وقت و توجه بسیار زیاد شما نیاز دارد. خب! اینکه خیلی ساده است. این کتاب می تواند همین جا به پایان برسد؛ اما نه، چون موانعی سر راه وجود دارند. زندگی تان ممکن است مانع آن بشود: شرایط، مراقبت از کودکان، پول، مدرسه، کار، کمبود وقت و مشغله و... همان طور که میدانید این فهرست جامع نیست.

با این حال، آنچه می تواند بیشتر از همه ی اینها مانع ایجاد کند همان چیزی است که وقتی خودمان نوزاد و بچه بودیم به ما داده شد. اگر ما نحوه ی بزرگ شدنمان و میراث آن را بررسی نکنیم، ممکن است بازگردد و ما را بگزد. ممکن است یک بار بی اختیار گفته باشید: «دهنم رو باز کردم و همون حرفهای مادرم رو زدم.» البته خیلی خوب است اگر آن حرف ها همان حرفهایی بوده باشند که باعث می شدند شما، به عنوان یک کودک، احساس پذیرش و عشق و امنیت کنید؛ اما بیشتر آنها کلماتی اند که تأثیر معکوس داشته اند.

آن چیزهایی که می توانند مانع باشند چیزهایی اند مانند نبود اعتماد به نفس، بدبینی ما، دیوارهای دفاعی ای که احساساتمان را مسدود می کنند، و ترسمان از مغلوب شدن مقابل احساسات. وقتی مسئله به طور خاص ارتباط ما با فرزندانمان باشد، این موانع ممکن است چیزی در فرزندانمان باشد که ما را آزار می دهد، ممکن است آرزوها یا ترس هایمان برای آنها باشد. ما تنها یک حلقه در زنجیره ای هستیم که هزاران سال ادامه داشته و خدا می داند تا چه زمانی ادامه خواهد داشت.

خبر خوب اینکه شما می توانید بیاموزید ارتباطتان را دوباره شکل بدهید و این باعث بهبود زندگی کودکانتان و فرزندان آنها خواهد شد و حالا می توانید شروع کنید. لازم نیست هر کاری را که برای خودتان انجام شده است انجام دهید. می توانید از چیزهایی که بی فایده بودند صرف نظر کنید. اگر صاحب فرزندی هستید یا قرار است به زودی پدر یا مادر شوید، می توانید تجارب کودکی تان را باز کنید و با آنها آشنا شوید، اتفاقاتی را که برایتان افتاده است بررسی کنید، آن موقع چه حسی داشتید و حالا درباره ی آن چه احساسی دارید. پس از تشریح کردن و خوب بررسی کردن آن، فقط آنچه را نیاز دارید بازگردانید.

اگر در زمان بزرگ شدن خودتان بیشتر اوقات به عنوان فردی منحصر به فرد و باارزش مورد احترام قرار گرفتید، عشق بی قید و شرط دریافت کردید، به اندازه ی کافی مورد توجه مثبت قرار گرفتید، و با اعضای خانواده تان روابط رضایت بخشی داشتید، برنامه ای برای ایجاد روابط مثبت و کاربردی دریافت خواهید کرد. به همین ترتیب، این به شما نشان داده است که می توانید به طور مثبت به خانواده و جامعه تان کمک کنید. اگر همه ی اینها درخصوص شما صادق اند، پس بعید است که تمرین بررسی دوران کودکی تان خیلی ناراحت کننده باشد.

اگر دوران کودکی تان این گونه نبوده است که برای اکثرمان این گونه نبودم نگاه کردن به گذشته ممکن است باعث ناراحتی شود. فکر می کنم لازم است دربارهی این ناراحتی خودآگاهی بیشتری داشته باشیم تا بتوانیم بیشتر مواظب روش های جلوگیری از انتقال آن به نسل بعد باشیم. بیشتر آنچه ما به ارث برده ایم در خارج از بخش خودآگاهمان قرار دارد. به همین دلیل، گاهی سخت است بدانیم آیا در حال حاضر داریم به رفتار فرزندمان واکنش نشان می دهیم یا اینکه واکنش هایمان ریشه در گذشته دارند.

به کمک این داستان منظورم را واضح تر بیان می کنم. این داستان را تی، مادری دوست داشتنی و روان درمانگر باتجربه، برایم تعریف کرد که روان درمانگران دیگر را آموزش می دهد. من به هر دو نقش او اشاره کردم تا نشان دهم حتی خودآگاهترین و خوش نیت ترین ما ممکن است دچار پرش زمانی احساس شود و متوجه شویم که به گذشته مان واکنش نشان می دهیم؛ به جای اینکه به اتفاقی واکنش نشان دهیم که حالا و همین جا رخ داده است. این داستان این گونه شروع شد که امیلی، دختر تی که تقریبا هفت سال داشت، در یکی از وسایل شهربازی گیر کرد و فریاد زد که برای بیرون آمدن به کمک نیاز دارد.

بهش گفتم بیا پایین و وقتی گفت نمی تونم یهو عصبانی شدم. گمون کردم مسخره بازی درمی آره. خودش راحت میتونست بیاد پایین. داد زدم: «همین الان بیا پایین!» بالاخره این کار رو کرد. بعد سعی کرد دستم رو بگیره، اما من هنوز عصبانی بودم و گفتم نه. بعدش اون دادو فریاد کرد.

وقتی رسیدیم خونه و باهم چای درست کردیم، اون آروم شد و من ماجرا رو این طوری برای خودم تموم کردم: «خدایا، بچهها چقدر اعصاب خردکن ان» یه هفته بعد: ما توی باغ وحش هستیم و همون وسیله ی شهربازی اونجاست. با دیدنش احساس گناه کردم. قطعا امیلی رو هم به یاد هفته ی پیش انداخت، چون تقریبا با ترس به من نگاه کرد.

ازش پرسیدم می خواد روی اون بازی کنه. این بار به جای اینکه روی به نیمکت بشینم و گوشیم رو نگاه کنم، کنار اون وسیله ی شهربازی ایستادم و نگاهش کردم. وقتی احساس کرد که گیر کرده، دستهاش رو برای کمک به طرف من دراز کرد، اما این بار من بیشتر «تشویق کننده» بودم. بهش گفتم: «یه پات رو بذار اینجا و اون یکی رو بذار اونجا و اون رو بگیر و دیگه خودت تنهایی می تونی انجامش بدی.» و اون موفق شد.

وقتی اومد پایین گفت: «چرا دفعه ی قبل کمک نکردی؟» بهش فکر کردم و گفتم: «وقتی کوچیک بودم، مامان بزرگ باهام مثل پرنسس رفتار می کرد و همه جا من رو می برد و همیشه بهم می گفت "مواظب باشم". این باعث شد احساس کنم خودم تنهایی نمی تونم هیچ کاری انجام بدم و هیچ اعتمادبه نفسی نداشتم. نمیخوام این اتفاق برای تو بیفته. به خاطر همین، هفته ی قبل که خواستی تو رو از توی اون وسیله ی شهربازی دربیارم، نخواستم بهت کمک کنم. من رو یاد زمانی انداخت که هم سنت بودم و اجازه نداشتم خودم تنهایی بیام پایین. عصبانی شدم و سر تو خالی کردم و این عادلانه نبود.»

امیلی من رو نگاه کرد و گفت: «اوه! من فقط فکر کردم برات مهم نیست.» گفتم: «وای نه! برام مهمه، اما اون لحظه نمی دونستم من از مامان بزرگ عصبانی بودم، نه از تو. معذرت میخوام.»

مانند تی، آسان است که در دام قضاوت های آنی یا فرضیاتی دربارهی واکنش عاطفی مان بیفتیم، بدون در نظر گرفتن اینکه به همان اندازه که به اتفاق حال حاضر ربط دارد ممکن است به آن چیزی مربوط باشد که در پیشینه ی خودمان رخ داده است.

اما زمانی که احساس عصبانیت می کنید یا احساسات شدید دیگری دارید (از جمله بیزاری، ناامیدی، حسادت، تنفر، وحشت، آزردگی، دلهره، ترس و ...)، در واکنش به چیزی که کودکتان انجام داده یا درخواست کرده است بهترین کار این است که آن را به عنوان هشدار ببینید؛ نه هشداری که کودک یا کودکانتان لزوما کار اشتباهی انجام می دهند، بلکه هشداری از اینکه عصبانیت خودتان برانگیخته شده است.

اغلب این الگو این گونه عمل می کند: وقتی شما با عصبانیت یا هر احساس شدید دیگری در برابر کودکتان واکنش نشان می دهید، دلیلش این است که یاد گرفته اید در مقابل همان احساسی که در سن آنها داشته اید این گونه از خودتان دفاع کنید. در جایی خارج از خودآگاهتان، رفتار آنها تهدید به برانگیختن احساساتی در گذشته تان می کند؛ احساساتی مانند ناامیدی، اشتیاق، تنهایی، حسادت، یا نیازمندی. بنابراین شما نادانسته گزینه ی آسان تر را انتخاب می کنید: به جای همدلی با کودکتان، به مسیرهای کوتاه تری مانند عصبانیت یا درماندگی یا دستپاچگی میانبر می زنید.

بعضی وقتها احساسات گذشته، که دوباره برانگیخته شده اند، مربوط به بیشتر از یک نسل قبل اند. برای مادرم صدای جیغ کودکان هنگام بازی آزاردهنده بود. متوجه شدم وقتی بچه ی خودم با دوستانش سروصدا می کردند، من هم به یک جور حالت آماده باش در می آمدم، باوجود اینکه آنها به اقتضای سنشان خوش میگذراندند. خواستم بیشتر بدانم، بنابراین از مادرم پرسیدم اگر در دوران کودکی پرسروصدا بازی می کرد چه اتفاقی برایش می افتاد. او گفت وقتی به دنیا آمده بود، پدرش، یعنی پدربزرگم، بیش از پنجاه سال داشت و اغلب دچار سردردهای بدی می شد و همه ی بچه ها مجبور بودند در خانه روی نوک پنجه ی پا راه بروند، وگرنه به دردسر می افتادند.

شاید می ترسید اعتراف کنید که گاهی ناراحتی از دست کودکتان بر شما چیره می شود و فکر می کنید این مسئله باعث می شود آن عصبانیت تشدید شود یا بهنوعی آن را واقعی تر می کند، اما درحقیقت بیان احساسات ناخوشایند و پیداکردن توضیح دیگری برای آنها توضیحی که در آن کودکانمان را مقصر نمی دانیم به این معنی است که ما به نوعی کودکانمان را به خاطر برانگیختن آن احساسات مقصر فرض نمی کنیم. اگر می توانید این کار را انجام دهید، باعث می شود احتمال اینکه آن احساس را سر کودک خودتان خالی کنید کمتر شود. همیشه نمی توانید داستانی را پیدا کنید که روشنگر احساستان است، اما به این معنا نیست که داستانی وجود ندارد و نگه داشتن آن می تواند مفید باشد.

یک مسئله ممکن است این باشد که به عنوان کودک احساس کردید افرادی که شما را دوست دارند شاید همیشه دوستتان نداشته باشند. آنها گاهی ممکن است شما را آزاردهنده، سرسخت، ناامید کننده، بی اهمیت، اعصاب خردکن، دست و پاچلفتی، یا احمق تصور کنند. وقتی رفتار کودکتان این را به یادتان می آورد، برانگیخته می شوید، فریاد می زنید، یا هر رفتار منفی ای را که پیش فرض دارید بروز می دهید.

شکی نیست که پدر و مادر شدن ممکن است سخت باشد؛ یکشبه فرزندتان به مهمترین اولویت زندگی تان تبدیل می شود، ۲۴ ساعته و هفت روز هفته. داشتن فرزند حتی ممکن است باعث شده باشد بالاخره متوجه شوید والدینتان با چه چیزهایی سرو کار داشته اند. شاید بیشتر قدردانشان شوید، بیشتر با آنها همدلی کنید، با احساس محبت بیشتری نسبت به آنها پیدا کنید؛ اما شما باید با کودک یا کودکانتان نیز همدلی کنید. زمانی که صرف می کنید تا بیندیشید وقتی هم سن وسال کودکتان بودید چه احساسی داشتید به شما کمک خواهد کرد با کودکتان همدلی داشته باشید. این کار به شما کمک می کند وقتی طوری رفتار می کنند که باعث می شود بخواهید آنها را دور کنید، درکشان کنید و در احساسشان شریک شوید.

من مراجعه کننده ای به نام آسکار داشتم که پسربچهای هجده ماهه را به فرزندی قبول کرده بود. هر بار که پسرش غذا را روی زمین می ریخت یا غذایش را کامل نمی خورد، اسکار به شدت عصبانی میشد. از او پرسیدم اگر در دوران کودکی غذایش را روی زمین می ریخت یا نمی خورد، چه اتفاقی برایش می افتاد؟ به یاد آورد پدربزرگش با دسته ی چاقو به بند انگشتانش ضربه می زده و او را مجبور می کرده است اتاق را ترک کند. وقتی به همان حال و احساس برگشت که به عنوان پسر بچه آن طور با او رفتار شده بود، برای خودش که در آن زمان کوچک بود دلش سوخت و این به نوبه ی خودش به او کمک کرد برای فرزندش حوصله به خرج دهد.

آسان است تصور کنیم احساساتمان مربوط به چیزی اند که در مقابل ما اتفاق می افتد و واکنشی نیستند به آنچه در گذشته اتفاق افتاده است. به عنوان مثال، تصور کنید کودک چهارسالهای دارید که روز تولدش هدایای زیادی دریافت می کند و شما به خاطر اینکه یکی از اسباب بازی های جدیدش را با دیگران شریک نمی شود با لحن تندی او را «لوس» خطاب می کنید.

اینجا چه اتفاقی می افتد؟ از نظر منطقی تقصیر او نیست که این همه کادو برایش آمده است. ممکن است شما به طور ناخودآگاه تصور کنید او لیاقت این همه کادو را ندارد و ناراحتی تان از این موضوع با لحن تندی بروز می کند یا اینکه به طور غیرمنطقی انتظار دارید بزرگتر از سنش رفتار کند.

اگر کمی فکر و به رنجش خودتان از او توجه کنید، ممکن است متوجه شوید کودک چهارسالهی درونتان حسود و رقابت جو است. شاید در چهار سالگی به شما گفته شده بود چیزی را با دیگران شریک شوید و شما نمی خواسته اید این کار را بکنید یا اینکه چیزهای زیادی به شما داده نمی شد، و به خاطر اینکه برای چهار سالگی تان احساس ناراحتی نکنید، به کودکتان حمله می کنید.

من به یاد نامدهای خصمانه و توجه منفی رسانه های اجتماعی می افتم که هر شخص مشهور از منابع ناشناس دریافت می کند. بین سطرهایش، چیزی که بیش از همه گفته میشود این است که عادلانه نیست شما مشهورید و من نیستم. احساس حسادت به بچه هایمان موضوع خیلی غیرعادی ای نیست. اگر این حس را دارید، باید قبول کنید و به خاطر آن با فرزندانتان بد برخورد نکنید. آنها به رفتار خصمانه ی پدر و مادر نیاز ندارند.

در این کتاب، تمرین هایی را معرفی کرده ام که به شما کمک می کنند از آنچه می گویم درک عمیق تری داشته باشید. اگر این تمرین ها را بی فایده یا طاقت فرسا دیدید، می توانید از آنها صرف نظر کنید و شاید زمانی که احساس آمادگی بیشتری کردید به سراغشان بیایید.

تمرین: این احساس از کجا می آید؟

دفعه بعد که به خاطر رفتار کودکتان احساس عصبانیت کردید یا هر احساس شدید دیگر)، به جای اینکه بدون فکر واکنش نشان دهید، از خودتان بپرسید: آیا این احساس کاملا مربوط به این موقعیت و فرزند من در زمان حال است؟ چطور می توانم جلوی خودم را بگیرم تا شرایط را از دیدگاه آنها ببینم؟

روشی خوب برای جلوگیری از واکنش نشان دادن این است که بگویید «من به کمی زمان نیاز دارم تا به این اتفاق فکر کنم» و از این زمان برای آرام شدن استفاده کنید. حتی اگر کودکتان به راهنمایی نیاز دارد، وقتی عصبانی هستید انجام دادنش هیچ فایده ای ندارد. اگر موقع عصبانیت راهنمایی کنید، آنها فقط عصبانیتتان را می شنوند، نه آنچه را سعی می کنید به آنها بگویید.

حتی اگر هنوز فرزندی ندارید، می توانید نوع دیگری از آن تمرین را انجام دهید. فقط توجه کنید چند وقت یک بار احساس عصبانیت، برتری، توهین، اضطراب، یا شاید شرمساری و ازخودبیزاری و تنهایی می کنید. در واکنش هایتان به دنبال الگوها بگردید. در گذشته، به دنبال اولین باری بگردید که این احساس به شما دست داد. در دوران کودکی تان جست وجو کنید؛ جایی که شما این نوع واکنش نشان دادن را شروع کردید و ممکن است درک کنید این واکنش تا چه حد به عادت تبدیل شده است. به عبارت دیگر، واکنش حداقل به همان اندازه که به موقعیت زمان حال مربوط می شود به تبدیل شدن آن به عادت در شما نیز مربوط می شود.

قطع ارتباط و بازسازی

در دنیایی ایدئال، ما قبل از اینکه احساسی را به طرزی نامناسب بروز دهیم، جلوی خودمان را می گیریم. ما هیچوقت سر فرزندمان داد نمی زنیم یا آنها را تهدید نمی کنیم یا به هیچ وجه باعث نمی شویم نسبت به خودشان احساس بدی پیدا کنند. البته غیرواقعی است که فکر کنیم می توانیم هر بار همین طور باشیم. به تی نگاه کنید. او روان درمانگری باتجربه است. باوجوداین، خشمش را ابراز کرد، چون فکر می کرد به خاطر اتفاق حال حاضر است. اما کاری که او کرد و آنچه همه ی ما برای جبران آسیب می توانیم یاد بگیریم «قطع ارتباط و بازسازی» نامیده می شود. قطع در هر رابطه ی مهم، صمیمی، و خانوادگی ای اجتناب ناپذیر است.

ارتباط زمانی که ما منظور یکدیگر را خوب درک نمی کنیم، تصورات اشتباهی در ذهن داریم، دیگری را ناراحت می کنیم این قطع ارتباط نیست که بسیار مهم است، بازسازی آن است که اهمیت دارد.

روش بازسازی روابط ابتدا با تلاش برای تغییر واکنش هایتان انجام می شود، یعنی شناسایی محرکهایتان و استفاده از آن دانش برای واکنش به شیوه ای متفاوت. یا اگر کودکتان به اندازه ی کافی بزرگ است که درک کند، می توانید از کلمات استفاده کنید و معذرت خواهی کنید؛ همان طورکه ی این کار را برای دخترش کرد. حتی اگر مدتها بعد متوجه شوید رفتارتان نسبت به فرزندتان اشتباه بوده است، باز هم می توانید به آنها بگویید کجای کار اشتباه کردید. این برای فرزندتان فوق العاده ارزش دارد. برای هر فرزند، حتی فرزندی که بزرگسال است، فوق العاده ارزشمند است که پدر یا مادرش رابطه را بازسازی کنند. به فکری که امیلی در سرش بود توجه کنید. او تصور می کرد که تی از جهاتی به او اهمیت نمی دهد. چه حس خوبی دارد فهمیدن اینکه قطعا به او اهمیت می دهد و فقط سردرگم شده بود.

مادری از من سؤال پرسید آیا معذرت خواهی کردن از بچه ها خطرناک است؟ او گفت: «مگه اونها نباید فکر کنن که تو همیشه درست میگی؟ در غیر این صورت احساس امنیت نمی کنن؟» نه! آنچه کودکان نیاز دارند این است که شما واقعی و قابل اعتماد باشید، نه بی نقص.

به دوران کودکی تان فکر کنید: آیا به خاطر حالات روحی بد والدینتان احساس «بدی» به شما دست داد یا اینکه احساس کردید مقصر یا حتی مسئول آن هستید؟ اگر این اتفاق برایتان افتاده است، خیلی راحت است که برای جبران احساس مقصر بودن، باعث شویم فرد دیگری این احساس را داشته باشد. و قربانیان این کار اغلب کودکانمان هستند.

زمانی که با کودک یا آنچه رخ داده است سازگار نباشیم، غریزدی کودک متوجه آن می شود و اگر وانمود کنیم با آنها سازگاریم، غرایزشان را بی اعتبار می کنیم. به عنوان مثال، اگر وانمود کنیم به عنوان بزرگسال هرگز اشتباه نمی کنیم، نتیجه می تواند کودکی باشد که بیش از حد سازگار است؛ نه تنها با آنچه شما می گویید، بلکه با آنچه هر کسی ممکن است بگوید. بعد آنها احتمالا نسبت به افرادی که ممکن است خیر و صلاح آنها را نخواهند آسیب پذیرتر شوند. غریزه مؤلفه ی اصلی در اعتماد و توانمندی و هوش است. بنابراین بهتر است غریزه ی کودکتان را ضایع یا تحریف نکنید.

وقتی مارک به کارگاه روانشناسی فرزندداری من آمد، با او آشنا شدم. همسرش، تونی، پیشنهاد کرده بود در کارگاه شرکت کنند. در آن زمان پسرشان توبی تقریبا دو سال داشت. مارک به من گفت او و همسرش توافق کرده بودند بچه دار نشوند، ولی در چهل سالگی تونی نظرش عوض شد. پس از یک سال تلاش و یک سال لقاح مصنوعی، همسرش باردار شد.

چون ما برای رسیدن بهش خیلی تلاش کردیم، حالا که به اون موقع فکر می کنم، تعجب می کنم که چقدر از شیوه ی زندگی کردن با یه بچه بی خبر بودم. فکر کنم تصوری رو که من از مادربودن داشتم از تماشای تلویزیون گرفته بودم؛ موقعی که بچه به طور شگفت انگیزی اکثر اوقات توی تختش خوابیده و به ندرت گریه می کنه!

وقتی توبی به دنیا اومد، این واقعیت که دیگه خبری از زندگی در لحظه و انعطاف پذیری نیست یکنواختی ناشی از داشتن بچه، اینکه یکی از ما ۲۴ ساعته کارهای بچه رو انجام بده، به این معنی بود که من گاهی احساس خشم و گاهی افسردگی یا هر دو داشتم.

حالا با گذشت دو سال، من هنوز از زندگیم لذت نمی برم. من و تونی در خصوص هیچ چیز دیگه ای غیر از توبی حرف نمی زنیم و اگه سعی کنم دربارهی چیز دیگه ای صحبت کنم، در کمتر از یه دقیقه دوباره درخصوص اون حرف می زنیم. می دونم که خودخواهم، اما این باعث نمیشه که دیگه احساس عصبانیت نکنم. راستش رو بخواید، فکر نمی کنم مدت زیادی با تونی و توبی زندگی کنم.

از مارک خواستم دربارهی دوران کودکی اش به من بگوید. تنها چیزی که توانست بگوید این بود که او علاقه ای به بررسی آن با من نداشت، چون دوران کودکی اش کاملا عادی بوده است. به عنوان روان درمانگر، من «علاقه مندنبودن» را نشانه ای برای دوری کردن او از دوران کودکی اش دیدم. حدس زدم که پدر بودن باعث تحریک احساساتی در او شده است که می خواست از آنها فرار کند.

از مارک پرسیدم منظورش از «عادی» چیست. به من گفت وقتی سه سال داشت، پدرش آنها را ترک کرد و همان طور که بزرگ میشد دیدارهای پدرش کمتر و کمتر شد. حق با مارک است: این دوران کودکی عادی ای است. با این حال، به این معنا نیست که ناپدیدشدن پدرش برایش اهمیتی نداشت.

از مارک پرسیدم که او از رفتن پدرش چه احساسی داشت و او به یاد نمی آورد. به نظرم احتمالا دردناک تر از آن بوده است که به خاطر بسپارد و شاید راحت تر بود که مثل پدرش باشد و تونی و توبی را ترک کند، چون دیگر مجبور نبود جعبه ی احساسات مشکلش را باز کند. به او گفتم فکر می کنم باز کردن آن خیلی مهم است، در غیر این صورت او به نیازهای پسرش حساس نخواهد بود و آنچه را به خودش رسیده است برای پسرش به ارث خواهد گذاشت. از جوابش مطمئن نبودم که آیا منظور واقعی ام را فهمیده است یا نه.

شش ماه بعد، مارک را در کارگاه دیگری دیدم. به من گفت احساس افسردگی می کرده است و به جای نادیده گرفتن آن تصمیم گرفته است که درمان را شروع کند. در کمال تعجب، خودش را در اتاق مشاوره یافته بود که به خاطر رفتن پدرش گریه می کند و فریاد می کشد.

درمان به من کمک کرد تا احساساتم رو در خصوص رفتن پدرم برگردونم سر جای خودش، به جای اینکه فکر کنم برای بودن در این رابطه با پدر شدن ساخته نشده ام.

نمی گم که هنوز احساس بی میلی یا حتی بعضی وقتها انزجار ندارم، اما میدونم که این انزجار مربوط به گذشته ی منه. میدونم که به خاطر توبی نیست. حالا میفهمم علت اون همه توجهم به توبی چیه. به خاطر اینه که احساس خوبی داشته باشه، نه فقط الان، توی آینده هم. من و تونی اون رو غرق در عشق کردیم و خوشبختانه این یعنی وقتی بزرگتر شد، این قدر عشق دریافت کرده بود که به دیگران بده. بنابراین احساس ارزشمند بودن خواهد کرد. من هیچ رابطه ای با پدر خودم ندارم. میدونم تو بی چیزی رو از من دریافت می کنه که من از پدر خودم دریافت نکردم. ما زیربنای یه رابطه ی عالی رو داریم درست می کنیم.

دیدن علت کاری که می کنم، بیشتر نارضایتی من رو به امید و شکرگزاری تبدیل کرده. حالا دوباره حس می کنم به تونی نزدیک تر شده ام. حالا بیشتر برای تویی حضور دارم و بهش علاقه مند هستم. این تونی رو آزاد کرده تا به چیزهایی غیر از توبی فکر کنه.

مارک با نگاه کردن به گذشته اش، قطع ارتباطش با توبی را بازسازی کرد تمایلش برای ترک کردن او تا اتفاقی را که در زمان حال می افتد درک کند. سپس توانست نگرشش را درباره ی بودن با پسرش تغییر دهد؛ طوری که انگار تا زمانی که غم خودش را آزاد نکرده بود، نمی توانست عشقش را رها کند.

ترمیم گذشته

چندی پیش، خانم بارداری از من پرسید چه توصیه ای برای کسی دارم که تازه پدر یا مادر شده است. به او گفتم کودکتان در هر سنی که باشد، به احتمال زیاد از نظر جسمی شما را به یاد احساساتی می اندازد که در همان سن داشته اید. به من نگاه کرد. کمی گیج شده بود.

یک سال و اندی بعد، همان مادر با کودک نوپایی به من گفت که آن موقع منظورم را نفهمیده بود؛ اما آن را به یاد داشت و همین طور که در نقش جدیدش جلوتر می رفت، کم کم معنی آن را درک و به او کمک کرده بود تا با فرزندش احساس همدردی داشته باشد. شما به طور خودآگاه احساس بدبودن را به خاطر ندارید، اما از جهات دیگر به یاد خواهید داشت و فرزندتان آن را به شما یادآوری خواهد کرد.

برای پدر یا مادری که در همان سن فرزندشان از داشتن پدر یا مادر محروم شده بودند، بسیار عادی است که از فرزندشان دوری کنند. پدر یا مادری که در همان سن فرزندشان احساس تنهایی کرده بودند می خواهند که از نظر عاطفی خودشان را کنار بکشانند. مارک نمونه ای عالی از کسی است که نمی خواست با احساساتی روبه رو شود که فرزندش در او برمی انگیخت.

ممکن است بخواهید از این احساسات و همچنین از فرزندتان دوری کنید؛ اما اگر این کار را بکنید، بلایی را که سر خودتان آمده است به آنها انتقال می دهید. چیزهای خوب زیادی نیز انتقال می دهید (آن همه عشقی که دریافت کردید)، اما چیزی که دوست ندارید انتقال بدهید ترس به ارث برده ی شما، تنفر، تنهایی، و خشم است. گاهی نسبت به بچه ی خودتان یا به خاطر او دچار احساسات ناخوشایندی می شوید؛ درست همان طور که ممکن است گهگاهی این احساسات را نسبت به شریک زندگی تان، پدر و مادر، دوستتان، یا خودتان داشته باشید. اگر این را بپذیرید، احتمالش کمتر است که بدون فکر کردن، آنها را به خاطر هر احساسی که در شما برانگیخته اند تنبیه کنید.

اگر شما هم مانند مارک پی بردید که از زندگی خانوادگی متنفرید چون احساس می کنید که نادیده گرفته شده اید، ممکن است به این دلیل باشد که در زمان کودکی نادیده گرفته شده اید و در زندگی یکی از والدین یا هر دوی آنها نبوده اید. گاهی این بیزاری ممکن است خودش را بیشتر به صورت خستگی یا احساس قطع ارتباط با فرزندتان نشان بدهد.

بعضی از والدین گمان می کنند من اغراق می کنم وقتی از کلماتی مانند «ترک کردن» و «بیزاری» استفاده می کنم. آنها می گویند: «من از بچه هام بدم نمیاد. بعضی وقتها دلم میخواد راحتم بذارن و تنها باشم، ولی دوسشون دارم.» من ترک کردن را طیف گونه می بینم. در انتهایی ترین قسمتش، ترک کردن واقعی را داریم که کاملا به طور فیزیکی حضوری در زندگی کودک ندارید، مانند کاری که پدر مارک کرد؛ اما از نظر من ترک کردن همچنین شامل نادیده گرفتن کودک است وقتی به توجهتان نیاز دارد یا مثلا واقعا به او گوش ندهید وقتی سعی می کند نقاشی اش را به شما نشان بدهد (که از جهتی فرزندتان از این طریق سعی می کند خود واقعی اش را به شما نشان بدهد).

تمایل به نادیده گرفتن کودکان، در اینکه زیاد بخوابند و قبل از اینکه آمادگی آن را پیدا کنند یا به طور مستقل بازی کنند تا وقتتان را نگیرند، زمانی اتفاق می افتد که سعی می کنید با فرزندتان احساس همدلی نداشته باشید؛ چون آنها یادآور خاطرات دردناک کودکی تان هستند. به همین دلیل، نمی توانید تسلیم نیازهایشان شوید. درست است که ممکن است به خودمان بگوییم فرزندانمان را پس می زنیم چون می خواهیم به جنبه های دیگر زندگی مان برسیم (مثل کار، دوستان، و نت فلیکس)، اما اینجا ما بزرگتریم. ما می دانیم که این مرحلهی نیاز فقط «مرحله» است؛ در حالی که کار ما، دوستان، و تفریح های دیگر می توانند زمانی انجام شوند که این انسان کوچک دیگر تا این حد به ما نیاز نداشته باشد.

سخت است که با این مسئله روبه رو شویم و از انتقال آنچه در حق خودمان انجام شده است به نسل بعد جلوگیری کنیم. ما باید به احساس خودمان توجه کنیم، سپس به آن فکر کنیم، به جای آنکه به هر احساسی که به درستی درک نمی کنیم واکنش نشان بدهیم. روبه رو شدن با روش های غیرمعمول تر ممکن است احساس شرمندگی ایجاد کند. به طور مثال، درخصوص مارک، فرار کردن. وقتی این اتفاق می افتد، به احتمال زیاد حالت دفاعی می گیریم تا احساس شرمندگی نکنیم. اگر این کار را بکنیم، هیچ چیز را تغییر نمی دهیم و سوء عملکرد خودمان را به نسل بعد منتقل می کنیم؛ اما شرمندگی ما را نمی کشد. وقتی متوجه اوضاع شویم، می توانیم شرمساری خودمان را به غرور تبدیل کنیم، چون متوجه شده ایم چقدر به انجام این کار نیاز داشته ایم و از این موضوع آگاه شویم که چطور به تغییر نیاز داشته ایم.

چیزی که واقعا اهمیت دارد این است که با فرزندتان راحت باشید و باعث شوید آنها احساس امنیت کنند و احساس کنند می خواهید کنارشان باشید. کلماتی که استفاده می کنیم بخش کوچکی از این کارند. بخش بزرگتر صمیمت ما، لمس، حسن نیت، و احترامی است که به آنها نشان می دهیم: احترام به احساسات آنها، فردیت، و نظرات و تفسیرشان از دنیای خودشان. به عبارت دیگر، ما باید عشقی را که به آنها داریم در زمان بیداری شان به آنها نشان دهیم، نه فقط وقتی هنگام خواب زیبا هستند.

اگر هر ساعت از هر روز احساس می کنید که نیاز دارید کمی از بچه هایتان دور باشید، چیزی که احتمالا به آن نیاز دارید، دوری از احساساتی است که آنها در شما بر می انگیزانند. برای جلوگیری از تسلط این احساسات بر شما، با شفقت به نوزادی با کودکی خودتان فکر کنید. وقتی توانستید این کار را انجام دهید، می توانید با نیازها و خواسته هایی که فرزندانتان از شما دارند همزادپنداری کنید. البته گهگاه خوب است پرستار بگیرید و به کارهایتان برسید؛ اما حواستان باشد اگر نیاز به دورشدن» احساسی شدید و تقریبا همیشگی باشد، پس به یاد آورید چه احساسی داشته اید زمانی که هم سن فرزندتان بوده اید.

تمرین: با شفقت به گذشته نگاه کنید

از خودتان بپرسید چه رفتاری در فرزندتان باعث برانگیختن شدیدترین واکنش منفی در شما می شود. وقتی در کودکی همان رفتار را انجام دادید، چه اتفاقی برای شما افتاده است؟

تمرین: پیامی از خاطراتتان

چشمانتان را ببندید و اولین خاطرهی خودتان را به یاد بیاورید. ممکن است فقط یک تصویر یا احساس باشد یا ممکن است داستانی داشته باشد. احساس غالب در خاطرهی شما چیست؟ این خاطره چه ارتباطی می تواند با شخصیت حال حاضرتان داشته باشد؟ خاطرهی شما چگونه بر نحودی فرزندپروری تان تأثیر می گذارد؟ به یاد داشته باشید: اگر در حین این تمرین به چیزی برخوردید (مثلا ترس از احساس شرمندگی که حالا احتمالا به قیمت نادیده گرفتن فرزندتان ممکن است باعث شود همیشه سرسختانه فکر کنید که حق با شماست، به جای اینکه احساس کنید زیر فشار شرمندگی نابود می شوید، برای یافتنش به خودتان افتخار کنید یا از آن رو برگردانید و به همان رفتاری ادامه دهید که در واکنش به آن احساس از خودتان نشان می داده اید.

چگونه با خودمان صحبت کنیم؟

همان طور که در ابتدای این بخش گفتم، کودکان آنچه را ما انجام می دهیم انجام می دهند، نه آنچه را می گوییم. بنابراین، اگر شما عادت دارید که در ذهنتان خودتان را تنبیه و سرزنش کنید، فرزندتان احتمالا همان عادت مخرب را اتخاذ می کند.

یکی از اولین خاطراتم این است که مادرم به آینه نگاه و در خودش عیب و ایراد پیدا می کرد. وقتی سالها بعد من دقیقا همان کار را در مقابل دختر باهوش نوجوانم انجام دادم، او به من گفت که از این کارم خوشش نمی آید و من هم گوش دادم و یادم آمد که من نیز از آن کار مادرم خوشم نمی آمده.

الگوهای موروثی شخصیتی و رفتاری مان را می توان در نحوه ی صحبت کردن با خودمان به خصوص از طریق عیب جویی درونی مان یافت. تقریبا همه ی ما در ذهنمان نوعی گفت و گو با تفسیر مداوم داریم و آنقدر به آن عادت کرده ایم که واقعا متوجه آنچه می گوید نیستیم؛ اما این صدا می تواند منتقد بی رحم درونی باشد. شاید شما این نوع صحبت ها را با خودتان می گویید: «این برای امثال من نیست» یا مثلا «نمی تونی به هیچ کس اعتماد کنی»، «من بدبختم»، «من هیچوقت به اندازه ی کافی خوب نیستم، باید تسلیم بشم»، «هیچ کاری رو نمیتونم درست انجام بدم»،

خیلی چاقم»، یا «من به هیچ دردی نمی خورم.» مراقب گفت و گوهای درونی این چنینی باشید، چون نه تنها تأثیری بسیار قوی روی زندگی تان دارد، بلکه بر زندگی فرزندتان هم تأثیر خواهد گذاشت و باعث می شود تا خودشان و دیگران را قضاوت کنند.

آن صدای منفی درونی، علاوه بر اینکه به فرزندتان یاد می دهد قضاوتهای خطرناک بکند، راههایی می یابد تا کم حوصلگی را بزرگ جلوه دهد و نیز اعتماد به نفس را پایین می آورد و باعث می شود به طور کلی احساس بی لیاقتی کنیم. دلیل خوب دیگری برای توجه به نحوهی صحبت کردن با خودتان این است: به نظر می رسد که ما صداهای درونی مان را و همچنین عادات در معرض دیدمان را به فرزندانمان منتقل می کنیم. اگر می خواهید فرزندانتان فرصت خوشبختی داشته باشند، چیزی که بیش از همه ممکن است سد راه باشد خودانتقادی شماست.

تجربیات دوران کودکیمان ما را به بزرگسال تبدیل شده کرده است. این راهی اساسی است که ما انسانها در طی آن رشد می کنیم، اما خلاص شدن از این صدای انتقادی درونی دشوار است و متوقف کردنش ممکن است سخت باشد، اما کاری که میتوانید بکنید این است که ببینید این کار را چه زمانی انجام می دهید و به خودتان هشدار دهید.

الین مادر دو کودک است و به عنوان دستیار گالری هنری کار می کند. او از صدای منفی درونی اش آگاه است:

معمولا دربارهی موفق نشدند. اینکه من نباید چیزی رو امتحان کنم، چون فایده نداره... کارم رو بد انجام میدم... شرمنده میشم. به خاطر همین خودم رو از انجام کارها منصرف می کنم. بعدش خودم رو سرزنش می کنم که ماجراجو نیستم و به خودم زحمت نمیدم. به خودم می گم پشتکار ندارم، آدم سطحی هستم، و هیچ علاقه ی واقعی یا مهارتی در هیچ چیز ندارم. همین حالا که این رو به شما می گم میتونم اون صدا رو توی ذهنم بشنوم که میگه: «آره، خب همه ی اینها حقیقت داره.»

وقتی به این فکر می کنم که این صدا از کجا اومده احساس گناه می کنم، چون من مادرم رو خیلی دوست دارم. همیشه می دونستم که اون من رو دوست داره. همیشه حسش کردم. اما مامان آدمیه که همیشه نگرانه، هیچوقت احساس شایستگی نکرده، خیلی منفی بافه. اون همیشه به خودش سخت گرفته. هیچوقت نمی تونه تعریفهایی رو که ازش میشه باور کنه. به جمله ی «چه لازانیای خوشمزه ای!» جواب میده: «هیچ مزه ای نداره و پنیرشم خیلی زیاده.»

یه جورایی این حس به اندازه ی کافی خوب نبودن رو به خواهرهام و من هم انتقال داده. همه ش به شکست هامون فکر می کنیم و از اونها به عنوان مدرکی برای خوب نبودنمون استفاده می کنیم و اینکه نباید به خودمون زحمت بدیم. یه بار نمرهی B گرفتم توی زبان فرانسه و انگار آخر دنیا بود.

مامان سعی میکنه مثبت باشه، اما با یه حرف بی ملاحظه همه ش به باد میره. در آخرین پرو لباس عروسم، از اتاق پرو اومدم بیرون و مامان لبهاش رو به هم فشار داد. نگران به نظر می رسید و گفت: «آره، روز عروسی با گل ها و تور عروس و اینها خوب میشه.» ندانسته، اضطراب و ناامنی خودش میتونه اطرافیانش رو داغون کنه.

الین گفت که مادرش علاوه بر داشتن منتقد درونی خودشکنجه گر، خیلی هم حق به جانب است و من به هیچ وجه قصد ندارم او را بد جلوه بدهم؛ اما مثل بسیاری از ما، به نظر می رسد او از اینکه چگونه با خودش حرف می زند و به خصوص اینکه چگونه منتقد درونی اش می تواند به فرزندانش منتقل شود بی اطلاع بوده است.

وقتی متوجه نحوهی صحبت با خودتان می شوید، بهتر می توانید تصمیم بگیرید که چگونه به آن صدا گوش دهید. الین این گونه فهمید که چطور با منتقد درونی اش کنار بیاید:

من تصمیم گرفتم که اون رو به بچه های خودم منتقل نکنم. من نمی خوام اونها احساس ترس از شکست من رو داشته باشن. خیلی تضعیف کننده س. من قبلا با اونچه صدا می گفت بحث می کردم و همیشه می باختم (به علاوه، این کار خیلی انرژی و توجه می خواد). اخیرا فهمیدم بهترین راه اینه که با اون صدا درگیر نشی. تقریبا همون طور باهاش رفتار می کنم که با به همکار بدقلق رفتار می کنم. بهش میگم: «خب، تو حق داری نظر خودت رو بگی.»

من سعی می کنم کارهایی رو انجام بدم که اون منتقد درونی به من میگه نمیتونی انجام بدی. خودم رو وادار می کنم بر ترس هام غلبه کنم تا بچه هام رو ناامید نکنم، تا بهشون نشون بدم که شکست خوردن اونقدرها هم بد نیست. دوباره نقاشی رو شروع کردم، با اینکه اون صدا به من می گه رهاش کنم. به جای اینکه چیزی رو که می کشم قضاوت کنم، دارم به خودم یاد میدم که ببینم چه چیزی در این کار به من لذت میده و چه قسمتهایی از هر نقاشی من رو خوشحال می کند. یکی از تأثیرهای جانبی غیرمنتظره ی این کار اعتماد به نفس بیشتر بوده؛ نه فقط توی نقاشیم، بلکه توی کل زندگی.

اگر محتوای آنچه را الین انجام می دهد به صورت مراحل مختلفی بیان کنیم این گونه است:

۱. ابتدا صدا را به رسمیت بشناسید؛

٢. با آن درگیر نشوید و بحث نکنید. در عوض، با آن مانند یک شخص ناخوشایند رفتار کنید که می توانید بدون همراهی کردن حرفش را تأیید کنید و از شرش خلاص شوید، مثلا این طور فکر کنید: «خب، تو حق داری نظر خودت رو بگی.»؛

٣. دایرهی آسایش و راحتی خودتان را گسترش بدهید. با انجام کارهایی که منتقد درونی به شما می گوید نمی توانید انجام بدهید، اعتماد به نفس اعتماد به نفس نداشتن به سراغتان آمد، می توانید موضوعی واقعی را به یاد آورید؛

۴. آگاه بودن از خطرات انتقال منتقد درونی تان به فرزندتان انگیزه ی بیشتری به شما می دهد تا مواظبش باشید.

تمرین: فاش کردن منتقد درونی خودتان

مداد و کاغذ بردارید و هر فکر خودانتقادگری را که در طول روز داشته اید یادداشت کنید. آیا این انتقادات از نظر شما شبیه همان انتقاداتی است که دیگران در گذشته گفته اند؟ به چیزی فکر کنید که دوست دارید به آن برسید و مراحلی که برای رسیدن به آن باید طی کنید. حالا ببینید در این باره چگونه با خودتان صحبت می کنید. آیا چیزی می گویید که خودتان را از این کار بازدارید؟ آیا این صدا شما را به یاد فرد دیگری می اندازد؟

والدین خوبا والدین بد: جنبه ی منفی قضاوت

همین که شما این کتاب را مطالعه می کنید به این معنی است که می خواهید بهترین پدر و مادری باشید که می توانید. چیزی که مانع آن می شود قضاوت است، هم قضاوت خودتان و هم دیگران. اینکه ما چگونه خودمان را به عنوان پدر یا مادر قضاوت می کنیم نگرانی اصلی من است.

وصله های والدین خوبا والدین بد» مفید نیستند، زیرا افراطی اند. غیرممکن است که همیشه با کودکانمان هماهنگ باشیم و حتی برخی نیت های خوب می تواند پیامدهای مضر داشته باشند. اما، چون هیچ کس نمی خواهد وصله ی «والد بد» دریافت کند، وقتی دچار اشتباه می شویم (که همه ی ما می شویم، برای جلوگیری از دریافت این وصله، وانمود می کنیم که اشتباه نکرده ایم.

تا حدی به خاطر وجود این وصله های «مادر خوب» «پدر بد» یا برعکس، برای جلوگیری از احساس حقارت بودن در نقش بد، ما درباره ی هر اشتباهی که ممکن است انجام دهیم حالت دفاعی به خودمان می گیریم. این یعنی ما روش های خودمان برای ناسازگاری با فرزندمان یا نادیده گرفتن نیازهای عاطفی آنها را بررسی نمی کنیم. ما به نحوه ی بهبود روابطمان با آنها توجه نمی کنیم. همچنین ممکن است به این معنا باشد که ما اشتباهاتی را که مرتکب می شویم در پس کارهایی که درست انجام می دهیم از خودمان پنهان کنیم تا بتوانیم هویت مادر یا پدر «خوب» بودن را حفظ کنیم.

نگرانی والدین از مواجه شدن با اشتباهاتشان به فرزندان نیز کمکی نمی کند. وقتی ما رفتارمان را تغییر می دهیم و قطع ارتباط را بازسازی می کنیم، اشتباهات (= تظاهر به اینکه احساسات فرزندمان اهمیتی ندارد یا هر اشتباه دیگری که انجام داده ایم) اهمیتشان را از دست می دهند؛ اما اگر پذیرفتن اشتباه بیش از حد برایمان احساس شرمندگی داشته باشد، نمی توانیم هیچ چیز را اصلاح کنیم. این وصله ی «بد» بودن به این شرمندگی می افزاید.

بیایید از صفات «خوب» و «بد» برای مادران و پدران استفاده نکنیم. هیچ کس به طور کامل قدیس یا گناهکار نیست. یک والد ترش رو و صادق (که معمولا به عنوان «بد» در نظر گرفته شده است) ممکن است از یک والد ناامید بهتر باشد که خودش را پشت یک ظاهر مهربان مخفی کرده است. من پا را فراتر می گذارم. همان طور که نباید خودمان را قضاوت کنیم، باید سعی کنیم فرزندانمان را هم قضاوت نکنیم. رضایت بخش است که چیزی را در جعبه ای قرار بدهید، به آن برچسب بزنید، و فراموشش کنید، اما برای ما خوب نیست و مطمئنا برای شخص داخل جعبه هم خوب نیست. قضاوت کودک به عنوان خوب یا بد یا درواقع هر قضاوت دیگر هیچ فایده ای ندارد؛ چراکه پیشرفت کردن، با محدودیت یک برچسب، سخت است: «بچه ی آروم»، «بچهی دست و پاچلفتی»، «بچهی پرسروصدا»،....

انسانها همیشه در حال تغییر و رشدند، به خصوص بچه ها. بهتر است آنچه را می بینید توصیف کنید و آنچه را تحسین می کنید بگویید، به جای آنکه قضاوت کنید. پس بگویید: «خوشم اومد که موقع جمع و تفریق چقدر حواست رو جمع می کردی»، به جای آنکه بگویید «تو ریاضیت عالیه.» بگویید: «از اینکه چقدر با فکر روی این نقاشی کار کردهای تحت تأثیر قرار گرفتم. از اینکه خونه انگار لبخند می زنه خوشم می آد. باعث میشه احساس خوشحالی کنم»، نه اینکه بگویید: «نقاشی قشنگیه.» تلاشش را تحسین کنید و آنچه را می بینید و احساس می کنید توصیف کنید و بدون قضاوت فرزندتان را تشویق کنید. توصیف و پیداکردن چیزی خاص برای تقدیر بسیار دلگرم کننده تر از یک قضاوت کلی است، مانند «آفرین» و بسیار بسیار مفیدتر از انتقاد است. اگر یک صفحهی مشق تقریبا به طور کامل شلخته و بی نظم است، اما حرف P زیبا نوشته شده است، تنها چیزی که باید بگویید این است: «خوشم می آد که اون حرف P رو این قدر زیبا نوشته ای.» خوشبختانه دفعه ی بعد، از یک حرف دیگر نیز خوشتان خواهد آمد.

تمرین: دیگر قضاوت نکنید

به جای اینکه کارهایتان را قضاوت کنید، به کارهایی که به درستی انجام می دهید توجه کنید و قدر آنها را بدانید. به تفاوت احساسی که در شما ایجاد می کند توجه کنید. به عنوان مثال،  به جای فکر کردن یا گفتن این جمله: «من عالی نون می پزم»، این جمله را امتحان کنید: «تمرکز کردنم روی نون پختن داره نتیجه می ده.» به جای من توی یوگا خیلی ضعیفم»، بگویید: «من یوگا رو شروع کردم و از هفته قبل تا الان پیشرفت کردهم.» مسئله کلمات نیست من کاملا کلمات «خوب» یا «بد» را ممنوع نمی کنم مسئله به تعویق انداختن قضاوت است و اینکه به جای نتیجه گیری های سفت و سخت، نتیجه گیری های ملایم تری داشته باشیم. این آسیب کمتری به خودمان و فرزندانمان خواهد زد.

من به جای تمرکز بر فرزندتان، این کتاب را با بررسی شما آغاز کردم؛ زیرا چیزی که کودک را تبدیل می کند به فرد منحصر به فردی که هست (یا خواهد بود، اگر هنوز با ما به آن تبدیل نشده است) ترکیبی بی نظیر از ژنها و محیط زندگی است و شما بخش عمده ای از محیط کودکتان هستید.

اینکه ما درباره ی خودمان چه احساسی داریم و تا چه حد مسئولیت نحوهی واکنش نشان دادن به فرزندانمان را می پذیریم جنبه های اصلی فرزندپروری اند که اغلب نادیده گرفته می شوند، زیرا تمرکز روی کودکان و رفتارهای آنها بسیار راحت تر است تا بررسی اینکه آنها چطور بر ما تأثیر می گذارند و ما نیز به نوبه ی خود چگونه روی آنها تأثیر می گذاریم. فقط نحوهی واکنش ما به فرزندان نیست که ویژگی های شخصیتی و شخصیت آنها را شکل می دهد، بلکه آنچه آنها در محیط زندگی شان می بینند و احساس می کنند نیز دخیل است.

امیدوارم شما را متقاعد کرده باشم که نحوهی واکنش نشان دادنتان را به احساساتی که فرزندانتان در شما بر می انگیزانند بررسی کنید. از نحوه ی صحبت کردن با خودتان آگاه باشید. مواظب منتقد درونیتان باشید. کمتر قضاوت کنید (قضاوت کردن خودتان، نحوهی فرزندپروری، و فرزندانتان).

فصل دوم

محیط زندگی فرزند شما

اخیرا یک مشاور داستانی درباره ی کار با یک خانوادهی پناهنده به من گفت. او سعی می کرد با آنها همدلی کند و درک کند که نداشتن خانهی دائمی چه حسی دارد. یکی از بچه ها با صدای بلند گفته بود: «اوه! ما یه خونه داریم، فقط هنوز جایی برای استقرار اون نداریم.»

وقتی این حرف را شنیدم، خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. این مسئله نشان می دهد که چگونه عشق و توجه بین اعضای خانواده می تواند یک شبکه ی حمایتی ایجاد کند که همه ی ما به آن نیاز داریم. پس چه کار می توانیم بکنیم تا مطمئن شویم روابطی که خانواده را تشکیل می دهند نقش ایمن گاه را دارند؟ این چیزی است که من در این بخش بررسی خواهم کرد: چگونه محیطی خانوادگی ایجاد کنیم تا فرزندانمان در آن رشد کنند.

چیزی که اهمیت دارد ساختار خانواده نیست، چگونگی ارتباط ما با یکدیگر است شما و هر کسی که با او زندگی می کنید محیط فرزندتان هستید. بخش بزرگی از دیدگاه فرزندانتان در خصوص خودشان و نحوهی تعاملشان با دیگران در ارتباط با شما و اطرافیان شما شکل می گیرد. این شامل شریک زندگی تان اگر شریک زندگی دارید خواهر و برادرها، پدربزرگ و مادربزرگ، پرستار، و دوستان نزدیک می شود.

آگاهی از نحوه ی رفتارمان در این روابط بسیار مهم است. به عنوان مثال، آیا ما قدردانی خودمان را به افراد نزدیک نشان می دهیم یا عصبانیت خودمان را سر آنها خالی می کنیم؟ این روابط خانوادگی در تعیین نحودی رشد شخصیت و سلامت روان کودک مؤثرند. کودک انسانی واحد است، اما بخشی از سیستمی کلی نیز هست. علاودبر روابط خانوادگی نزدیک، سیستم کودک شامل مدرسه و دوستان و فرهنگ گسترده تر نیز می شود. بهتر است آن سیستم را بررسی کنید و هر کاری می توانید انجام دهید تا آن را به بهترین محیط ممکن برای خودتان و فرزندتان تبدیل کنید. لازم نیست بی نقص باشد؛ بی نقص اصلا وجود ندارد.

ساختار خانواده مهم نیست؛ البته اگر در خانواده ی هسته ای ۲ نیستید، خوب است. ساختار می تواند به همان شکل متعارف یا نامتعارف باشد، والدین می توانند جدا یا با یکدیگر زندگی کنند. این اهمیتی ندارد.

تحقیقات نشان داده است که ساختار خانوادگی تأثیر کمی بر رشد شناختی یا عاطفی کودکان دارد و درواقع بیش از ۲۵ درصد از کودکان در بریتانیا در خانواده های تک سرپرست بزرگ می شوند. تقریبا نیمی از این والدین در زمان تولد فرزندشان باهم بوده اند و وقتی فاکتورهایی مانند وضعیت مالی آن ها و آموزش والدین در معرض توجه قرار گیرد چندان تفاوتی با بچه هایی ندارند که از خانواده هایی با ساختار متعارف تر می آیند.

افرادی که در زندگی کودک هستند دنیایش را تشکیل میدهند. می تواند دنیایی از عشق و تمول باشد، اما همچنین می تواند صحنه ی نبرد باشد. اگر کودکان درگیر افکار باشند، اگر نگران امنیت و آسایش و تعلق خودشان باشند، برای کنجکاو بودن دربارهی دنیای گسترده تر آزاد نیستند. کنجکاو نبودن تأثیری منفی بر نحوه ی تمرکز و یادگیری شان دارد.

 در یک نظرسنجی، از نوجوانان و والدین پرسیده شد که آیا با این جمله موافق اند یا مخالف: «ارتباط خوب والدین باهم یکی از مهم ترین عوامل در پرورش کودکان شاد است.» ۷۰ درصد از نوجوانان در مقایسه با تنها ۳۳ درصد از والدین موافق این جمله بودند.

ممکن است به این دلیل باشد که فشار عاطفی ای که کودکان هنگام بدبودن روابط والدین یا پرستارشان متحمل می شوند برای بزرگترها مشهود نیست. ممکن است بدانید برای شما، به عنوان پدر یا مادر، چقدر سخت است که به درد فرزندتان فکر کنید. بنابراین فکر کردن به اینکه چگونه کارهایتان ممکن است در این درد نقش داشته باشند بسیار دشوار است.

ممکن است نحوه ی رفتارتان برایتان موجه باشد یا احساس کنید که از تغییر رفتارتان عاجزید. ممکن است برایتان دلهره آور یا بسیار سخت باشد که نحوهی تعاملتان را با شریک زندگی و دیگر اعضای نزدیک خانواده تان بررسی کنید؛ اما امیدوارم در این بخش از کتاب بتوانم ایده هایی درباره ی نحوه ی بهبود روابط، اگر نیاز به آنها دارید، در اختیارتان قرار بدهم.

وقتی پدر و مادر باهم نیستند

حتی اگر جدا از والد دیگر فرزندتان زندگی می کنید، چیزی که اهمیت دارد این است که محترمانه از آنها یاد کنید، اینکه می توانید از نکات مثبتشان قدردانی کنید و همیشه بر خطاهایشان تأکید نکنید. می دانم که این ممکن است برای برخی افراد، به خصوص بعداز یک جدایی سخت، ناممکن به نظر برسد. وقتی به شما بگویم که چقدر این مسئله برای کودک مهم است، ممکن است این آگاهی کار را برایتان آسان تر کند: آنها خودشان را متعلق، وابسته، و بخشی از هریک از شما می دانند. اگر یکی از طرفینی که این کودک را به وجود آورده است انسان «بد» خطاب شود، اغلب در کودک نهادینه می شود که او هم خودش را به عنوان انسانی «بد» ببیند. همچنین کودک ممکن است زیر فشار وفادار ماندن به پدر و مادر نابود شود.

بنابراین بهترین راه برای کنار آمدن با جدایی چیست؟ اگر پدر و مادر باهم همکاری کنند و ارتباط خوبی داشته باشند و اگر کودک همچنان به طور مرتب ارتباط نزدیکی با هر دو نفر آنها داشته باشد، کودک پس از جدایی وضعیت بهتری خواهد داشت. اگر بتوانید از عهده ی این کار برآیید، احتمال اینکه فرزندتان افسرده یا پرخاشگر شود کمتر است. درخصوص ارتباط کودک با والدی که حضور فیزیکی ندارد این امر در صورتی بهتر عمل می کند که ارتباط مثبت و واضحی بین والدین وجود داشته باشد. اگر یکی از والدین (که معمولا پدر است، اما نه همیشه) پس از جدایی دور شود، احتمال اینکه کودک از اضطراب، عصبانیت، افسردگی، یا عزت نفس پایین رنج ببرد بسیار بیشتر می شود. از این رو بسیار نگران کننده است که در بریتانیا بیش از یک چهارم کودکانی که والدینشان از هم جدا شده اند، سه سال بعد از این اتفاق، هیچ ارتباطی با پدرشان ندارند.

درک می کنم که کنار آمدن با همسر سابق همیشه امکان پذیر نیست. مل مادر پسری شش ساله به نام نوا است. او پنج سال با پدر نوا، جیمز، رابطه داشت. آنها اغلب در کشورهای متفاوتی زندگی می کردند و خودشان را زوجی متعهد نمی دانستند، ولی وقتی باهم بودند از بودن کنار یکدیگر بسیار لذت می بردند. داستان مل ممکن است افراطی به نظر برسد، اما ممکن است برای هرکسی که با همسر سابقش در بزرگ کردن فرزند اختلاف داشته مفید باشد.

وقتی مل باردار شد، جیمز فکر می کرد که او بچه را سقط می کند. وقتی مل این کار را نکرد، او خیلی عصبانی شد و برای قطع رابطه تلاش کرد. در حال حاضر، او هزینه ای حداقلی برای نگهداری می پردازد و تنها پس از روال تحقیر آمیز آزمایش تعیین هویت پدر موافقت کرد که این کار را انجام دهد. او نمی خواهد با نوآ هیچ ارتباطی داشته باشد.

وقتی با افرادی در موقعیت مشابه با جیمز صحبت کردم، آنها به من گفتند که زندگی شان را همان طور که هست دوست دارند. اگر قرار باشد که اهمیت یک نان خور را به رسمیت بشناسند، از احتمال تغییر زندگیشان احساس تهدید و وحشت می کنند.

چیزی فراتر از یک عامل صرف برای تغییر است. اگر میخواهید

با این حال هر کودک - که در زندگیتان شیء نیست، بلکه انسان است؛ گرچه چند دهه ای به شما وابسته خواهد بود خودخواهانه به پدر یا مادر شدن فکر کنید، کودک درواقع منبع غنا و نعمت است.

همچنین کودک تنها به این دلیل که نادیده گرفته شده است، زندگی اش متوقف نمی شود. متأسفانه برخی از مردان و زنان خودشان را از کودکانشان دور می کنند. مثل این است که انگار اگر وانمود کنند هیچ ارتباطی با آنها ندارند، در واقع دیگر آن کودکان وجود ندارند. مل به طور غریزی می دانست که نباید به نوا بگوید پدرش او را ناامید کرده است؛ اگرچه احساس می کرد همین کار را کرده است. اگر پسرش دربارهی پدرش بپرسد، او خصوصیات خوب و استعدادهایش را به یاد می آورد و به پسرش درباره ی آنها می گوید. اگر در آینده، پدر نوا بخواهد دوباره وارد زندگی اش شود، مثبت بودن مل درخصوص او به این فرآیند کمک خواهد کرد. با بزرگتر شدن نوا و پرسیدن سؤالات بیشتر، این موضوع برای مل سخت تر می شود. او نگران این است که پسرش وقتی کل داستان را فهمید، رفتن پدرش را به خودش بگیرد. همچنین این موضوع ممکن است به عزت نفسش آسیب بزند یا شاید نگرشش را به جنسیتش تغییر دهد یا حتی تأثیر منفی بر رفتارش در بزرگسالی داشته باشد.

از آنجاکه مل از این خطرات آگاه است، می تواند نوا را درباره ی آن ها راهنمایی کند؛ اما حتی در این صورت نیز هیچ تضمینی وجود ندارد که او در مقطعی این واقعیت را نپذیرد که پدرش برای دلگرمی دادن به او حضور ندارد. بعضی وقتها نسخهای برای روبه راه کردن همه چیز وجود ندارد. مل خانواده و دوستان بسیار خوبی دارد و احساس می کنند که آنها کمک زیادی کرده اند تا جای خالی پدر نوا را برایش پر کنند.

من داستان مل را برایتان تعریف کردم زیرا همیشه ایجاد ارتباط مشارکتی و مؤثر با همسر سابق کار آسانی نیست. وقتی یکی از والدین نیست، تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که سعی کنیم آن والد غایب را پیش فرزندمان یا حتی خودمان تخریب نکنیم.

چگونه درد را تحمل پذیر کنیم

ما می خواهیم زندگی فرزندمان عاری از درد و نگرانی باشد. قطعا نمی خواهیم آنها رنج بکشند؛ به این دلیل که ما در انتخاب فردی که با او رابطه داشتیم بدشانس بودیم یا به این دلیل که در روابط نزدیکمان مشکلاتی وجود دارند. اما محافظت کامل از آنها ناممکن است. هیچ زندگی ای بدون نگرانی، معماهای حل نشده، آرزو، و مصیبت نیست.

روش تحمل پذیر کردن درد فرزندمان این است هنگامی که درد را احساس می کنند، کنارشان و با آنها باشیم. باید کنار فرزندتان و افراد نزدیکتان حضور داشته باشید. باید پذیرای آنچه به شما نشان می دهند و آنچه احساس می کنند باشید. ممکن است نتوانید دردشان را از بین ببرید، اما با پذیرفتن آن، به جای انکار یا پس زدنش، می توانید در طی این مسیر همراهشان باشید و تنهایشان نگذارید. این نوع همراهی همه چیز را تحمل پذیرتر می کند. در این باره در بخش احساسات بیشتر توضیح خواهم داد.

وقتی پدر و مادر باهم هستند

اگر فرزندتان را، به همراهی همسرتان، با عشق، حسن نیت، مراقبت، و احترام بزرگ می کنید، به حس امنیت کودکتان کمک می کنید. با این حال، هر کسی که فرزندی دارد این را می داند که این مسئله رابطه تان را تحت تأثیر قرار می دهد. فعالیت های ناگهانی و از پیش برنامه ریزی نشده کاهش می یابد، اوقات تنهایی و خلوتتان با همسر یا افرادی که با آنها صمیمی هستید کم می شود، و به طور کلی وقتی برای خودتان نمی ماند یا بسیار کم می شود. میانه ی شما یا همسرتان با رابطه ی جنسی ممکن است تغییر کند و فرصت برای رابطه ی جنسی کمتر پیش می آید. برنامه ی خواب به هم می ریزد و احتمالا مجبورید با خواب بسیار کمتری روزگار بگذرانید. هر کدام از زوجین یا هر عضوی از خانوادهی گسترده ممکن است فلسفه ی متفاوتی برای فرزندپروری داشته باشند و پویایی میان روابط ممکن است تغییر کند. عادات کاری تان تغییر خواهند کرد و اگر شغلتان را رها کنید، ممکن است احساستان را نسبت به خودتان تغییر دهد. در زندگی اجتماعی تان تأثیر خواهد داشت. ممکن است ارتباطتان با همکاران سابق قطع یا کمتر شود و بعضی از دوستان ممکن است به علت مشغله تان با فرزندتان مدتی ارتباطشان را با شما کم کنند و........

و این به هیچ وجه فهرست کاملی نیست. وقتی زوج هستید، تغییر از رابطه ی دونفره به خانواده کمی زمان می برد تا به آن عادت کنید. درست زمانی که فکر می کنید به آن عادت کرده اید، دوباره تغییر می کند، همچنان که کودک یا خانواده تان در حال رشد است. این تغییرات می تواند در داشتن احساس بیزاری نسبت به یکدیگر و نسبت به فرزند نقش داشته باشد. به هر حال، بهتر است هر نوع بیزاری را بپذیرید، حتی اگر تنها پیش خودتان به آن اعتراف کنید. اگر این کار را نکنید، احتمال بیشتری وجود دارد که بروز دادن آن احساس را توجیه کنید، به جای آنکه مسئولیتش را قبول کنید.

زندگی هرگز ثابت نیست و توانایی پذیرفتن و کنار آمدن و استقبال از تغییرات مفیدتر از مقاومت در برابر آنهاست. فکر کردن به اینکه چطور می توانید انعطاف پذیر باشید ممکن است مؤثرتر از تلاش برای بازیابی چیزهای از دست رفته باشد. به این معنی نیست که گاهی دلتان برای سبک قبلی زندگی تان تنگ نخواهد شد، بلکه به این معنی است که شما احتمالا باید تلاش کنید تسلیم زندگی جدیدتان شوید و آن را بپذیرید. مارک را به یاد دارید؟ او از وارونه شدن شیوهی زندگی اش با تغییر از زوج دونفره به خانواده ی سه نفره دلخور بود. یاد گرفت که با پی بردن به منشأ دلخوری اش نسبت به تربیت خودش این تغییر را بپذیرد و در مراقبت از کودکان معنایی بیابد، به جای اینکه فقط آن را به عنوان کاری کسل کننده خط بزند. او همچنین متوجه شد زمانی که مسئولیت مشترک و برابری با همسرش در قبال فرزندشان می پذیرد، این امر همسرش را آزاد می کند تا دوباره خود قدیمی اش باشد، به جای اینکه به طور کامل درگیر فرزندش باشد.

چگونه بحث کنیم و چگونه بحث نکنیم

بیشتر خانوادهها جربحث می کنند، اما این روشی است که شما با مشکلات کنار می آیید (یا نمی آیید) و چیزی که اهمیت دارد این است که چگونه حل می شود (یا نمی شود). تفاوتها به خودی خود نباید به رابطه و متعاقبا به محیط فرزندتان آسیب بزنند. افرادی که مشارکت موفقیت آمیز و خانواده های وظیفه شناسی دارند نیز اختلاف نظر دارند و مشاجره می کنند. واقعیت

است، اما حتی با وجود اینها همچنان به یکدیگر احترام می گذارند و از یکدیگر قدردانی می کنند، تفاوت هایشان را می پذیرند، و به احساسات یکدیگر توجه می کنند.

حالا بیایید دربارهی جزئیات جربحث و مشاجره صحبت کنیم. در هر اختلافی مشکلی وجود دارد. این همان چیزی است که شما در خصوص آن بحث می کنید. بعد احساستان دربارهی اختلاف است و اینکه طرف مقابل چه احساسی نسبت به آن دارد. بعد هم فرآیند حل کردن مشکل توسط شماست.

برای حل کردن اختلاف، مهم است بدانید چه احساسی درخصوص مشکل دارید و آن را با طرف مقابل در میان بگذارید. قدم بعدی این است که بدانیم طرف مقابل چه احساسی دربارهی مشکل دارد و احساساتش را مدنظر قرار دهیم. اگر احساسات در نظر گرفته نشوند، هر دو طرف در حین بازی کردن آنچه من «تنیس دلایل» می نامم بیشتر و بیشتر عصبانی می شوند: پرتاب دلایل به سمت یکدیگر از روی تور و پیداکردن دلایل بیشتر و بیشتر که با آن به طرف مقابل ضربه بزنند. در این سبک بحث کردن، هدف مشاجره، به جای یافتن راه حلی کارساز، تبدیل به بردن امتیاز می شود. پی بردن به اختلافات و حل کردنشان به مفهوم درک و مصالحه است، نه برنده شدن.

بیایید نمونه ای از بحث خانوادگی را دربارهی شستن ظرف ها بررسی کنیم. مشکل شستن ظرف هاست و بعد احساسی که آنها در این باره دارند. وقتی فرآیند به تنیس دلایل تبدیل می شود، چیزی که اتفاق می افتد این گونه است:

یس زننده ی توپ: مشکل اینه که اگه ظرفها شسته نشه، غذا روش خشک میشه و شستنش سخت تره، پس همین الان انجامش بده (۱۵-۰)؛

دریافت کننده ی سرویس: اگه ظرف های روز رو بذارم و همه ش رو باهم بشورم، از وقتم بهتر استفاده کردهم (۱۵- ۱۵)؛

سرویس زننده ی توپ: بهداشتی نیست که همین طوری ظرفها رو نشسته ول کنی (۳۰-۱۵)؛

دریافت کننده ی سرویس: هر باکتری ای که جمع شده، بالاخره موقع شستن پاک میشه (۳۰-۳۰)؛

سرویس زننده ی توپ: ظرف های کثیف مگس به خودشون جذب می کنن (۴۵-۳۰)؛

دریافت کنندهی سرویس: الان زمستونه. هیچ مگسی دور ظرفهای کثیف جمع نشده (۴۵-۴۵ مساوی).

و الی آخر. وقتی یک نفر بالاخره دلیل کم آورد و از این رو «بازنده» فرض شد، آنها احساس عشق و محبت نسبت به حریفشان ندارند. اگر برنده احساس خوبی داشته باشد، به قیمت حال بد شریکشان است.

روش دیگری که مردم برای حل اختلاف و مشکل دارند همان چیزی است که من آن را «اونجا رو نگاه» یا حواس پرت کردن می نامم. این یعنی وقتی به جای صحبت کردن درخصوص چیزی یا کسی که شما را آزار می دهد، بحث را عوض می کنید. پس می بینید که شستن ظرف ها انجام نشده است، اما به جای پرداختن به آن مشکل چیز دیگری می گویید یا کار دیگری انجام می دهید. این ممکن است خوب باشد، ممکن است برای تأخیر در صحبت کردن درخصوص چیزی مناسب باشد، اما اینکه به طور کلی از بحث دربارهی اختلافات اجتناب کنید خوب نیست. اگر از کل مشکل اجتناب شود، چیزی که اتفاق می افتد این است که از صمیمیت نیز اجتناب می شود؛ چون وقتی بسیاری از موضوعات تابو میشوند طفره رفتن، مؤدبانه، موجب تنهایی می شود.

روش سوم بحث کردن روش «فداشدن» است. مثل وقتی برمی گردید خانه و می گویید: «نگران ظرفها نباش، من میشورمشون.» متأسفانه چیزی که در موقعیت هایی مشابه این اتفاق می افتد این است که شخص فدایی به جای اینکه باعث شود دیگران احساس گناه کنند، در نهایت عصبانی می شود و دیگران را سرزنش می کند یا تبدیل به شکنجه گر می شود و شروع می کند به توهین کردن. شکنجه گر می گوید: «خیلی کثیفی که ظرفها رو نمی شوری. استانداردهای بهداشتیت چندش آورن.» اگر شما طرف این صحبت باشید، دلتان می خواهد که جواب حمله اش را بدهید.

هیچ یک از این چهار نوع اختلاف به فضای خوب در زندگی خانوادگی منجر نمی شود. مشاجرات کودکان را در حالت آماده باش می گذارند، حس امنیتشان را تهدید می کنند، و باعث می شوند کمتر بتوانند دربارهی جهان کنجکاو باشند. در عوض، انرژی و تمرکزشان به نوعی حالت اضطراری معطوف می شود. 

پس بهترین روش بحث کردن چیست؟ وقتی میخواهید اختلافات را حل کنید، هر بار فقط به یک اختلاف بپردازید و به این فکر کنید که بحث واقعا درخصوص چه چیزی است. دلخوری هایتان را جمع نکنید و به یکباره آن را سر طرف مقابل خالی نکنید! با احساستان دربارهی مشکل شروع کنید، نه با بی احترامی یا سرزنش کردن. پس برگردیم به قضیه ی شستن ظرفها....

«کلافه میشم وقتی برمی گردم خونه و با اینکه صبح همه چیز رو شستم دوباره ظرف می بینم. چیزی که باعث میشه احساس بهتری داشته باشم اینه که در طول روز ظرفهای خودت رو بشوری.»

در بهترین روش، مسئله بردن نیست، بلکه درک کردن است. حالا جواب ممکن است این باشد: «اوه! ببخشید عزیزم، من نمیخوام تو احساس بدی داشته باشی. خیلی کار داشتم. می فهمم جالب نیست که بیای خونه و این منظره رو ببینی.» پاسخ به آن ممکن است این باشد: «آره، می دونم خیلی کار داری. اشکالی نداره، چطوره تو بشوری و من خشک کنم؟»

قاعده ای خوب هنگام بحث کردن این است که در جملات از «من» استفاده کنید، نه «تو». به عنوان مثال، «من ناراحت میشم وقتی با گوشیت کار می کنی جواب من رو نمی دی»، نه اینکه بگویید «تو همیشه وقتی با گوشیت کار می کنی به من محل نمیذاری». هیچ کدام از ما دوست نداریم که فرد دیگری طبق تعریف خاصی به ما برچسب بزند، به خصوص به طور منفی. اگر به جای آن توضیح دهید آنچه می شنوید یا می بینید چه احساسی در شما ایجاد می کند، پس در خصوص خودتان صحبت می کنید و شنیدنش برای فرد دیگر بسیار آسان تر است.

البته هیچ روشی برای بیان اعتراض نیست که نتیجه اش» تضمین شده باشد، یعنی اطمینان از رسیدن به آنچه می خواهید؛ اما ارتباط خوب دربارهی کلک زدن نیست، بلکه داشتن روابط خوب است. صادق بودن با احساسات و خواسته های خودتان به شما کمک می کند روابط خوبی داشته باشید، در حالی که کلک زدن به کسی به رابطه ی خوب منجر نمی شود.

گفتن جملات با «من» به جای «تو»، پذیرفتن احساسات خود، آگاهی، و پذیرش احساسات طرف مقابل معمولا بهترین راه برای برخورد با تفاوت های اجتناب ناپذیری است که در خانواده ها پیش می آید. این کار همچنین به کودکتان کمک می کند تا بیشتر احساس امنیت بکند؛ از آنجا که دلخوری ها را کاهش و درک را افزایش می دهد. همچنین، به احتمال زیاد، بچه ها این شیوهی محترمانه و عاطفی برای بحث کردن را به کار خواهند گرفت، چراکه الگویشان بوده است.

یکی از دلایل بروز اختلافات در وهله ی اول مربوط به وقتی است که یکی از طرفین فکر می کند عمدا مورد حمله قرار گرفته است، در حالی که این طور نیست. این مثال در خانواده ای معمولی رخ داد (من آنها را خانواده ی هریج مینامم):

جانی، دانشجوی ۲۲ ساله، مشغول وارسی کت چرمی قدیمی پدرش است. او می گوید: «بابا تو شصت سالته، این رو که دیگه نمی پوشی. میدیش به من؟»

کیس، معلمی که سر کار به خاطر در کنکردن هم نسلان پسرش روز بدی داشته است، به خاطر همین احساس پیری می کند. جانی هم دست روی نقطه ضعفش می گذارد. کیس صدایش را بالا می برد و می گوید: «چی! حتی نمی تونی صبر کنی من بمیرم بعدش وسایلم رو دید بزنی؟»

جانی خیلی شوکه شده است و احساس می کند به او توهین شده است. «وا! فقط یه سوال پرسیدم. چرا همیشه زخم زبون می زنی؟!»

من زخم زبون نمی زنم، اما دوست ندارم طوری باهام رفتار کنن انگار مردم.» 

این مشاجرهای جدی نیست و من کاملا مطمئنم کیس با پرت کردن کت به سمت جانی به این بحث خاتمه می دهد و می گوید «مال خودت» و جانی می گوید «دیگه نمیخوامش، یه چیزی باید داشته باشی که تو تابوتت بپوشی» و هر دو با خنده آتش بس میدهند؛ اما اگر آنها ندانند که چه اتفاقی افتاده است، هر دو هنوز کمی احساس ناراحتی می کنند و احتمالا چیزی مشابه این دوباره اتفاق می افتد. بنابراین بیایید ببینیم واقعا چه اتفاقی می افتاد اگر وانمود کنیم که واسطه ای آگاه کنار آنهاست.

کیس می گوید: «اون میخواد من بمیرم.»

جانی می گوید: «نه، نمیخوام. من گتش رو میخوام.»

کیس می گوید: «فرقی نمی کند. در عین حال متوجه می شود که فرق می کند.

واسطه می گوید: «فرق می کند، اما کیس امروز برای تو هر دو تاش مثل هم به نظر می رسه. جانی از کجا این رو بدونه. کیس تو احساس کردی بهت توهین شده. از اونجاکه جانی متوجه نشد تو این احساس رو داری، احساس کرد تلافی کردنت بی دلیله و بنابراین اونم ضدحمله زد.» 

جانی می گوید: «قطعا برای من همین طوره.»

کیس ساکت است، بنابراین واسطه به او می گوید: «فقط به این دلیل که تو احساس کردی بهت توهین شده، به این معنی نیست که بهت توهین شده باشه.»

کیس با حالتی تدافعی جواب می دهد: «اون به من گفت شصت سالته.»

واسطه: «بله، اون احساساتش رو پشت واقعیت پنهان می کرد. این عادتیه که اون به خاطر تمام اون "تنیس دلایل" پیدا کرده که از زمان تولدش شاهدش بوده. از این گذشته، به نظر می رسه

کنار اومدن با شصت سالگی برات سخته. به خاطر همین دوست داری بچسبی به نمادهای دوران جوونیت، مثل اون کت چرمی. اشکالی نداره اگه اینطور باشه و اگه حقیقت داره میتونی بگی.»

نسخه ای جدید از این مکالمه ممکن است به این شکل باشد:

از کت چرمیت خوشم میاد. میدیش به من؟» 

باید به کم راجع بهش فکر کنم. می فهمم که واقعا می خوایش، ولی برای دل کندن ازش آماده نیستم. درسته، ممکنه دیگه هیچوقت نپوشمش، ولی یه کم زمان لازم دارم تا به این پیری عادت کنم و توی این فاصله، نگه داشتن لباس های جوونیم برام تسلی خاطره.»

ببخشید، درخواست من تو رو یاد شصت ساله بودنت انداخت.»

«اوه! نگران نباش. به این یادآوری نیاز دارم. یه کم احساس پیری می کنم، چون از کار بعضی دانش آموزان سر درنمی آرم.»

مثلا چی؟»

تازه دارم از این شبکه های اجتماعی سر درمی آرم، ولی وقتی بهم میگن "سمت چپ رو بزن" منظورشون چیه؟»

بیا، بذار نشونت بدم... .»

تمرین: باز کردن بحث

به آخرین مشاجره ای که با عزیزتان داشته اید فکر کنید. بدون اینکه در دام حق با چه کسی است و چه کسی اشتباه می کند بیفتید، ماجرا را باز کنید؛ مانند همان کاری که من با مثال جانی و کیس انجام دادم. سپس، باز هم مانند همان کاری که من کردم، برای بررسی موقعیت و درنظر گرفتن احساسات هریک از طرفین، دیدگاهی بی طرف داشته باشید. سپس نقش واسطهای خردمند را بازی کنید و به این فکر کنید که چگونه نحوهی گفت و گو را در این مشاجره تغییر دهید و اینکه بحث چگونه می توانست بهتر پیش برود.

در اینجا فهرست کوتاهی داریم برای جمع بندی آنچه باید به یاد آورید هنگام صحبت درباره ی موضوعی بحث برانگیز یا موقعی که دلخور می شوید یا فکر می کنید که به زودی دعوا می شود:

١. احساساتتان را بشناسید و احساسات طرف مقابل را در نظر بگیرید. این یعنی خودتان را «حق» به جانب و فرد دیگر را «مقصر» ندانید، خودتان را «باهوش» و فرد دیگر را «احمق» جلوه ندهید. اگر افرادی که در یک خانواده یا رابطه اند اصرار بر این داشته باشند که همیشه حق با آنهاست، هیچ چیز به اندازه ی این نمی تواند آن رابطه با خانواده را از پا درآورد. به جای فکر کردن به «حق داشتن» یا «اشتباه کردن به این فکر کنید که هریک از شما چه احساسی دارید؛

٢. دربارهی خودتان صحبت کنید، نه دیگری، بنابراین از «من» در جملات استفاده کنید، نه از «تو»؛

٣. واکنش نشان ندهید، تأمل کنید. همیشه لازم نیست قبل از واکنش نشان دادن فکر کنید (من طرفدار این نیستم که تمام واکنش آنی خودتان را از دست بدهید). اما اگر احساس رنجش یا عصبانیت می کنید، فکر می کنم این ایده ی خوبی است که درنگ کنید و دلیل آن را درک کنید. اگر کیس این کار را در مثال بالا انجام داده بود، متوجه می شد عصبانیتی که نسبت به پسرش

به خاطر درخواست آن کت چرمی احساس کرده بود ربطی به پسرش نداشت؛

۴. ضعفتان را بپذیرید، به جای اینکه از آن بترسید. در مثال بالا، کیس همچنین متوجه می شد که از پیر شدن می ترسد و می خواست آن ترس را با نقاب عصبانیت پنهان کند، به جای اینکه نقاط ضعفش را بپذیرد. اما تنها با پذیرش آسیب پذیر بودنمان و پذیرفتن اینکه چه کسی هستیم می توانیم روابطی صمیمی داشته باشیم؛

۵. قصد طرف مقابل را حدس نزنید. بدون حدس زدن بیش از اندازه و فرافکنی افکارتان سعی کنید بفهمید که طرف مقابل هم چه احساسی دارد و اگر اشتباه کرده اید آن را قبول کنید. درک احساساتتان و فردی که با او بحث می کنید، نه تنها اساس گفت و گو کردن است، بنیان روابط خوب و فرزندپروری همدلانه است. هرگز برای شروع این نوع تعامل دیر نیست؛

وقتی پدر و مادر قادر به انجام این موارد هستند، متوجه شده ام که پیشرفت در الگوهای ارتباط با یکدیگر معمولا به سرعت اتفاق می افتد.

تقویت حسن نیت

در زوج یا خانواده، توانایی در نظر گرفتن احساسات یکدیگر نیازمند حسن نیت است. اگر از این نظر کمبود دارید، باید آن را تقویت کنید.

خب، چه چیزی حسن نیت را تقویت می کند؟ به نظر می رسد که دو روش اصلی برای انجام این کار وجود دارند: (۱) پاسخ به تلاش هایی که برای ارتباط با توجه صورت می گیرند و (۲) یافتن آرامش در یکدیگر به جای آنکه دیگری با دیگران را در خانواده رقیب خودمان بدانیم. به عبارت دیگر، همکاری و مشارکت، نه رقابت.

وقتی روان شناسی به نام «جان گاتمن»۳ و همکارش «رابرت لونسون»۴ آنچه را خودشان «آزمایشگاه عشق» می نامند در دانشگاه واشنگتن در سال ۱۹۸۶ تأسیس کردند، یکی از آزمایش هایشان این بود که از زوج ها بخواهند درباره ی روابطشان صحبت کنند: درخصوص مشاجره ای که قبلا باهم داشتند، درباره ی اینکه چطور باهم آشنا شدند و خاطرهی مثبتی که باهم داشتند.

درحالی که زوجها درخصوص این موضوعات گفت وگو می کردند، سیم هایی به آنها وصل شده بود تا سطح استرسشان اندازه گیری شود. همهی زوجها ظاهرأ آرام به نظر می رسیدند، اما نتایج آزمون استرس چیز کاملا متفاوتی را نشان داد. تنها برخی از زوج ها در واقع آرام بودند؛ بقیه ضربان قلب بالایی داشتند، خیلی عرق کردند، و به طور کلی همه ی نشانه های بودن در وضعیت جنگ یا گریز را نشان دادند.

اما کشف واقعی شش سال بعد در جلسه ی تکمیلی اتفاق افتاد. تمام زوجهایی که استرس بالایی داشتند حالا یا از هم جدا شده بودند یا هنوز باهم بودند اما رابطه ای ناکارآمد داشتند. گاتمن این زوج ها را «فاجعه» و کسانی را که در جلسه ی اول مصاحبه استرسی نشان نداده بودند «خبره» نامید.

دادهها نشان داد که فاجعهها هریک دیگری را تهدید تلقی می کردند، بیشتر شبیه به یک دشمن تا یک دوست. گاتمن برای مدتی طولانی روابط هزاران زوج را بررسی کرد و متوجه شد که هرچه شاخص های استرس زوج بیشتر باشد، به فاجعه بودن نزدیک تر بوده اند و احتمال اینکه از هم جدا شوند یا روابط ناکارآمد داشته باشند بیشتر بوده.

خب، این یافتهها چه معنایی دارند؟ هرچه بیشتر کنار همسرتان احساس استرس و تهدیدشدن حس کنید، احتمال بیشتری وجود دارد که نسبت به آنها رفتاری خصمانه یا سرد داشته باشید.

هرچه بیشتر رابطه تان بر اساس برتری یا برنده یا بازنده شدن و بدون اشتباه بودن باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که نسبت به شریک زندگی تان به جای حسن نیت، احساس دشمنی داشته باشید. این می تواند چرخهی معیوب رابطه ای باشد. رفتارهای رقابت طلبانه در فرهنگ ما به عنوان راهی برای کنار هم بودن بسیار رایج است. به نظر می رسد حتی تبلیغات نیز برای موفقیتش متکی بر این است که در بازار هدفش احساس برتری نسبت به دیگران ایجاد کند. حتی تبلیغات به نظر متکی بر موفقیت نیز به ایجاد احساس برتری در بازار هدف نسبت به دیگران متکی است. بدتر از آن ایجاد احساس مطلوب بودن از نظر جنسی در مصرف کننده هدف است. من به آگهی های «بابای خنگ» برای شوینده ها فکر می کنم یا آگهی های بازرگانی ای که در آن به نظر می رسید «جایزه» برای خرید یک محصول این است که باید از خود راضی باشید؛ انگار به نحوی ثابت شده است که شما از شریک زندگی تان برترید.

در مقابل، زمانی که زوج کنار هم احساس آرامش و آسایش می کنند، احتمال اینکه هریک از طرفین با دیگری گرم تر و بامحبت تر باشد بیشتر است. گاتمن آزمایش دیگری انجام داد که در آن ۱۳۰ زوج را مشاهده کرد که به مدت یک روز در اقامتگاهی تفریحی درحال معاشرت بودند. چیزی که او کشف کرد این بود: زمانی که زوجها باهم اند، چیزی را که او درخواست برقراری ارتباط» می نامد از خودشان بروز می دهند. به عنوان مثال، اگر یکی از زوجین در حال مطالعه است و می گوید «به این گوش بده» و زوج دیگر کتابش را پایین بیاورد و آمادهی گوش دادن شود، درخواست برقراری ارتباط اجابت شده است. آنها به دنبال پاسخ، نشانه ای از حمایت با توجه اند.

پاسخ به درخواست یک نفر نیازهای عاطفی اش را برآورده می کند. گاتمن دریافت زوجهایی که بعد از شش سال، دیگر باهم نبودند (در زمان جلسه ی تکمیلی)، به طور متوسط تنها به سه دهم از این نوع درخواستها پاسخ دادند. این تعاملات کوچک و روزمره باعث ایجاد حسن نیت و تعامل متقابل میشوند و بدون آنها روابطمان نمی توانند پایدار باشند. بنابراین، این کلید مشارکت موفق است: پاسخگو و علاقه مند باشید. و آنچه برای روابط زوجین صادق است برای تمامی ارتباطها نیز صادق است، به خصوص روابطمان با فرزندانمان.

علاوه بر پاسخ دادن به درخواست برای توجه، کارهای دیگری نیز وجود دارند و شما می توانید انتخاب کنید که کدام را انجام دهید. این کارها حسن نیت را تقویت می کنند یا برعکس. می توانید در شریک زندگی تان و اعضای خانواده و البته فرزندانتان به دنبال چیزهایی بگردید تا از آنها قدردانی کنید یا درعوض می توانید به دنبال ضعفها و خطاهایشان بگردید. می توانید انتخاب کنید قدردانی یا انتقادتان را بیان کنید. می توانید انتخاب کنید که مهربان باشید. خبر خوب این است که مهربانی مسری است. اگر شما به طور یکطرفه مهربان هستید، تحقیقات نشان داده اند که احتمالا شریکتان آن را بگیرد و انتقال دهد.

تغییر دادن موازنه، اگر نامتعادل باشد، از حالتی نقدگرایانه به حالت قدردانی بسیار مهم است، نه تنها در مشارکتتان یا در رابطه تان با خانواده تان، بلکه در کل زندگی من از خانواده ای آمده ام که در آن تربیت کمی به سمت انتقاد متمایل شده بود تا قدردانی و من باید سخت تلاش می کردم تا آن را تغییر دهم. وقتی به عادات قدیمی برمی گردم، احساس می کنم در حوضچهی سمی انتقاد خودم را شست و شو می دهم.

مهربان بودن به معنای قربانی بودن یا کم روبودن نیست. مهربان بودن به این معنا نیست که وقتی عصبانی هستید، احساساتتان را پنهان کنید. مهربان بودن یعنی توضیح دادن اینکه چه احساسی دارید و چرا، بدون سرزنش کردن یا توهین کردن به فرد دیگر.

همچنین مهم است بدانید تنها به این دلیل که شما قصد نداشته اید اعمالتان باعث ناراحتی یا عصبانیت اعضای خانواده شوند، به این معنی نیست که آن اعمال آنها را ناراحت نکرده باشد. وقتی یک نفر در مقابل چیزی که ما گفته ایم یا انجام داده ایم حتی به صورت غیرعمدی احساس بدی پیدا کرده است، مهم است گوش دهید و برای احساسی که دارند ارزش قائل شوید، به جای آنکه حالت تدافعی بگیرید. باید به خاطر داشته باشیم که همه ی ما چیزهای مشابه را به طور متفاوتی تجربه می کنیم. تجربه ی هیچکس به این دلیل که با تجربه ی ما متفاوت است اشتباه نیست. چنین تفاوتهایی باید محترم شمرده شوند، نه اینکه باعث شوند وارد این مشاجره شوید که چه کسی تجربه اش «درست» است.

توصیه های زیادی وجود دارد. برخی از آنها به شما می گویند زیاد نگران مسائل جزئی در خانواده و روابط نباشید. بقیه دقیقا برعکس این را پند می دهند و می گویند به ناراحتی های جزئی بپردازید، قبل از اینکه به مشکلات بزرگ تبدیل شوند. به عقیده ی من، مهم ترین چیزی که باید برای آن تلاش کنیم این است که احساس طرف مقابل را درک کنیم، حتی اگر خودمان احساس متفاوتی داشته باشیم و با آنها احساس همدردی کنیم و خوشبختانه ما هم به نوبت همدردی دریافت کنیم. همه از اینکه به آنها گوش بدهند، درک شوند و با آنها احساس همدردی کنند سود می برند. این را به اولویت در خانواده تان تبدیل کنید. این کار باعث می شود خانواده تان جای خوبی برای به دنیا آمدن بچه و محیط خوبی برای رشد کودک باشد.

تمرین: به درخواست های توجه اعتنا کنید

از لحظاتی که اعضای خانواده تان برای توجهتان یا برقراری ارتباط تلاش می کنند بیشتر آگاه باشید و، در صورت امکان، به آن پاسخ دهید، به جای آنکه از آن رو برگردانید. فرقی نمی کند که این درخواست از طرف همسر یا مادر با فرزندانتان باشد. روابط ارزشمندند و اجابت این درخواست ها بخش مهمی از حفظ رابطه است.

اگرچه ما فرد مجزایی هستیم، اما همچنین بخشی از سیستم و محصول محیطمانیم. همان طور که در این بخش از کتاب دیدیم، چندین راهکار وجود دارند که ما می توانیم برای کمک به آن سیستم و محیط انجام دهیم تا جای سالمی برای رشد فرزندانمان باشد.

برگرفته بخشی از کتابی که آرزو می کنید والدینتان خوانده بودند نوشته فلیپا پری

پایگاه خبری تحلیلی تلکسیران

کد خبر 106497

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 8 =