آخرین اخبار

۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۱۷:۰۷
 هفت گفت و گو برای یک عمر

هفت گفت و گوی دگرگون کننده

 

گفت و گوی ۱: تشخیص گفت و گوهای ویرانگر

مشاجره بهتر از تنهایی ست.»

- ضرب المثل ایرلندی

برای همه ی ما، کسی که بیشتر از همه در این دنیا دوستش داریم، کسی ست که می تواند ما را به اوج شادی برساند و در عین حال باعث سقوطمان از عرش به فرش شود. همهی آن چه لازم است، چرخش ملایم سر یا اظهارنظری گستاخانه و بی دقت است. هیچ نزدیکی ای بدون این حساسیت وجود ندارد. اگر رابطهی ما با همسرمان مطمئن و قوی باشد، می توانیم با این لحظات حساس کنار بیاییم. در واقع می توانیم از آنها استفاده کنیم تا به شریک زندگی مان نزدیک تر شویم. اما وقتی احساس امنیت و ارتباط نمی کنیم، این لحظات مثل جرقه ای در جنگلی با قابلیت آتش گرفتن هستند. آنها کل رابطه را به آتش می کشند.

این چیزی ست که در سه دقیقهی اول جلسه ای انفجاری با جیم و پم اتفاق افتاد. جیم و پم زوجی بودند که مدتی طولانی از ازدواجشان می گذشت و لحظات خیلی بدی را در رابطه شان تجربه کرده بودند، با این حال هنوز متوجه ویژگی های خوشایند یکدیگر بودند. جیم چند بار به من گفته بود که موهای طلایی و چشم های آبی پم از خود بیخودش می کند و پم معمولا می دید که جیم شوهر و پدر خوب و حتا تا حدی جذاب بود.

جلسه به اندازه ی کافی بی خطر شروع می شود و هم می گوید که او و جیم هفته ی خوبی داشته اند و او وقتی دیده که جیم به خاطر کارش استرس دارد، تصمیم گرفته سعی کند بیشتر آرام اش کند. پم این را هم می گوید که واقعا دوست دارد هر وقت جیم به حمایت احساسی نیاز دارد، این را با او در میان بگذارد. جیم زیرلب غر می زند، چپ چپ نگاه می کند و صندلی اش را از همسرش دور می کند. می توانم قسم بخورم که در آن لحظه متوجه تغییر هوای داخل اتاق شدم.

پم از عصبانیت منفجر میشود. از این کار مزخرفت چه منظور مسخره ای داری؟! من خیلی سخت تر از تو تلاش کردم تو این رابطه حامی باشم. ازخودراضی عوضی! من دارم میگم دلم میخواد ازت حمایت کنم، اما تو به جاش اداطوار درمی آری، درست مثل همیشه!» جیم هم به او حمله می کند. «خودت رو ببین! داری عربده می کشی! من هیچوقت واسه حمایت نمی آم سراغت. و دلیلش هم دقیقا همین رفتارته. تو فقط سرزنشم می کنی. سالهاست که داری این کار رو می کنی. اولین دلیل این که الان تو این وضعیت کوفتی گیر کردیم، همینه.»

سعی می کنم آرامشان کنم، اما آنها آن قدر بلند سر هم داد می زنند که صدایم را نمی شنوند. وقتی می گویم ناراحت کننده است که این تعامل با مثبت بودن پم و پیشنهاد تصویری از مهربان بودن شروع شد، بالاخره دست از دعواکردن برمی دارند. بعد پم می زند زیر گریه و جیم چشم هایش را می بندد و آه می کشد. جیم می گوید: «همیشه همین اتفاق برامون میافته.» حق با اوست. این لحظه همان نقطه ای ست که آنها می توانند چیزی که همیشه اتفاق می افتد را تغییر دهند. تغییر با دیدن الگو شروع می شود و با تمرکز روی بازی به جای توپ.

وقتی ما نمی توانیم به طور مطمئنی با شریک زندگی مان ارتباط برقرار کنیم، در سه الگوی اولیه گیر می افتیم؛ که من به آنها گفت و گوهای ویرانگر می گویم. "پیدا کردن آدم بده" الگوی بن بستی از سرزنش دو طرفه است که عملا زوجین را خیلی از هم دور می کند و جلوی تعامل مجدد و ایجاد پناهگاه امن را می گیرد. زوجین دور از هم می رقصند. این همان کاریست که جیم و پم انجام می دهند؛ درست وقتی شروع می کنند به سرزنش کردن یکدیگر. زوج های زیادی برای دوره های کوتاهی درگیر این الگو می شوند، اما غلبه بر آن در طول زمان دشوار است. برای بیشتر آدمها، پیدا کردن آدم بد، مقدمه ی کوتاهی برای شایع ترین و گول زننده ترین رقص آشفتگی ست. محققان رقص بعدی را "تقاضا - کناره گیری" یا "انتقاد - دفاع" نامیده اند. من به آن "رقص پولکا۶۶ی اعتراض" می گویم، چون آن را واکنش - یا به طور دقیق تر به اعتراضی علیه فقدان حس دلبستگی قابل اطمینانی می بینم که همگی در یک رابطه به آن نیاز داریم.

رقص سوم "بی حرکتی و فرار" است که ما گاهی آن را در درمان هیجان محور "کناره گیری - کناره گیری" می نامیم. این رقص معمولا بعد از این که رقص پولکای اعتراض برای مدتی در رابطهای جریان داشته، رخ می دهد؛ وقتی دو طرف رقص، آن قدر احساس ناامیدی می کنند که از تلاش کردن دست برمی دارند و احساسات و نیازهاشان را عمیقا دفن می کنند. هر دو طرف گامی به عقب برمی دارند تا از آسیب و ناامیدی فرار کنند. از نظر تعابیر رقص، انگار دیگر هیچ کسی وسط نیست. هیچ کدام از دو نفر در رقص شرکت نمی کنند. این خطرناک ترین نوع رقص است.

همه ی ما زمانی در رابطه ی عاشقانه مان، در یک یا همه ی این تعاملات منفی قرار می گیریم. برای بعضی ها در روابط ایمن، این رقصها کوتاه هستند. برای آنهایی که رابطه شان امنیت کمتری دارد، این رقص ها به واکنش های همیشگی تبدیل می شوند. بعد از مدتی، فقط اشاره ای با نگرش منفی از طرف فرد موردعلاقه کافیست تا یک گفت و گوی ویرانگر شروع شود. بالاخره الگوهای سمی می توانند آن قدر ریشه دار و دائمی شوند که رابطهای را کاملا تحلیل ببرند و جلوی تمام تلاش ها برای اصلاح و ارتباط مجدد را بگیرند.

وقتی احساس امنیت نمی کنیم یا پاسخی دریافت نمی کنیم، تنها دو راه برای محافظت از خودمان و حفظ رابطه با شریک زندگی مان داریم. یک راد، خودداری از درگیر شدن است؛ یعنی سعی کنیم احساساتمان را از بین ببریم و نیازهای دلبستگی خود را خفه و انکار کنیم. راه دیگر این است که به اضطراب مان گوش دهیم و برای تصدیق و دریافت پاسخ بجنگیم.

این که وقتی احساس قطع ارتباط می کنیم، کدام استراتژی را به کار بگیریم - متوقع و منتقد یا کناره گیر و ساکت شویم - تا حدی به خلق وخوی ذاتی ما برمی گردد، اما بیشتر از همه توسط درس هایی که در روابط دلبستگی کلیدی گذشته و حال مان یاد می گیریم، تعیین می شود. در عین حال چون با هر رابطه ی جدید چیزهای جدیدی یاد می گیریم، استراتژی مان ثابت نیست.

می توانیم در یک رابطه منتقد و در رابطه ی دیگر کناره گیر باشیم.

اگر در طول جلسه بین جیم و پم پادرمیانی نکرده بودم، احتمالا هر سه گفت وگوی ویرانگر را پشت سر می گذاشتند؛ درهم شکسته، از پا درآمده، بیگانه باهم و نامید؛ و بعد به گفت و گویی برمی گشتند که بهتر از همه میشناختند. آنها به ناچار قضاوتهای بدی دربارهی رابطه شان می کردند، قضاوت هایی که بر تعاملات آینده سایه می انداخت و اعتمادشان به یکدیگر را از بین می برد. آنها هر بار این کار را می کنند و نمی توانند راهی به رابطهی ایمن پیدا کنند و رابطه بیش از پیش تنش زا می شود. با توجه به اوضاع، تمام کاری که ما کردیم، این بود که همه چیز را کمی آهسته کنیم. جیم و پم پیشنهاد کردند که من مشکل را حل کنم. مسلما این حرف برای هر کدام از آنها یعنی درست کردن طرف مقابل. فقط سی ثانیه طول می کشد تا دوباره وارد رقص "پیدا کردن آدم بده" شوند.

گفت وگوی ویرانگر 

پیدا کردن آدم بده

هدف از پیدا کردن آدم بده، محافظت کردن از خودمان است، اما حرکت اصلی حمله، تهمت یا سرزنش دوطرفه است. راهنمای آغازین برای این واکنش ها این است که ما از طرف شریک زندگی مان لطمه می خوریم یا احساس آسیب پذیری می کنیم و ناگهان کنترل از دستمان خارج می شود. امنیت احساسی گمشده است. وقتی احساس خطر می کنیم، از هر چیزی که به ما تضمین می دهد این کنترل را به ما برگرداند، استفاده می کنیم. می توانیم این کار را با صحبت از شریک زندگی مان به شکلی منفی انجام دهیم. می توانیم با خشمی واکنشی یا به عنوان ضربه ای پیشگیرانه حمله کنیم.

پیدا کردن آدم بده همان "این من نیستم، تویی" است. وقتی احساس نگرانی می کنیم و غرق ترس شده ایم، گرایش داریم آنچه را واضح است ببینیم و با آن ادامه دهیم. من می توانم چیزی که همین حالا به سرم آوردی را ببینم و حس کنم. خیلی سخت تر است که اثرات واکنش هایم را روی تو ببینم. ما به جای کل رقص، روی هر گام و این که چطور "لگدم کردی" تمرکز می کنیم. بعد از مدتی، گامها و الگو خودکار می شوند.

وقتی در الگویی منفی گیر کردیم، یعنی انتظارش را داریم، دنبالش هستیم و وقتی فکر می کنیم که دارد نزدیک می شود، حتا سریع تر واکنش نشان می دهیم. قطعا این کار فقط باعث تقویت الگو می شود. همان طور که پم می گوید: «حتا دیگه نمی دونم اولش از کجا شروع میشه. منتظر تحقیرهای اونم. سلاحم آماده است. شاید حتا وقتی اون سراغم نمی آد هم ماشه رو بکشم!» با محتاط بودن و انتظار کشیدن برای لطمه دیدن، ما تمام راههای بیرون رفتن از این رقص بن بستی را می بندیم. نمی توانیم با شریک زندگی مان احساس امنیت کنیم و قطعا نمی توانیم با او ارتباط برقرار کنیم یا به او اعتماد کنیم. طیف واکنش ها محدودتر می شود و به آرامی رابطه را می کشد.

جیم این طور می گوید: «دیگه نمی دونم تو این رابطه چه احساسی دارم. یا بی حسم یا از عصبانیت دارم منفجر میشم. فکر می کنم احساساتم رو به طور کامل از دست دادهم. دنیای احساسیم کوچیک تر شده. همه ش نگرانم آسیب نبینم.» این واکنش بیشتر در مردها شایع است. خیلی از مردها، وقتی برای اولین بار به دیدنم می آیند، سؤال «الان چه حسی داری که می بینی زنت داره گریه می کنه؟» را به سادگی با «نمی دانم» جواب میدهند. وقتی حمله می کنیم یا جواب حمله را می دهیم، سعی می کنیم احساساتمان را کنار بگذاریم. بعد از مدتی اصلا نمی توانیم این احساسات را پیدا کنیم. بدون احساسات - که حکم قطب نمای ما در منطقه ی روابط نزدیک را دارند به ما اساسا گم شده ایم.

ما کم کم رابطه را بیشتر و بیشتر ناخوشایند و ناامن و شریک زندگی مان را بی توجه یا حتا دارای نقص می بینیم. بنابراین جیم می گوید: «همه ش یادم می آد مادرم بهم میگفت پم مورد مناسبی برای من نیست. بعد از این دعواها، کم کم دارم به این نتیجه می رسم که حق با مادرم بود. چطور می تونی با کسی که انقدر تهاجمیه رابطه ای داشته باشی؟ هیچ امیدی بهش نیست.

شاید برای دوتامون بهتر باشه که دست از تلاش کردن برداریم، حتا اگه برای بچه ها سخت باشه.»

وقتی زوجین رقص پیدا کردن آدم بده را فقط گاهی اوقات انجام میدهند و شیوه های مهربانانهی رابطه هنوز عادی اند، می توانند بعد از این که آرام شدند، بروند سراغ هم. گاهی می توانند ببینند که چطور به یکدیگر آسیب زده اند و عذرخواهی کنند. حتا می توانند درباره ی چیزهای احمقانه ای که گفته اند، بخندند. یادم می آید یک بار سر شوهرم، جان، داد زدم: «هی مردک گنده بک کانادایی» و بعد زدم زیر خنده. با این حال، وقتی الگوهایی که این جا دربار شان صحبت می کنیم، عمیق تر و همیشگی شوند، آن وقت حلقهی بازخوردی قدرتمند و بازتولیدشوندهای به وجود می آید. هرچه بیشتر حمله می کنی، خطرناک تر به نظر می رسی و هرچه بیشتر منتظر حمله هستی، سخت تر جواب حمله را می دهی. و این روال همین طور ادامه دارد. این الگوی منفی باید قبل از این که یک زوج بتوانند اعتماد و امنیت واقعی ایجاد کنند، از بین برود. راز توقف این رقص، تصدیق کردن این موضوع است که لازم نیست کسی آدمیده باشد. الگوی "تهمت - تهمت" دشمن است و زوجین، قربانی آن.

بیایید دوباره به جیم و پم در رقص پیدا کردن آدم بده برگردیم و بببینم که آنها چطور می توانند با استفاده از چند اشارهی ساده و واکنش های جدید، از این الگوی مخرب خارج شوند.

پم: من دیگه قرار نیست فقط بشینم این جا و بشنوم که میگی چطور آدم غیرقابل تحملی هستم. این طور که تو می گی، هر مشکلی که بین ماست، تقصیر منها

جیم: من هیچوقت این حرف رو نزدم. تو الکی همه چی رو گنده می کنی. خیلی منفی بافی! مثل اون روز که دوستم اومد و همه چیز خوب بود، اما تو یهو برگشتی گفتی....

جیم شروع می کند و آنچه من لوله ی محتوا مینامم را تخلیه می کند. این جایی ست که شریکهای زندگی پشت سر هم مثال های دقیقی از اشتباهات یکدیگر می آورند تا حرفشان را ثابت کنند.

برای کمک به تشخیص گفت و گوی ویرانگر، پیشنهاد می کنم که آنها:

• در زمان حال بمانند و بر آنچه همین حالا دارد بین شان اتفاق می افتند، تمرکز کنند.

• به حلقه ی انتقادی نگاه کنند که دور هر دوشان می چرخد. هیچ شروع حقیقی ای در این حلقه وجود ندارد.

• این حلقه و رقص را به عنوان دشمن شان در نظر بگیرند و پیامدهای نشکستن این حلقه را در نظر داشته باشند.

بعد این اتفاق می افتد:

جیم: خب، فکر کنم درسته. ما هر دومون توش گیر می کنیم. اما من قبلا هیچوقت ندیدمش. میدونم خیلی حاشیه می رم. گاهی هر چیزی میگم تا بهش طعنه بزنم.

سو: بله. میل به برنده شدن و جنگیدن و ثابت کردن این که طرف مقابل آدم بدهست، خیلی جذابه. اما در واقع، تو این یکی هیچ کسی نمی بره. هر دو می بازن.

پم: نمی خوام این جوری دعوا کنم. از پا درم می آره. حق با شماست. رابطه مون داره خراب تر میشه. چه اهمیتی داره که آخرش حق با کی باشه؟ هر دوتامون بیشتر و بیشتر ناراحتیم. فکر می کنم با تلاش برای این که بهش نشون بدم نمی تونه سرکوبم کنه، به چرخوندن این حلقه ادامه میدم. سعی می کنم کاری کنم که حس کنه حقیرتره.

سو: بله. و میدونی تو چی کار می کنی جیم؟ (جیم سرش را به نشانه ی "نه" تکان می دهد) خب، درست چند دقیقه پیش گفتی: «من نمیام سراغت، بهت اعتماد نمی کنم، چون گاهی برام خطرناکی.» و گمونم تو اون رو متهم می کنی که مشکل از خودشه، درسته؟

جیم: بله، مثل اینه که من بهش بگم: «نمیتونی منو بگیری» و بعد سرکوبش کنم.

سو: و بعد از همه ی این حملهها به هم، هر دوتون بی علاقه و بیشتر و بیشتر شکست خورده و تنها میشین. درسته؟

جیم: درسته. پس این چرخه، دایره، حلقه، رقص - هرچی که هست - گیرمون میندازه. می بینمش. اما نکته اینه که چطور جلوش رو بگیریم. من هیچوقت بهش چیزی نگفتم، اون این چرخه رو شروع کرد!

سو: خب، اول باید الگوی چرخشی واکنش ها رو ببینی و واقعا بفهمی ثابت کردن این که طرف مقابل اشتباه می کنه، فقط شما رو بیشتر از هم دور می کند. وسوسه ی این که برنده باشی و طرف مقابل رو وادار کنی که قبول کنه داره اشتباه می کند، فقط بخشی از این دامه. بعد باید شروع کنی به تشخیص این رقص، اونم درست همون وقتی که داره اتفاق می افتد، نه این که بدجنس تر بشی یا دنبال مدرکی علیه طرفت بگردی. اگه بخواین، هر دوتون میتونین با هم جلوی این دشمن رو بگیرین تا رابطه تون رو از بین نبره.

جیم: (به همسرش نگاه می کند) خب، همین الان، من نمیخوام وارد این داستان حمله بشم. ما تو این حلقه گیر کردیم. شاید بتونیم بهش بگیم حلقهی "کی مزخرفه؟" (هر دو می خندند) این داره ما رو می کشه. پس بیا سعی کنیم همین حالا متوقفش کنیم. تو داشتی سعی می کردی بهم بگی که میخوای حامی باشی. پس من چرا به عربده زدن ادامه می دادم؟ میخوام که بیشتر حمایتم کنی! 

پم: آره، گمونم میتونیم مکثی کنیم و بگیم: «هی! ما دوباره تو اون حلقه ایم! بیا حرارتش رو بیشتر نکنیم و به همدیگه آسیب نزنیم.»، بعد می تونیم دوستهای بهتری بشیم و شاید حتا یکم بیشتر از اون! شاید یکم شبیه قبلاهامون. (اشکش سرازیر می شود)

این جا حق با پم است. این که بتوانید رقص پیدا کردن آدم بده را متوقف کنید، راهی برای دوست شدن است. اما زوجها چیزی بیشتر از دوستی می خواهند. در دست گرفتن کنترل این رقص حمله به حمله" فقط گام اول است. ما باید ادامه بدهیم تا به نقاط دیگری که در روابط عشقی مان گیر کرده ایم، نگاه کنیم. اما اول می توانید تعدادی از تمرین های زیر را انجام دهید.

بازی و تمرین

این سؤال ها می تواند به شما کمک کند تا فکر کنید که وقتی هم شما و هم همسرتان در حالت جنگیدن برای برنده شدن گیر کرده اید، چطور در این رقص حرکت می کنید.

بیشتر ما سرزنش گرهای خوبی هستیم. این موضوع به قدمت باغ عدن است؛ وقتی که آدم حوا را سرنش می کند و حوا آدم را. هر دو آنها به خدا می گویند: «تقصیر من نیست. اون یکی آدم بدهاست.» و در سال های اخیر، فرانک مک کورت ۶۷ در کتابش به نام آقامعلم ۶۸ خاطرنشان کرد که چقدر آسان است که بچه ها را به نوشتن واداری، اگر به آنها اجازه بدهی یادداشتهای توجیهی بنویسند و توضیح دهند که چرا تکلیفشان را انجام نداده اند؛ آنها به شکل هوشمندانه ای در مقصر جلوه دادن دیگران برای توجیه تنبلی خودشان نوآور هستند.

مثلا برای شام به خانه ی دوستی رفته اید و موقع کمک برای چیدن میز، پیش غذا را کف آشپزخانه می ریزید. حالا به اقدامات تان در این موقعیت و چهار راه مختلفی که می توانستید فرد دیگری را آدم بده جلوه دهید فکر کنید. (ولی بشقاب سنگین بود و اون بهم نگفته بود!) ببینید چقدر در این کار خوب هستید. سه راه را تصور کنید که یک نفر شاید به شکل منفی به اظهارات شما واکنش نشان دهد. بعد چه اتفاقی می افتد؟ آیا وارد یک حلقه می شوید؟

حالا ببینید آیا می توانید اتفاق مشابهی را با همسرتان به خاطر بیاورید. از چه چیزی استفاده کردید تا دعوا را ببرید و ثابت کنید که بی گناه اید؟ چطور همسرتان را متهم کردید؟ وقتی حس می کنید گیر افتاده اید، معمولا چطور تلافی می کنید؟

می توانید چرخه ی انتقاد خصومت آمیز و برچسب زدنی که هر دو در آن گیر افتاده اید را رسم کنید؟ هر کدام از شما چطور شروع کرد به تعریف کردن دیگری؟ چطور هر کدام از شما دیگری را زخمی و عصبانی کرد؟ آیا برنده ای وجود داشت؟ (احتمالا نه!)

بعد از دعوای پیدا کردن آدم بده چه اتفاقی افتاد؟ چه احساسی دربارهی خودتان، شریک زندگی تان و ارتباط بین تان داشتید؟ آیا می توانستید برگردید و دربارهی دعوا صحبت کنید و همدیگر را آرام کنید؟ اگر نه، چطور با فقدان امنیت بین خودتان کنار آمدید؟ فکر می کنید چه اتفاقی می افتاد اگر گفته بودید داریم شروع می کنیم به برچسب زدن به همدیگه تا ثابت کنیم که اون یکی آدم بدهست. اگه تو این رقص گیر کنیم، بیشتر و بیشتر آسیب می بینیم. بیا دیگه توی رقص حمله به حمله با هم گیر نکنیم. شاید بتونیم بدون این که تقصیر کسی باشه دربارهی اتفاقی که افتاد صحبت کنیم."

این گسترده ترین و اغفال کننده ترین رقص در روابط است. مطالعات جان گاتمن ۶۹ از دانشگاه واشینگتن در سیاتل ۷۰ حاکی از این است که بسیاری از زوج هایی که خیلی زود درگیر این الگو می شوند، به پنجمین سالگرد ازدواج هم نمی رسند. بقیه برای مدتی نامشخص درگیرش هستند. این ویژگی همیشگی، منطقی به نظر می رسد؛ چون حرکات اصلی پولکای اعتراض چرخهای ثابت ایجاد می کند و هر حرکت برانگیزنده و تقویت کننده ی حرکت بعدی است. یک طرف به شیوه ای منفی سراغ دیگری می آید و دیگری کناره گیری می کند و این الگو تکرار می شود. همچنین رقص همیشگی است چون احساسات و نیازهای پشت رقص خیلی خیلی قدرتمندند. روابط دلبستگی تنها پیوندهایی هستند که در آنها هر گونه واکنشی بهتر از عدم واکنش است. وقتی ما از فرد محبوبمان واکنشی احساسی نمی گیریم، به سمت اعتراض می رویم. پولکای اعتراض کلا مربوط به تلاش برای دریافت یک واکنش است؛ واکنشی که باعث ایجاد ارتباط و اطمینان می شود.

با این حال، شناسایی و تصدیق این الگو برای زوجین دشوار است. برخلاف الگوی واضح حمله - حمله برای پیدا کردن آدم بده، پولکای اعتراض نامحسوس تر است. یک طرف خواهان است و فعالانه به قطع ارتباط اعتراض می کند، طرف دیگر کناره گیری می کند و اعتراضش بی صدا و نقدش ضمنیست. شریکهای ناراضی، متوجه علامت دادن های یکدیگر نمی شوند و معمولا از مشکل اارتباط مبهم یا تنش دائمی شکایت می کنند.

بیایید ببینیم چطور زوجین پولکای اعتراض را انجام می دهند:

من از میا و کن، زوج جوانی که در دفترم نشسته اند، می پرسم: «مشکل چیه؟ شما بهم گفتین که عاشق همدیگه هستین و می خواین با هم بمونین. شیش ساله که با هم هستین. چه چیزی تو رابطه تون رو دوست دارین عوض کنین؟»

میای ریز اندام ناامیدانه به شوهرش - کن - خیره می شود. کن مردی جذاب و قدبلند، بی حرکت و ساکت است؛ انگار که فرش زیر پایش جادویش کرده باشد. میا لب هایش را می گزد و آهی می کشد. بعد به من نگاه می کند، به کن اشاره می کند و زیر لب غرغر می کند: «مشکل اینه، درست همین جا. اون هیچوقت حرف نمی زنه و من دیگه خسته شدم! من فقط از سکوتش عصبانی میشم. من کسی ام که بار این رابطه رو به دوش می کشه. من همه ش رو انجام میدم، بیشتر و بیشتر انجام میدم، و اگه انجام ندم...» دستهایش را به حالت تسلیم بالا می آورد. کن نفس عمیقی می کشد و به دیوار نگاه می کند. وقتی تصویر این قدر واضح است و پولکا خیلی راحت به چشم می آید را دوست دارم.

این تصویر لحظه ای از رابطه شان، برایم از موقعیت اولیه ی هر طرف در رقص آشفتگی می گوید. میا به در می کوبد، نسبت به حس جدایی اش اعتراض می کند، درحالی که کن در را محکم بسته نگه می دارد. میا به من می گوید که دو بار کن را ترک کرده، اما وقتی کن زنگ زده و التماس کرده که برگردد، دلش به رحم آمده. کن می گوید نمی فهمد دارد چه اتفاقی می افتند، اما حسی بسیار نامیدانه دربارهی موقعیتشان دارد. او به من می گوید به این نتیجه رسیده که یا تقصیر اوست . شاید بهتر بوده هیچوقت ازدواج نکند - یا این که صرفا او و مایا با هم نمی سازند. در هر صورت، کن مطمئن نیست که من بتوانم کمکشان کنم. آنها قبلا هم مشاوره را امتحان کرده اند.

می پرسم آیا با هم دعوا می کنند و کن می گوید که به ندرت. آنها در رقص پیدا کردن آدم بده گیر نکرده اند. اما گاهی هم پیش می آید که میا می گوید دارد می رود و کن می گوید: «اشکالی نداره.» این لحظات حس خیلی بدی دارند. کن به من می گوید که میا سعی می کند به او درس بدهد. و وقتی این حرف را می زند، هم اخم می کند و هم می خندد.

بعد میا و کن داستانی برایم تعریف می کنند. اگر از بیشتر زوجها بپرسید، می توانند از لحظه ای سرنوشت ساز برای تان بگویند، لحظه ی کوتاهی که ذات ارتباط بین آنها را در چنگ دارد. اگر این لحظات خوب باشند، در سالگردهای ازدواج یا در لحظات حساس مطرح شان می کنند. اگر بد باشند، عمیقا در موردشان فکر می کنند و سعی می کنند بفهمند که آن لحظه چه چیزی درباره ی رابطه شان می گوید.

کن: من خیلی به جلب رضایتش فکر می کنم. میخوام که با من خوشحال باشه. اما کارساز نیست. اون واقعا دلش می خواست بریم به یه رقص. منم قبول کردم. اما وقتی رسیدیم اونجا، همه چی از هم پاشید.

میا: از هم پاشید چون تو نمیرقصیدی! اولش نمی اومدی روی جایگاه رقص و بعدش وقتی اومدی، فقط همون جا ایستادی.

سو: و تو چی کار کردی میا؟

میا: من بردمش روی جایگاه رقص و تکونش دادم. سعی کردم بهش نشون بدم که چطوری برقصه!

کن: (سرش را تکان می دهد) خم شدی و شروع کردی به تکون دادن پاهای من! پس منم از کوره در رفتم و از جایگاه بیرون اومدم.

میا: اگه این کار رو نکنم، هیچ اتفاقی نمی افته. و این برای کل رابطه صادقه. اگه عملیش نکنیم، هیچ اتفاقی نمی افته. اون وظیفه ی خودش رو انجام نمیده.

سو: پس این مشکل بین شما دو نفره و نه جایگاه رقص. این الگو که میخوای کن جواب بده و کن بی حرکت می مونه و اونقدر آروم حرف می زنه که نمی تونی صداش رو بشنوی. این اتفاق

باعث میشه روحیهت تضعیف بشه و احساس ناامنی داشته باشی؟

میا: درسته. من هیچوقت نمیتونم صداش رو بشنوم. اون خیلی آروم حرف میزنه. یه روز که داشتم سعی می کردم کاری کنم تا واضح تر حرف بزنه، بعدش دیگه کلا باهام حرف نزد

کن: خب من به موقع هایی آروم و زیرلب حرف می زنم. تو توی ماشین - اونم توی بزرگراه - داشتی سرم داد می زدی. وقتی دارم رانندگی می کنم بهم میگی که کلماتم رو بلندتر و بلندتر تلفظ کنم! 

سو: میا؟ این که تو مربی رقص شد و به کن می گی چطوری حرکت کنه و حرف بزنه از محبتته. و این کار رو از ترس این که نکنه کن دور بمونه و کلا هیچ رقصی بین شما نباشه، انجام میدی. (میا قاطعانه سر تکان می دهد) تو منتظر کن می مونی تا بیاد و باهات ارتباط برقرار کنه و وقتی این اتفاق نمی افته، واقعا احساس تنهایی می کنی. بنابراین سعی می کنی همه چی رو درست کنی، که به کن یاد بدی چطور واکنش نشون بده. اما این کار بیشتر با زور و حتا انتقاد انجام میشه. بعد کن میشنوه که داره خرابش می کنه . که چطور حرف زدنش اشتباهه، رقصش اشتباهه - و حتا کم تر از این تلاش می کنه. درسته؟

کن: همینه. کاری که من می کنم، اینه که منجمد می شم. نمی تونم هیچ کاری رو درست انجام بدم. اون حتا از نحوه ی غذاخوردنم خوشش نمیآد.

سو: اهان. و هرچی تو بیشتر منجمد می شی، میا بیشتر سعی می کنه اموزشت بده.

میا: من خیلی درمونده میشم. کاری که می کنم اینه که بهش سیخونک می زنم. این کار رو می کنم تا جوابی بگیرم، هر جوابی.

سو: درسته. تو سیخونک می زنی، کن هم منجمد میشه و کم تر و کم تر جواب میده. تو ساکت میشی کن؟ (کن با سر تأیید می کند و هرچی ساکت تر میشی، میا بیشتر احساس عدم نفوذ می کنه و بیشتر سیخونک می زنه. این چرخه ایه که فقط می چرخه و می چرخد و به رابطه ی شما مسلط شده. وقتی منجمد میشی چه اتفاقی برات می افته کن؟

کن: انقدر منجمد میشم که می ترسم کاری انجام بدم، یه جورایی فلج میشم. هر کاری که انجام بدم اشتباهه. پس کمتر و کمتر کاری انجام میدم. میرم تو لاک خودم.

میا: و بعد من خیلی احساس تنهایی می کنم. فقط میخوام هر جوری که میتونم حالش رو جا بیارم.

سو: درسته. این حرکت مارپیچی واقعا رو رابطه ی شما مسلط شده. یکی منجمد میشه، حس فلج بودن می کنه، توی لاک خودش میره. اون یکی حس می کنه نمی تونه نفوذ کنه و سخت تر و سخت تر سیخونک می زنه تا جوابی بگیره.

میا: این موضوع آزارمون میده. حالا چطور می تونیم جلوش رو بگیریم، جلوی این حرکت مارپیچی رو؟

سو: خب کارهای زیادی برای انجام دادن داریم. این مراحل الان برای شما مثل نفس کشیدن آن. حتا نمی دونین که دارین اونا رو طی می کنین. باید کاملا بفهمین که چطور این چرخه په میدون مین وسط رابطه تون درست می کنه. این احساس امنیت رو برای شما غیر ممکن می کنه. اگه من اینجا جای کن بودم، در مورد این که چی گفتم که اشتباه بوده، زیرلب غر می زدم. اگه جای میا بودم، فشار می آوردم و سیخونک می زدم؛ چون از درون دارم التماس می کنم که منو ببر رقص. بیا و کنارم باش."

میا: من همین حس رو دارم. این همون کاریه که سعی می کنم انجام بدم، که برم سراغش. اما میدونم این که برم سراغش کار رو بدتر می کنه و درمونده میشم.

کن: پس مشکل ما نیست که توی این چرخه گیر کردیم؟ معنیش این نیست که صرفا برای هم ساخته نشدیم؟

سو: درسته. خیلی از ماها وقتی نمی تونیم راهی پیدا کنیم تا احساس امنیت کنیم و با هم ارتباط برقرار کنیم، این جوری گیر می افتیم. از نظر من، تو اونقدر برای ما مهم هستی که اون نمی تونه فقط صبر کنه یا ازت صرف نظر کنه. و تو منجمد میشی چون زیادی نگرانی کاری کنی که از نظر اون اشتباه باشه، ناراحتش کنی و دوباره رابطه رو متزلزل کنی. این اصل قدیمی که "وقتی شک داری، هیچ حرفی نزن و هیچ کاری نکن" توی روابط عاشقانه به توصیهی وحشتناکه. سؤال اینه که آیا می تونین به هم کمک کنین تا جلوی این "مارپیچ" رو بگیرین؟ آیا میتونین زمانی که توش گیر افتادین، اون رو تشخیص بدین و با هم حرکت کنین تا رابطه تون رو درست کنین؟

کن: شاید بتونیم!

در جلسات بعدی، کن و میا بارها و بارها رقص پولکاشان را تکرار می کنند. آنها کشف می کنند که آنچه مارپیچ" می نامند، مخصوصا زمانی رخ می دهد که اشاراتی از دلبستگی مطرح می شود. لحظات اعتراض در همه ی ازدواجها رخ می دهد، اما وقتی پیوند اساسی مطمئن باشد، این اتفاق ها ممکن است خنثی شوند یا حتا به عنوان سکوهای پرشی جهت تقویت رابطه به کار روند.

برای مثال، در یک رابطه ی درست، میا وقتی احساس می کند از نظر احساسی از کن جدا شده، هنوز اعتراض می کند، اما در حدی ضعیف تر. میا با نگرانی کمتری درباردی ارتباط بین شان، خودش را به شکلی نرم تر و واضح تر اظهار می کند. و در مقابل، کن نسبت به اعتراض میا پذیراتر و پاسخگوتر خواهد بود. کن آشفتگی با ناامیدی میا را به عنوان حکم محکومیتی برای خودش - در مقام یک عاشق - یا برای رابطه شان نمی بیند، بلکه آن را نشانه ای از نیاز میا برای نزدیک بودن به او می بیند.

با این حال در رابطهای نامن، پولکای اعتراض سرعت می گیرد و تشدید می شود. و سرانجام چنان ویرانی ای به بار می آورد که شریکهای زندگی نمی توانند مشکلات را حل کنند یا دربارهی چیزی ارتباطی واضح داشته باشند. بعد قطع ارتباط و آشفتگی بیشتر و بیشتر رابطه را پر می کند. با این حال مهم است یادآور شوم که هیچ کدام از روابطی که این جا درباردشان حرف می زنم، کاملا با الگوی تخریبی اشباع نشده اند. هنوز لحظاتی از نزدیکی وجود دارد. اما این لحظات به اندازه ی کافی تکرار نمی شوند یا قدرت کافی ندارند تا آسیب ناشی از پولکای اعتراض را جبران کنند. یا نوع نزدیکی جوری نیست که کسی خواهانش باشد. برای مثال، مردهایی با میل به کناره گیری از مواجهه، رابطه ی جنسی را به کار می برند. اما برای بیشتر زنها، روابط جنسی برای کامل کردن نیازهای دلبستگی شان کافی نیست.

سالها روان درمانگرها به طور اشتباه این الگو را برحسب مشاجرهها و کشمکش های قدرت دیده اند و تلاش کرده اند آن را با آموزش مهارت های حل مسئله رفع کنند. این کار کمی به پیشنهاد دستمال کاغذی به عنوان درمانی برای سینه پهلوی ویروسی شبیه است. این راهکار، مسائل دلبستگی داغی که زیر الگو قرار دارند را نادیده می گیرد. با دید دلبستگی، مسئله به جای تضاد یا کنترل، فاصلهی احساسی ست. تصادفی نیست که کن کارشکنی می کند؛ اسمی که در ادبیات تحقیقی روی کمبود بی روح واکنش گذاشته می شود و همین کارشکنی جرقه ی عصبانیت و حمله در همسرش است. ظاهرأ وقتی عزیزی که یک نفر به او تکیه می کند، طوری عمل می کند که انگار آن فرد وجود ندارد، واکنشی تهاجمی صورت می گیرد. یک نوزاد انسان یا میمون در تلاشی مستأصلانه برای به دست آوردن تأیید، به مادری که کارشکنی می کند حمله خواهد کرد. اگر واکنشی در پی نباشد، انزوای "مرگ آور"، فقدان و درماندگی به دنبال خواهد داشت.

آنچه درباره اش صحبت کردیم، فقط یک مثال از پولکای اعتراض است. همهی طرفهای فاصله انداز و تدافعی مثل کن، از "منجمدشدن" حرف نمی زنند. اما من متوجه شده ام که هر کدام از دو طرف دنبال کننده و فاصله انداز، به استفاده از ابراز ویژگی هایی موقع توصیف تجربیاتشان تمایل دارند. بیایید گوش کنیم؛ شاید این جا با بعضی از الگوها و حرکات خودتان مواجه شوید.

طرف هایی که گام های ما را دنبال می کنند، معمولا از این عبارات استفاده می کنند:

• «قلبم شکسته. تا ابد کارم گریه کردند. گاهی حس می کنم دارم تو این رابطه می میرم.»

• «این روزها اون همه ش جای دیگه ای مشغوله. حتا وقتی خوندست، پشت کامپیوتره یا داره تلویزیون تماشا می کنه. انگار ما توی سیاره های متفاوتی زندگی می کنیم. من هیچ نفوذی ندارم.»

• «گاهی فکر می کنم حتا از وقتی تنها زندگی می کردم هم تنهاترم. انگاری تنها زندگی کردن راحت تر از این زندگیه؛ این که با هم زندگی کنیم ولی جدا باشیم.»

• «من خیلی بهش نیاز داشتم و اون ازم دور بود. انگار براش مهم نبود. احساساتم براش مهم نیست. فقط نادیده شون میگیره.»

«ما هم اتاقی هستیم! انگار دیگه هیچوقت به هم نزدیک نمیشیم.»

• «من عصبانی میشم، معلومه که میشم. اون به من هیچ اهمیتی نمی ده، پس منم می زنمش، معلومه که می زنم. فقط سعی می کنم جوابی ازش بگیرم، هر جوابی»

• «مطمئن نیستم که براش اهمیتی دارم. انگار منو نمی بینه. نمیدونم چطور برم سراغش.»

• «اگه من هی فشار نمی آوردم، ما هیچوقت به هم نزدیک نمی شدیم. هیچوقت این اتفاق نمی افتاد.»

بررسی دقیق این عبارات، خیلی از موضوعات دلبستگی را آشکار می کند: احساس بی اهمیت بودن یا بی ارزش بودن از طرف شریک زندگی، تجربه ی جدایی برحسب زندگی و مرگ، احساس جدایی و تنهایی، احساس طردشدگی در زمان نیاز یا قادرنبودن به تکیه بر شریک زندگی، میل به ارتباط احساسی و احساس خشم به خاطر فقدان پاسخگویی شریک زندگی، تجربه کردن فرد محبوب به عنوان دوست یا هم اتاقی وقتی این شریکهای زندگی تشویق می شوند تا بر رقص منفی تمرکز کنند و فقط حرکات خود را به جای اشتباهات یا قصور شریک زندگی شان توصیف کنند، معمولا از عبارات زیر استفاده می کنند: هل دادن، کشیدن، ضربه زدن، حمله کردن، نقد کردن، شکایت کردن، فشار آوردن، از کوره در رفتن، دادزدن، تحریک کردن، تلاش برای نزدیک شدن، و مدیریت کردن.

گاهی سخت است که ببینید پای خودتان در رقص چطور حرکت می کند. در بقیه ی موارد، وقتی ما در الگوی پیگیری و اعتراض گیر کرده ایم، بیشترمان از درمانده بودن، عصبانی بودن یا ناراحت بودن حرف می زنیم و این چیزیست که شریک زندگی مان می بیند. اما این تنها ظاهری ترین و اولین لایه ای است که در پولکا اتفاق می افتد.

آن دسته از شریکهای زندگی که گامهای کن را دنبال می کنند، این طور صحبت می کنند:

• «هیچ وقت نمی تونم باهاش درست رفتار کنم، پس بیخیال تلاش کردن میشم.»

• «احساس کرختی می کنم. نمیدونم چه حسی دارم. پس فقط خشکم میزنه و بی توجه میشم.»

• «می فهمم که یه جورایی نقص دارم. مثل یه همسر شکست خوردهم. این یه جورایی فلجم می کنه.»

• «ساکت میشم و صبر می کنم تا اون آروم شه. سعی می کنم همه چی رو آروم نگه دارم و چیزی نگم که اوضاع خراب شد. این راه من برای مراقبت از رابطهست. این که به خودم بگم: اوضاع رو خراب نکن!»

• «من توی لاک خودم میرم؛ جایی که امنیت دارم. میرم پشت دیوار خودم. سعی می کنم در رو روی اظهارنظرهای خشن اون ببندم. من زندانی محکومم و اون قاضی»

• «هیچی تو این رابطه حس نمی کنم. من براش کافی نیستم. پس میرم سمت کامپیوترم، شغلم یا سرگرمی هام. سر کار برای خودم کسی هستم. فکر نمی کنم دیگه براش آدم خاصی باشم.»

• «براش اهمیتی ندارم. ته لیستشم. من یه جایی بعد از بچه ها، خونه و خانواده ش هستم. اوه، حتا سگمون هم قبل از منه! من فقط پول می آرم تو خونه. یه جورایی حس تهی بودن دارم.

هیچ وقت نمی دونم عشقی بینمون هست یا نه.»

• «حس نمی کنم مثل اون به کسی نیاز داشته باشم. همیشه بهم یاد دادن این که به خودت اجازه بدی به کسی محتاج باشی به ضعفه و بچگانه ست. پس سعی می کنم خودم تنهایی کارها رو پیش ببرم. فقط جلو می رم.»

• «نمی دونم داره درباره ی چی حرف میزنه. حال ما خوبه. ازدواج کردن همینه دیگه. تبدیل میشیم به دوست هم. درست نمی دونم منظورش از نزدیک بودن" چیه.»

• «سعی می کنم مشکل رو به روش های منطقی حل کنم. سعی می کنم درستش کنم. باهاش توی ذهنم سروکله می زنم. این کارساز نیست. اون این رو نمیخواد. نمیدونم اون چی می خواد.»

موضوعاتی هم اینجا وجود دارد: احساس ناامیدی و کمبود اعتماد به نفس برای عمل کردن، سر و کار داشتن با احساسات منفی مثل ساکت و بی حس شدن، ارزیابی خود به عنوان یک فرد ناکام و نایسنده به عنوان یک شریک زندگی، حس قضاوت شدن و پذیرفته نشدن از طرف شریک زندگی، تلاش برای دست و پنجه نرم کردن از طریق انکار مشکلات رابطه و نیازهای دلبستگی، انجام دادن هر کاری برای اجتناب از خشم و عدم تأیید شریک زندگی، استفاده از حل مسئله ی منطقی به عنوان راهی خارج از تعاملات احساسی.

آدمهایی در موقعیت کن، برای توصیف حرکات شان از این عبارات استفاده می کنند: دورشدن، ساکت شدن، فلج شدن، کنار زدن احساسات، پنهان شدن، فضادادن، تلاش برای ماندن در ذهن، و درست کردن چیزها.

آن چه آنها معمولا برحسب احساساتشان درباره اش حرف می زنند، افسردگی، بی حسی و فقدان احساس یا حسی از ناامیدی و ناکامی ست. آن چه شریک زندگی شان معمولا می بیند، فقدان واکنش احساسی ست.

جنسیت در این جا نقش دارد، البته نقش ها از نظر فرهنگ و بین زوجها متفاوت اند. در جامعه ی ما، زن ها گرایش دارند سرپرست رابطه باشند؛ آنها معمولا زودتر از فرد مقابل شان کاهش فاصله را انتخاب می کنند و معمولا در تماس بیشتری با نیازهای دلبستگی شان هستند. پس نقش آنها در رقص، معمولا پیگیری و بیشتر سرزنش کردن است. از طرف دیگر، به مردها یاد داده شده که واکنش های احساسی و نیازها را سرکوب کنند و همین طور حل کننده ی مشکل باشند؛ که آنها را در نقش کناره گیر قرار می دهد.

اگر من از تو درخواست ارتباط احساسی کنم و تو به جای برخورد مستقیم با من، به شکل روشنفکرانه ای به مشکل واکنش نشان دهی، من آن را در سطح دلبستگی و به عنوان "عدم واکنش" تجربه می کنم. این یکی از دلایلیست که تحقیقات به طور یکسان اعلام می کنند که افراد حمایت غیر مستقیم" می خواهند؛ حمایتی که تأیید احساسی و اهمیت دادن از سمت شریک زندگی شان است و نه توصیه شنیدن. بیشتر اوقات مردها می گویند که نمی دانند چطور در سطح احساسی واکنش نشان بدهند. اما آنها می دانند. آنها وقتی احساس امنیت می کنند، معمولا آن را با فرزندان شان نشان می دهند. تراژدی این جاست که یک مرد شاید تمام تلاشش را بکند تا با پیشنهاد توصیه و راهکار به نگرانی های همسرش جواب بدهد، اما نفهمد آنچه زن واقعا از او می خواهد، مشارکت احساسی است. برای زن، مشارکت همسرش راه حل است.

هم به مردها و هم به زنها باورهای اجتماعی ای تلقین شده که به دردام انداختن آنها در پولکا کمک می کند. مخرب ترین باور این است که یک بزرگسال سالم و بالغ قرار نیست به رابطه ی احساسی نیاز داشته باشد و مستحق دریافت چنین مراقبتی نیست. مراجعه کنندگان به من می گویند: «نمی تونم بهش بگم حس حقیربودن می کنم و نیاز دارم دستهاش دورم باشه. ولی من بچه نیستم.» یا «نمی تونم پیشقدم بشم، حتا گاهی. هیچوقت نتونسته م. نباید به همچین چیزی نیاز داشته باشم.» اگر نتوانیم به نیازهای دلبستگی مان اشاره کرده و تصدیق شان کنیم، ارسال پیام های واضح به دیگران، وقتی آن نیازها "داغ" هستند، غیرممکن خواهد بود. پیامهای مبهم چیزی هستند که پولکا را ادامه می دهند. ساده تر است بگویید: «چرا بیشتر باهام حرف ^ نمی زنی؟ هیچی نداری بهم بگی؟» و حرف دل تان را بزنید و درخواست کنید که به نیازتان برای رابطه ی عاشقانه پاسخ داده شود. 

پولکای اعتراض فقط توسط عشاق رقصیده نمی شود، بلکه پدر و مادر و بچه ها و برادرها و خواهرها، و درواقع هر کسی با پیوندهای احساسی نزدیک هم آن را اجرا می کند. گاهی برای مان آسان تر است خودمان را ببینیم که داریم آن را با خواهر یا برادر با بچه هامان، و نه همسرمان اجرا می کنیم. آیا این یعنی آسیب پذیری کمتری وجود دارد؟ من از خودم می پرسم چرا پسر نوجوانم که در مقابل اظهارنظرم که دیر کرده، آه می کشد و آن را ندیده می گیرد، باعث می شود وارد سرزنش انتقادی شوم؟ حتا وقتی پیوند محبت آمیزی بین مان است. جواب آسان است. من ناگهان پیامی را می شنوم که با معانی دلبستگی به لرزه می افتد. پسرم چپ چپ نگاهم می کند. لحنش اهانت آمیز می شود. میشنوم که نگرانی ها با نظراتم برایش اهمیتی ندارد. من بی ربط هستم. پس صدای موسیقی را زیاد می کنم و او را به باد انتقاد می گیرم. پسرم عقب نشینی می کند و دوباره نادیده ام می گیرد. ما از مسیر خارج شده ایم. موسیقی پولکا اجرا می شود. اما من ناگهان موسیقی را تشخیص می دهم. پس کنار می روم و از او دعوت می کنم تا به رقص نگاه کند. «یه لحظه صبر کن. این جا داره چه اتفاقی می افته؟ ما داریم توی یه دعوای احمقانه گیر می کنیم و هر دو آسیب می بینیم.» این اولین گام در توقف پولکاست: تشخیص موسیقی.

من در بیست سال تماشای زوجهایی که رابطه شان را از این رقص پس می گیرند، چه چیزی یاد گرفتهام؟ زوجهایم چیزهای زیادی به من یاد داده اند.

اول این که آنها به من یاد دادند باید کل قضیه را ببینی. باید چگونگی رقص بین خودت و شریک زندگی ات و آنچه درباردی رابطه می گوید را ببینی، نه فقط محتوای بحث را. همچنین باید کل رقص را ببینی. اگر فقط روی گامهای مشخصی تمرکز کنی، به خصوص روی گامهای طرف مقابل، مثلا «هی! تو همین حالا بهم حمله کردی!»، گم خواهی شد. باید گامی به عقب برداری و تصویر بزرگتر را ببینی.

دوم این که هر دو نفر باید بفهمند چطور حرکات نفر دیگر را به رقص وامی دارد. کسی که در رقص گیر کرده، به دیگری کمک می کند تا او هم در دام بیفتد. من اگر به تو حمله کنم، تو را به دفاع و توجیه وامیدارم. من از روی ندانستن، این که تو مهربان و پاسخگو باشی را سخت می کنم. اگر کناره گیر و با فاصله بمانم، تو را جدا و تنها می گذارم و به پیگیری و فشار برای ارتباط وامیدارم.

سوم این که پولکا کلا دربارهی آشفتگی دلبستگی ست و نمی تواند با حل مسئلهی منطقی با تکنیک های رسمی مهارت در ارتباط متوقف شود. اگر می خواهیم عناصر کلیدی را تغییر دهیم و به رابطهی امن برگردیم، باید ذات رقص را بفهمیم. باید یاد بگیریم که درخواست برای ارتباط را تشخیص بدهیم و این که چطور درمانگی به «من خیلی درمونده میشم. کاری که می کنم اینه که بهش سیخونک می زنم. این کار رو می کنم تا جوابی بگیرم، هر جوابی.» یا «کاری که من می کنم، اینه که منجمد میشم. نمی تونم هیچ کاری رو درست انجام بدم.» تبدیل می شود. این الگوها

همگانی هستند، چون نیازها و ترس های ما و واکنش هامان به فقدان و جدایی مفروض همگانیست.

چهارم این که ما می توانیم تغییر ذات عشق را در این لحظات قطع ارتباط و اعتراض و آشفتگی که بخش کلیدی پولکا هستند، درک کنیم. بعد می توانیم یاد بگیریم که به جای شریک زندگی مان، پولکا را به عنوان دشمن ببینیم.

پنجم این که دو طرف می توانند کم کم با هم بایستند و اسم دشمن را صدا بزنند، بنابراین می توانند صدای موسیقی را کم کنند و یاد بگیرند که چطور عقب بروند و امنیت کافی ایجاد کنند تا دربارهی احساسات دلبستگی و نیازهاشان صحبت کنند.

وقتی کن و میا بتوانند این کار را بکنند، کم کم به رابطه شان امیدوار می شوند. همان طور که کن می گوید: «حالا وقتی شروع می کنیم به واردشدن توی اون چیز - همون مارپیچی که این جا درباردش حرف می زنیم - دیگه خیلی داخلش گیر نمی کنیم. من دیروز به میا گفتم "ما داریم اینجا گیر می کنیم. من دارم بیشتر و بیشتر فاصله می گیرم و منجمد میشم، و تو همه ش داری ناراحت میشی. اینا وقتهاییان که حس عدم نفوذ می کنی، درسته؟ ما مجبور نیستیم این کار رو بکنیم. بیا بس کنیم. بیا پیشم، بیا فقط همدیگه رو بغل کنیم" ومیا این کار رو کرد. خیلی عالی بود.» من از کن پرسیدم چه چیزی به او بیشتر از همه کمک کرد تا این پولکا را شکست بدهد؟ کن جواب داد موقع شروع پولکا، فهم این که میا "دشمن" نبود و داشت برای رابطه می جنگید و سعی نمی کرد او را شکست بدهد، به او کمک کرده بود.

امکان تشخیص و پذیرش اعتراض ها دربارهی جدایی و خروج از پولکای اعتراض برای رابطه ای سالم حیاتیست. اگر پیوندی امن و عاشقانه بخواهد قوی بماند و رشد کند، زوجها باید بتوانند لحظات قطع ارتباط را ترمیم کنند و از مسیرهای رایج و بن بست کنار آمدن با آنها بیرون بیایند؛ یعنی همان مسیرهایی که با تخریب اعتماد و امنیت، درواقع قطع ارتباط را تشدید می کنند.

بازی و تمرین

آیا داستان کن و میا به نظرتان آشنا می آید؟ آیا بخش هایی از این رقص را در رابطه ی خودتان می بینید؟ می توانید به آخرین باری فکر کنید که پولکا بر رابطه تان مسلط شد؟ آیا می توانید عینک دلبستگی تان را بزنید و فراتر از بحث درباره ی حقایق یا مشکلاتی بروید که در واقع در مسیر رابطه تان بوده اند؟ برای مثال، آیا بحث واقعأ درباره ی این بود رابطه دوباره همان جوری بماند که یکی از طرفین دوست دارد یا درباردی امنیت دلبستگی؟ شاید طرفی که ترک شد، دقیقا همان است: ترک شده. شاید یکی از شما واقعا داشت دربارهی فقدان ارتباط امن حرف میزد یا سعی می کرد از دیگری اطمینان خاطری به دست آورد، اما گفت و گو بر مسائل عملی متمرکز مانده بود.

در رابطه ی کنونی تان، وقتی احساس قطع ارتباط یا عدم امنیت می کنید، گرایش دارید چه کار کنید؟ به این فکر کنید که رابطه تان شبیه رابطهی کدام زوجی ست که داستان شان در این فصل به آمده. همین طور می توانید به آخرین بحث یا حادثهی آسیب زا در رابطه تان فکر کنید. اگر وانمود کنید که مگسی روی دیوار هستید، از دید آن مگس، رقص تان چه شکلی به نظر می رسد و حرکات اصلی شما چه هستند؟ اعتراض می کنید یا کناره گیری؟ خودتان را می بینید که منتقد می شوید و سعی می کنید تا عزیزتان را تغییر دهید؟ یا شاید ساکت می شوید و به خودتان می گویید که هر اشتیاقی برای اطمینان خاطر کاری خطرناک است و نباید به آن گوش داد؟ همه ی ما تمام این کارها را گاهی انجام می دهیم.

این جا انعطاف پذیری و قدرت دیدن حرکات خودتان و اثراتش بر دیگران مهم است. من تشویق تان می کنم تا شجاع باشید، به دقت نگاه کنید و واکنش معمول خودتان را شناسایی کنید. این همان چیزیست که قبل از این که نفس بکشید رخ می دهد. این همان واکنشی ست که می تواند شما را در چرخهی فاسد قطع ارتباط با فردی که بیشتر از همه دوستش دارید، به دام بیندازد. این واکنش ها می توانند در روابط مختلف تفاوت داشته باشند. اما برای حالا، فقط به مهمترین رابطه تان فکر کنید و این که چطور در زمانهایی که عدم قطعیت ها و مسائل دلبستگی مطرح می شود، به او واکنش نشان می دهید.

اگر ما همان کسی باشیم که کار فاصله گرفتن را انجام می دهد، سخت ترین کار برای مان این است که این حالت فاصله گرفتن را ببینیم. ممکن است سبک شما عقب نشینی و ریختن همه چیز درون خودتان باشد؟ این کار می تواند خیلی مفید باشد، مگر این که آن را به طور خودکار شروع کنید و پذیرا و پاسخگوماندن برایتان سخت تر و سخت تر شود. بعد این کناره گیری شما را وادار می کند که در پولکای اعتراض بچرخید. خیلی زود، شریک زندگی تان به شما نیاز خواهد داشت و حس عدم نفوذ، طردشدگی و جدا افتادگی را تجربه خواهد کرد. 

آیا می توانید به اتفاق خاصی فکر کنید که در آن کناره گیری و جواب ندادن برای شما در رابطهای کارساز بوده است؟ بعد از کناره گیری شما چه اتفاقی افتاد؟ ما معمولا این استراتژی را به عنوان کاری برای خودداری از دعوایی می بینیم که می ترسیم بالا بگیرد و رابطه را تهدید کند. حالا، می توانید به زمانهایی فکر کنید که روبرگرداندن و ساکت شدن، کارساز نبوده؟ بعد از این کناره گیری برای شما و در رقص تان با شریک زندگی تان چه اتفاقی می افتد؟

اگر احساس راحتی می کنید، ببینید آیا می توانید واکنش هاتان را با بعضی از این سؤال ها با شریک زندگی تان در میان بگذارید؟ آیا زمانهایی هست که دو نفر شما در پولکایی گیر بیفتید؟ ببینید آیا می توانید حرکات هر فرد را مشخص کنید؟ آیا می توانید کل حلقه ی بازخورد را ببینید؟ خیلی ساده آن را با پر کردن جاهای خالی در جمله ی بعدی و با یک کلمه توصیف کنید.

هرچه من بیشتر ....... تو بیشتر ....... و بعد هرچه من بیشتر .......، و همین طور ادامه می دهیم و ادامه می دهیم.

خودتان اسمی برای این رقص انتخاب کنید و ببینید هر کدام تان می توانید بگویید چطور این رقص باعث فرسایش حس ارتباط امن در رابطه تان می شود. چطور این رقص موسیقی احساسی بین شما را تغییر می دهد؟

برای مثال، تاد دربارهی روش اصلی ارتباطش از طریق رابطه حرف می زند. او وقتی توی تختخواب است، خیلی بیشتر از زمانی که دربارهی احساسات با همسرش بحث می کند، از خودش مطمئن است. او حرکت اصلی اش در پولکا را مشخص می کند: «من واسه رابطه دنبالت می آم. اما این کار فقط واسه ارضاشدن نیست. این راهیه که من واسه نزدیک بودن می شناسم. وقتی درخواستم رو رد می کنی، من بیشتر دنبالت می آم و واسه توضیح دادن میذارمت زیر فشار. هرچی بیشتر این کار رو می کنم، تو بیشتر رو برمیگردونی و فاصله ت رو حفظ می کنی.»

همسرش، بلا، جواب می دهد: «آره، و من هرچی بیشتر احساس نقدشدن و تحت درخواست قرار گرفتن می کنم، بیشتر میرم تو خودم. پس بیشتر و بیشتر ازت دور میشم. و تو بیشتر زورگو و درمونده میشی و این قضیه همینطور ادامه دارد. مگه نه؟» تاد موافق است که این طرح پولکای آنهاست. آنها تصمیم می گیرند اسم آن را "گرداب" بگذارند. برای آنها این اسم بیانگر این است که چطور دسترسی جنسی همسر تاد برای او به دغدغه ی فکری تبدیل می شود و چطور بلا درگیر حفظ فاصله اش می شود. بعد تاد می تواند بازگو کند که بیشتر و بیشتر حس ردشدن و عصبانیت می کند و بلا می گوید که احساس منجمدشدن" و تنهایی می کند. برای شما و شریک زندگی تان صحبت درباره ی حرکات خودتان در پولکای اعتراض چگونه است؟

حتا اگر در پولکای اعتراض گیر بیفتید، آیا زمانهایی هست که بتوانید از آن خارج شوید، خاموشش کنید و به سمت راه دیگری برای تعامل بروید؟ آیا زمانهایی هست که بتوانید صریحأ خطر کنید و درخواست نزدیکی و راحتی داشته باشید یا به جای کناره گیری، احساسات و نیازهاتان را برای شریک زندگی تان فاش کنید؟ چه چیزی این مواقع را امکان پذیر می کند؟ برای کنترل پولکا چه می کنید؟ ببینید آیا می توانید این نکات را مشخص کنید. آیا راهی وجود دارد که به یکدیگر کمک کنید تا احساس امنیت بیشتری کنید و حسی از قطع ارتباط، فورا به این رقص منجر نشود؟ معمولا این کار در گرو تشخیص نشانه های پنهان دلبستگی در پولکاست. برای مثال، ژوان متوجه شد که فقط گفتن جملهی «می فهمم که خیلی ناراحتی و چیزی ازم میخوای، اما الان نمیدونم چی کار کنم» به همسرش، آنا، کافی است.

گفت وگوی ویرانگر 

بی حرکتی و فرار

گاهی وقتی زوجی به من مراجعه می کنند، خصومت پیدا کردن آدم بده یا تپش آتشین پولکای اعتراض را نمی شنوم. تنها چیزی که میشنوم، سکوتی مرگبار است. اگر رابطه را رقص در نظر بگیریم، اینجا هر دو نفر دست از رقص کشیده اند. به نظر می رسد که هیچ چیزی مهم نیست؛ ظاهرا هیچ کس به رقص اهمیتی نمی دهد. جز این که تنشی واضح در فضا وجود دارد و رنج در چهره ی زوج نمایان است. درمانگرهای احساس به ما می گویند که می توانیم سرکوب احساسات مان را امتحان کنیم، اما صرفا کارساز نیست. همان طور که فروید اشاره کرده، این احساسات از هر منفذی بیرون می زنند. چیزی که من میبینم، این است که هر دو شریک زندگی به دفاع بی حرکت و انکار فرو رفته اند. هر کدام در حالت محافظت از خود قرار دارند و سعی می کنند طوری برخورد کنند که انگار حس و نیازی ندارند.

این رقص بی حرکتی و فرار است که از پولکای اعتراض شکل می گیرد. این چیزیست که وقتی طرف پیگیر و منتقد دست از تلاش برای جلب توجه همسرش برمی دارد و ساکت می شود، رخ می دهد. اگر این چرخه دوره اش را بگذراند، طرف تهاجمی برای رابطه سوگواری می کند و بعد جدا می شود و می رود. در این نقطه، زوجین معمولا نسبت به هم با احترام رفتار می کنند و حتا درباره ی مسائل عملی با هم مشارکت می کنند، اما تا وقتی کاری انجام نشود، رابطه ی عاشقانه تمام شده است. گاهی طرفی که معمولا کناره گیر است، بالاخره به این حقیقت واقف می شود که حتا با این که همه چیز صلح آمیزتر به نظر می رسد، هیچ گونه رابطه ی احساسی از هر نوعی - چه مثبت و چه منفی به وجود ندارد. بعد این طرف معمولا راضی میشود که برود دنبال مشاوره یا کتاب هایی برای کمک به رابطه شان بخواند.

فاصله گرفتن بیش از حد در بی حرکتی و فرار، واکنشی به فقدان ارتباط و حس درماندگی در بازیابی این ارتباط است. یک طرف معمولا داستانی از دنبال کردن طرف مقابل، اعتراض به فقدان ارتباط و غصه خوردن در تنهایی تعریف می کند. این طرف حالا خودش را ناتوان در حس کردن و ظاهرأ منجمدشده توصیف می کند. طرف مقابل معمولا در کناره گیری ای گیر کرده که به گزینه ی قراردادی اش تبدیل شده است و سعی می کند آشکار شدن بی اعتنایی را انکار کند. این جا هیچ کس سراغ دیگری نمی رود. هیچ کس دست به خطر نمی زند. پس کلا هیچ رقصی وجود ندارد. اگر زوج کمک نگیرد و این روند ادامه داشته باشد، نقطه ای از راه می رسد که دیگر هیچ راهی برای تجدید اعتماد یا زنده کردن رابطهی در حال فروپاشی وجود ندارد. بعد این چرخه ی بی حرکتی و فرار به زندگی مشترک پایان می دهد.

تری و کارول به من ثابت کردند که هرگز آن چه "زوج نزدیک" نامیده می شود، نبوده اند. اما کارول که زنی ساکت و ناراحت و باهوش بود، اصرار داشت که مدام تلاش کرده تا با شوهرش دربارهی "افسردگی" اش صحبت کند. این نحوهای بود که کارول بیگانگی احساسی شان را می فهمید. تری که مردی رسمی و ساکت بود، اشاره کرد که همسرش سال ها در حال پیداکردن ایرادات او بوده، مخصوصا در موضوع تربیت بچه ها. آنها آمده بودند مرا ببینند چون با هم دعواشان شده بود، که اتفاق عجیبی بود. این دعوا از وقتی شروع شد که کارول شلواری را برای پوشیدن در یک مهمانی انتخاب کرد که تری دوست نداشت. تری گفته بود که اگر کارول آن شلوار را بپوشد یعنی دیگر او را دوست ندارد و آنها باید از هم جدا شوند! بعد در راه رفتن به مهمانی، تری به کارول گفته بود که در شرف شروع رابطه با همکارش بوده، اما به نظرش این موضوع برای کارول اهمیتی نداشت چون آنها دیگر با هم رابطه ای نداشتند. در مقابل، کارول فاش کرده بود که شیفته ی یک دوست قدیمی بود و اشاره کرده بود که تری هیچ وقت او را از روی علاقه یا برای رابطه لمس نمی کرد.

در جلسهمان، آنها درباره ی زندگی ای صحبت کردند که آنقدر با وظایف شغلی و مسئولیت تربیت فرزندان پر شده بود که پیداکردن زمانی برای زندگی فردی و عشق ورزی سخت تر و سخت تر شده بود. کارول ادعا کرد که وقتی متوجه شده بود دارند با هم "غریبه" می شوند، سعی کرده بود تری را به خودش بیاورد تا بیشتر با کارول صحبت کند. وقتی این تلاش بی نتیجه مانده بود، کارول خیلی عصبانی شده بود. تری گفت که کارول چند سالی به شدت "قضاوت گر" بود، مخصوصا دربارهی نحوهی تربیت فرزندان از طرف تری. اما از حدود یک سال پیش، کارول فقط فاصله گرفته بود. کارول توضیح داد که بالاخره تصمیم گرفته بود خشمش را قورت بدهد و بپذیرد که راه و رسم ازدواج همین است. کارول جمع بندی کرد که شوهرش دیگر او را به اندازه ی کافی جذاب یا جالب نمی دید که بخواهد به او توجه کند. در واکنش به این نتیجه گیری، تری با ناراحتی از ارتباط عمیق کارول با بچه هاشان صحبت کرد و به من گفت که انگار همسرش را گم کرده. کارول مادر بود، اما همسر نبود. تری با خودش فکر می کرد که آیا این قضیه فقط به این دلیل بود که او زیادی جدی بود و توی ذهنش میخواست صرفا با یک زن باشد؟

مشکل اصلی چرخه ی بی حرکتی و فرار، "درماندگی" است که به آن رنگ می بخشد. هر دو طرف به این نتیجه رسیده بودند که مشکلاتشان درونی و ناشی از نقصهای خودشان است. واکنش طبیعی به این تصمیم، قایم شدن و پنهان کردن خود غیر دوست داشتن یک نفر است. یادتان باشد که بخش کلیدی دیدگاه دلبستگی بالبی این است که ما از نگاه کسانی که دوستشان داریم، استفاده می کنیم تا حسی از خودمان را بازتاب دهیم. چه اطلاعات دیگری احتمالا می توانست در شکل دادن هر روزدی این که چه کسی هستیم مؤثر باشد؟ کسانی که دوستشان داریم، آیینه ی ما هستند.

وقتی کارول و تری به شکل فزاینده ای حس بی ارتباطی و درماندگی کردند، بیشتر و بیشتر خودشان را از هم پنهان کردند. نشانه ی اساسی دلبستگی که ما آن را در نوزاد و پدر و مادر و عشاق می بینیم - مثل نگاه ممتد و نوازش فیزیکی - ابتدا بی صدا شده و بعد از بین رفته بود. تری و کارول هرگز در طول جلسهمان ارتباط چشمی نداشتند و متوجه شدند که لمس خودبه خودی خیلی وقت است که از زندگی شان محو شده. زیادی روشنفکر بودن، آنها را قادر ساخته بود تا برای فقدان ارتباط جنسی توجیه بیاورند و حداقل بیشتر مواقع، درد حس نکردن مطلوب بودن از سوی همسرشان را انکار کنند. هر دو درباردی نشانه ی افسردگی حرف می زدند و درواقع، افسردگی بخش طبیعی از دست دادن رابطه با فرد موردعلاقه است. با گذشت زمان، شکاف بین آنها عمیق تر شد و سراغی ازهم گرفتن، پرخطرتر. کارول و تری موضوعات، حرکات و احساساتی را توصیف کردند که کناره گیرها در پولکای اعتراض آشکار می سازند، اما آنها تردیدهای عمیق تری نسبت به قابلیت دوست داشته شدن خودشان داشتند. این تردید هر دوشان را فلج کرد و اعتراضی را که معمولا توجه را به این نوع از فاصلهی مخرب جلب می کند، "منجمد کرد.

وقتی شروع کردیم به کاوش در گذشته شان، هر دو از بزرگ شدن در خانواده های خشک و منطقی حرف زدند؛ جایی که فاصله ی احساسی عادی بود. وقتی هر کدام احساس قطع ارتباط می کردند، به صورت خودکار کناره گیری می کردند و منکر نیازهاشان برای نزدیکی احساسی می شدند. روابط گذشته ی ما با عزیزان مان، روابط کنونی مان را شکل می دهند. در لحظات قطع ارتباط، وقتی نمی توانیم به شکل مطمئنی با شریک زندگی مان ارتباط برقرار کنیم، به طور طبیعی به شیوهای از کنار آمدن" رو می آوریم که وقتی بچه بوده ایم، آن را پذیرفته ایم، شیوهی کنار آمدنی که به ما اجازه میدهد تا حداقل به کم ترین شکل، به پدر و مادرمان بچسبیم. وقتی احساسات "داغی" داریم که به ما هشدار می دهند ارتباطمان دچار مشکلاتیست، به طور خودکار سعی می کنیم آن احساسات را خفه کنیم و به توجیه و فعالیتهایی که حواسمان را پرت می کنند، گریز بزنیم. در این رقص فاصله، اجتناب از این احساسات در درون خود به پایانی تبدیل می شود. همان طور که تری توضیح می دهد: «اگه من ساکت بمونم، ما هیچوقت دربارهی احساسات مون حرف نمی زنیم. نمی خوام اون جعبهی پاندورا ۷۱ رو باز کنم.»

این شیوه های کنار آمدن با احساسات و نیازهامان، به گزینه های قراردادی تبدیل می شوند؛ آنها آنقدر سریع اتفاق می افتند که ما هیچ حسی از انتخاب کردنشان نداریم. اما وقتی ببینیم که چطور ما را در رقصهای خود تدافعی با شریک زندگی مان محبوس می کنند، می توانیم تغییرشان بدهیم. آنها بخش های ماندگار شخصیت ما نیستند و ما به سال ها درمان و کندوکاو برای تغییر شکل آنها نیاز نداریم. تری از داشتن پدری پیر و ستیزه جو صحبت کرد و مادری که سیاستمدار معروفی بود. وقتی از او پرسیدم که چه زمانی با مادرش احساس نزدیکی می کرد،  بهت زده به نظر رسید.

گفت تمام چیزی که از مادرش به خاطر داشت، تماشای او از صفحه ی تلویزیون بود. او هیچ انتخابی نداشت، جز این که یاد بگیرد چطور با فاصله کنار بیاید و نیازهایش برای راحتی و نزدیکی را خفه کند. او درسش را به خوبی یاد گرفته بود. اما استراتژی بقای کودکی اش برای ازدواج فاجعه بار بود. کارول هم دید که چطور وقتی نیازش برای تماس فیزیکی و ارتباط را خاموش کرده بود، کم کم از درون پژمرده شده بود. 

مثل رقصهای دیگر، وقتی تری و کارول گامهایی که برمی داشتند را درک کردند، کم کم بیشتر احساس امیدواری کردند و احساساتشان را به هم نشان دادند. کارول اعتراف کرد که دست از تلاش برداشته بود و بین خودش و تری دیواری ساخته بود تا حس طردشدگی اش فروکش کند. او اعتراف کرد که به بچه ها پناه برده بود تا اشتیاقش برای تماس فیزیکی و ارتباط را تأمین کند. تری بروز داد که چقدر از شنیدن این حرف غافلگیر شده بود و چطور هنوز خیلی زیاد همسرش را می خواست. هر دو فاش کردن اثری که هر کدام بر دیگری داشتند را آغاز کردند و فهمیدند که هنوز برای هم مهم هستند. بعد از چند خطرپذیری تازه و چند دعوای جدید، کارول توانست به من بگوید: «هر دومون احساس امنیت بیشتری می کنیم. دعواها سختن، ولی خیلی بهتر از پوچی یخی و سکوت محتاطانهن.» تری گفت: «گمونم تونستیم این چرخهی فاسدی که توش گیر کرده بودیم رو شکست بدیم. همیشه هر دومون آسیب می دیدیم، ترسیده بودیم و به هم اجازهی نفوذ نمی دادیم. اما دیگه لازم نیست این کار رو بکنیم.» شروع های کارساز با دانستن این که چطور دامی که در آن می افتیم را می سازیم و چطور خودمان را از عشقی که نیاز داریم محروم می کنیم، آغاز می شوند. پیوندهای قوی با رفع و متوقف کردن چرخههای قطع ارتباط و رقصهای آشفتگی رشد می کنند.

بازی و تمرین

آیا الگوی بی حرکتی و فرار برایتان آشناست؟ اگر این طور است، کجا یاد گرفته اید که نیازهاتان به ارتباط احساسی را نادیده بگیرید و به حساب نیاورید؟ چه کسی این کار را به شما یاد داده است؟ چه زمانی بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنید؟ جسارتش را دارید که جواب این سوال ها را با شریک زندگی تان در میان بگذارید؟ یادگرفتن این که چطور خطر کنید و این نوع مطرح سازی را آغاز کنید، شبیه استفاده از پادزهر برای بی حسی یا فرار از نیازهای دلبستگی شماست. آیا راهی وجود دارد که شریک زندگی تان بتواند در این مسئله کمکتان کند؟

آیا می توانید نشانه ای که جرقهی رقص فاصله گرفتن را می زند، با شریک زندگی تان در میان بگذارید؟ این نشانه می تواند به سادگی برگرداندن سر در لحظه ای مشخص باشد. آیا می توانید مشخص کنید که چطور شریک زندگی تان را از خودتان دور می کنید یا نزدیک شدن اش به خودتان را برایش خطرناک می کنید؟

وقتی از نظر احساسی کناره گیری می کنید تا جدایی را توجیه کنید و خودتان را از نزدیک شدن به شریک زندگی تان دلسرد کنید، چه چیزی به خودتان می گویید؟ گاهی این اظهارنظرات در این باره هستند که عشق چیست و چطور باید در روابط عشقی ای رفتار کنیم که توسط پدر و مادر یا حتا فرهنگمان به ما آموخته شده اند. آیا می توانید این نظرات را با شریک زندگی تان در میان بگذارید؟

آیا می توانید فهرستی از تمام چیزهایی که این رقص از شما گرفته است تهیه کنید؟ وقتی برای اولین بار شیفتهی کسی میشویم و حاضریم دست به هر خطری بزنیم تا کنار او باشیم، معمولا میزانی از نزدیکی احساسی داریم. وقتی امیدها و اشتیاق هامان را به یاد می آوریم، آن لحظات هم در خاطرمان زنده می شوند. چطور این رقص منفی آنها را از بین برده است؟

به عنوان آخرین تمرین برای این فصل، آیا می توانید مشخص کنید کدام یک از این سه الگو - پیدا کردن آدم بده، پولکای اعتراض، بی حرکتی و فرار - بیشتر از همه رابطه ی عشقی کنونی شما را تهدید می کند؟ به یاد داشته باشید که موضوعات یک دعوا (چه دعوا درباره ی برنامه ی بچه ها باشد، چه درباره ی رابطه ی جنسی و چه شغل های شما مسئله ی واقعی نیستند. نگرانی اصلی همیشه قدرت و امنیت پیوند احساسی ای است که شما با شریک زندگی تان دارید. و به دردسترس بودن، پاسخگو بودن و مشارکت احساسی مربوط است. ببینید آیا می توانید با پر کردن جاهای خالی در جملات بعدی، الگویی که بر رابطه تان غلبه می کند را خلاصه کنید؟ بعد آنها را به شکل پاراگرافی تدوین کنید که به بهترین شکل، مناسب شما و رابطه تان است. آن را با شریک زندگی تان در میان بگذارید.

وقتی .........، رابطهی امنی بینمان احساس نمی کنم. نشانه ای که آغازگر موسیقی قطع ارتباط است را بنویسید، مثلا: وقتی می گویی زیادی برای رابطه خسته هستم و ما هفته هاست که رابطه نداشته ایم، وقتی دربارهی روش تربیتی من دعوا می کنیم، وقتی چندین روز است که با هم حرف نمی زنیم. عبارات بزرگ، کلی، خلاصه یا سرزنش تغییر شکل یافته در اینجا مجاز نیستند، پس مثلا: نمی توانید بگویید وقتی فقط مثل همیشه سرسخت هستی. این کار تقلب است. عینی و مشخص باشید.

من به ....... گرایش دارم. من به این شکل در رقصمان حرکت می کنم تا با احساسات دشوار کنار بیایم و راهی برای تغییر رقصمان پیدا کنم. کلمه ای که نشان دهندهی عملی باشد را به کار ببرید، مثل: شکایت کردن، غرزدن، بی تمرکزشدن، نادیده گرفتن، فرار کردن، روبرگرداندن.

من این کار را به این امید می کنم که .......

امیدتان را با آنچه شما را به داخل رقص می کشاند شروع کنید. مثلا: ما از کشمکش بیشتر خودداری کنیم یا متقاعدت کنم که بیشتر به من واکنش نشان بدهی.

وقتی این الگو ادامه پیدا می کند، حس می کنم ..............

یک حس را مشخص کنید. احساسات معمول آدمها در این نقطه درماندگی، عصبانیت، بی حسی، پوچی یا سردرگمیاست.

آن چه بعدا درباره ی رابطه مان به خودم می گویم این است که ................

فاجعه انگیزترین نتیجه گیری ای که می توانید تصور کنید را به طور خلاصه بنویسید. مثلا: تو به خودمان اهمیتی نمی دهی، من برایت مهم نیستم، هیچوقت نمی توانم راضی ات کنم.

فهم من از رقص چرخشی که ارتباط قابل اطمینان را برای ما سخت تر و سخت تر می کند، این است که وقتی من در جهتی که در قسمت قبل گفتم حرکت می کنم، به نظر

می رسد که تو ........

کلمه ای بیانگر یک عمل و یک فعل را انتخاب کنید، مثلا: ساکت میشوی، برای جواب گرفتن به من فشار می آوری.

هرچه من بیشتر .............، تو بیشتر ............... بعد هر دو در رنج و انزوا گیر می کنیم. افعالی را اضافه کنید که حرکات خودتان و شریک زندگی تان را در رقص توصیف می کند.

شاید وقتی این رقص شروع می شود، بتوانیم به یکدیگر هشدار بدهیم. ما آن را ................ می نامیم. دیدن این رقص اولین گام ما برای بیرون آمدن از چرخه ی قطع ارتباط است.

وقتی بتوانید این چرخه های منفی را شناسایی کنید و ثابت کنید که هر دو شما را به دام می اندازند، آماده هستید یاد بگیرید که چطور از آنها خارج شوید. در گفت و گوی بعدی احساسات قوی و به خصوص ترس های دلبستگی که باعث تداوم این رقص های منفی می شود را به شکل عمیق تری بررسی می کنیم.

 پیداکردن نقاط حساس

قطع دلبستگیها خطرناک اند و قطع رابطه ها، مثل یک قرنیه ی خراشیده، دردناک.»

همه ی ما در عشق آسیب پذیریم، این آسیب پذیری جزئی از عشق است. ما از نظر احساسی در برابر آن هایی که دوستشان داریم، بی دفاعیم و به همین دلیل گاهی اوقات به طرز اجتناب ناپذیری با کلمات یا رفتارهای نسنجیده یکدیگر را می آزاریم. با وجود گزنده بودن این موقعیت ها، رنج معمولا سطحی و گذراست. اما تقریبا همه ی ما حداقل یک حساسیت عمیق اضافی داریم - نقطهی حساسی در پوسته ی احساسی مان - که در لمس کردن حساس و لطیف است، به آسانی آزرده می شود و عمیقا دردناک است. وقتی این نقطه ی حساس آزرده می شود، می تواند در سرتاسر رابطه مان خونریزی کند. ما تعادل احساسی مان را از دست می دهیم و درگیر گفت و گوهای ویرانگر می شویم.

نقطه ی حساس دقیقا چیست؟ من آن را حساسیت شدیدی تعریف می کنم که به واسطه ی لحظاتی در روابط گذشته یا فعلی فرد به وجود آمده است؛ لحظاتی که در آنها نیاز دلبستگی مکررا مورد غفلت قرار گرفته، نادیده گرفته شده یا کنار گذاشته و باعث شده فرد آنچه را که "دو میم" می نامم، یعنی محروم یا مطرود از نظر احساسی، تجربه کند. این دو میم، نقاط حساس بالقوه برای تمام عاشقان هستند. 

این حساسیت ها معمولا از روابط آزاردهنده با افراد مهمی در گذشته مان - به خصوص پدر و مادر - ناشی می شود که الگوی روابط مهرآمیزمان را به ما می دهند؛ خواهر و برادرها و سایر اعضا خانواده مان و البته معشوقه های گذشته و حال مان. برای مثال، اخیرا که داشتم با همسرم - جان - صحبت می کردم، وقتی میدیدم پلکهایش دارند روی هم می افتند، از عصبانیت منفجر شدم. او خسته و خواب آلود بود، اما این اتفاق مرا به روزهایی برمی گرداند که همسر سابقم به محض این که سعی می کردم گفت وگوی جدی ای را شروع کنم، می خوابید. خوابیدن شکل نه چندان ظریف کناره گیری کردن و جداشدن از رابطه بود. این تجربه مرا بیش از حد گوش به زنگ کرد. برای همین خواب آلودگی ناگهانی به من هشدار رهاشدن می دهد.

فرانسوا، یکی از مراجعه کنندگانم، به هر نشانه ای که شاید همسرش، نیکول، او را نخواهد یا به مرد دیگری علاقه پیدا کند، به شدت حساس است. در ازدواج رنج آور اولش، همسرش بارها به او خیانت کرده بود. حالا وقتی نیکول در جشنی به دوست ورزیدهی فرانسوا لبخند می زند یا وقتی فرانسوا انتظار دارد نیکول در خانه باشد و او در خانه نیست، دچار وحشت کورکنندهی تمام عیاری می شود.

لیندا شکایت می کند که واقعا برایش رنج آور است که همسرش جاناتان به او بی توجهی می کند و می گوید: «بهم نمیگه خوشگل شدم یا کارم رو خوب انجام دادم. مثل این میمونه که فورا تو ناراحتی و رنج غرق شی.» او به همسرش می گوید: «بعدش ازت دلخور میشم و سرزنشت می کنم.» لیندا علت حساسیتش را در مادرش پیدا کرده است. «مامانم هیچوقت به خاطر چیزی ازم تعریف نمی کرد و همیشه بهم میگفت جذاب نیستم. یه بار گفت فکر میکنه اگه از آدما تعریف کنه، دست از تلاش کردن برمیدارن. من تشنه ی این بودم که مامانم منو ببینه و به حساب بیاره. به خاطر دریغ کردنش ازش متنفر بودم. و حالا گمونم همون انتظار رو از تو دارم واسه همینه که وقتی تیپ زدهم و ازت میپرسم چطور شدم و به نظر می آد برات اهمیتی نداره، دلم میشکنه. میدونی که من به اون تعریف نیاز دارم، اما تو بهم توجه نمی کنی. حداقل این طور به نظر میآد. مغزم درست کار نمی کنه، خیلی رنج آوره.»

افراد می توانند چندین نقطه ی حساس داشته باشند، هرچند که از نظر بد جلوه دادن چرخه ی منفی یک زوج، معمولا یکی از آنها در درجه اول اهمیت دارد.

وقتی مری، همسر استیو، می گوید دوست دارد بیشتر رابطه ی جنسی داشته باشند، استیو احساس می کند دچار مشکل مضاعفی شده. این درخواست می تواند بسیار مثبت تلقی شود. اما این حرف مری برای استیو در حکم یک موشک هدایت شونده است که اعتماد به نفس جنسی اش را ویران می کند؛ آمیگدال ۷۶اش فریاد می زند در شرف وقوع" و او کله پا می شود. استیو با تعطیل کردن همه چیز و در را به روی مری بستن، واکنش نشان می دهد. «مثل اینه که مایه ی سرافکندگی بزرگی ام. واقعا درباره ی عملکرد کلیم مضطرب میشم، اما به خصوص به خاطر عملکردم توی تختخواب استرس می گیرم.» پژواکی از دوران کودکی اش هم این نقطه ی حساس را تحریک می کند. استیو کوچک ترین بچه ی خانواده بود و پدرش دائمأ جلوی برادرهایش از او می پرسید: «دارم با استیو حرف می زنم با استفانی؟!» این تجربه باعث شد او احساس کند که برای هیچ زنی به اندازه ی کافی مرد نیست.

اما نقاط حساس همیشه هم یادآور زخمهای گذشته نیستند؛ اگر به طور خاصی حس کنیم از نظر احساسی محروم یا مطرود هستیم، این نقاط حساس می توانند در رابطهی فعلی - حتا رابطهای که به طور کلی شاد است . هم به وجود بیایند. نقاط حساس می توانند در حین تحولات یا بحران های بزرگ - مثل بچه دار شدن، بیمارشدن، یا رنج بردن به خاطر از دست دادن شغل - رخ بدهند؛ یعنی زمانی که به حمایت همسرمان به شدت نیاز داریم اما این حمایت را دریافت نمی کنیم. همچنین نقاط حساس می توانند زمانی ایجاد شوند که همسری دائما بی تفاوت به نظر می رسد. این موضوع حس طاقت فرسای عذابی را ایجاد می کند که بعدأ حتا مسائل کوچک را هم درگیر می کند. ناتوانی عزیزان مان در واکنش نشان دادن، پوسته ی احساسی مان را می خراشد و آن را جریحه دار می کند.

جف و میلی رابطه ی فوق العاده ای با هم داشتند تا این که بهترین دوست جف برای شغلی که او به سختی برایش تلاش کرده بود، ترفیع گرفت و جف دچار افسردگی شد. میلی مضطرب به جای دلداری و اطمینان دادن به جف، پاپی او می شد که «دست بردار بابا!» آنها راهشان را از میان این بحران پیدا کرده بودند و به صمیمیتشان برگشته بودند اما این تجربه جف را به شدت نسبت به واکنش همسرش به هر نوع اظهار پریشانی ای از طرف او، حساس کرد. جرقههای خشم ناگهانی و به ظاهر نامعقول جف در زمانهایی که فکر می کند میلی حمایت گر نیست، به سرعت او را به سمت سکوت تدافعی می کشاند و باعث می شود به نظر برسد به عنوان یک همسر موفق نیست. می توانید پیش بینی کنید که بعد چه اتفاقی افتاد؛ آنها وارد گفت و گوهای ویرانگر شدند.

وقتی یک درمانگر، هلن را به خاطر زیاده روی پسر نوجوانش در نوشیدن سرزنش کرد، او ویران شد. سم - همسر نسبتأ بامحبت هلن - در یک جلسه ی ارزیابی، نقطه نظر درمانگر را تکرار کرد. بعدا وقتی هلن آزردگی اش را ابراز کرد، سم گرفتار توجیه کردن نظرش شد و مجموعه ای از گفت و گوهای ویرانگر شکل گرفت. بعد هلن تصمیم گرفت آزردگی احمقانه اش را کنار بگذارد و روی چیزهای خوب تمرکز کند. او معتقد بود این کار را انجام داده است.

اما سرکوب کردن احساسات مهم دشوار است و معمولا برای روابط مثل سم می ماند. آزردگی هلن شروع به درز کردن به بیرون می کند. او سم را به خاطر نظری که دربارهی رفتارهای او دارد، به ستوه می آورد و سم که مطمئن نیست چه بگوید کم تر و کم تر صحبت می کند. ناگهان در مورد همه چیز دعوا می کنند. سم هلن را متهم می کند که دارد بیشتر و بیشتر شبیه مادر کم عقلش می شود. و هلن بیشتر و بیشتر احساس تنهایی و سردرگمی می کند.

نقطه ی حساس جف و هلن "آزرده شدن است اما آنها آن را نمی بینند. بیشتر ما به طرز شگفت آوری به یک چیز مشترک توجه نمی کنیم. درواقع متوجه نمی شویم که نقاط حساسی داریم. فقط از واکنش مان نسبت به آزردگی آگاهیم: با حالت تدافعی کنار کشیدن، کرخت شدن، یا پرخاشگری. عقب نشینی و کینه، صفات بارز گفت و گوهای ویرانگر بوده و احساساتی که در حال حاضر در حالت آسیب پذیری هستند . غم و اندوه، شرمندگی، و بیشتر از همه ترس - را پنهان می کنند.

اگر مدام با شریک زندگی تان در گفت و گوی ویرانگر گیر می کنید، می توانید مطمئن باشید که به دلیل تلاش برای پرداختن به درد یک نقطهی دردناک، نقاط دردناکی در هر دو شما جرقه خورده است. و متأسفانه نقاط حساستان به طرز اجتناب ناپذیری به یکدیگر برخورد می کنند. اگر یکی از نقاط حساس شریک زندگی تان را بخراشید، واکنش او یکی از نقاط حساس شما را می آزارد.

جسی و مایک را در نظر بگیرید که از وقتی دختر دوازددساله ی جسی برای زندگی کردن آمده پیش آنها، کاری غیر از دعواکردن انجام نداده اند. جسی می گوید: «یهو - انگاری یه شبه - مایک از یه مرد گرم و با ملاحظه به یه آدم ظالم تبدیل شد. اون دستور میده و واسه بچهم یه عالمه قانون میذاره، و بیشتر وقت هایی که خونه س، در حال فریادزدند. درست عین همه ی مردهای بددهن خونواده مه. نمی تونم تحمل کنم یکی داد بزنه و دستور بده. هیچ کسی از من محافظت نکرد، اما من از بچه م محافظت می کنم.»

مایک از اعتراضات غمگین دربارهی این که گاهی همسرش چندین روز از حرف زدن با او خودداری می کند . آن هم با وجود این که او خیلی همسرش را دوست دارد . به قشقرق هایی دربارهی این که هیچوقت دلش نمی خواسته پدر دختر بی ادب و غیرقابل تحمل او شود، می رسد. وقتی درباره ی این حرف می زند که چطور سال ها ناز جسی را کشیده و بعد فهمیده «وقتی این بچه دور و برمونه، انگار من اصلا وجود ندارم»، آتش می گیرد. مایک به خاطر می آورد که زونا گرفته بود، اما می گوید جسی آنقدر با دخترش مشغول بوده که کاری به کار او نداشته. ضربه زدن به نقاط حساس یکدیگر، آنها را در دام پولکای اعتراضی انداخته است.

نقاط حساس تام و برندا، آنها را وارد گفت و گوی ویرانگر دیگری کرد: بی حرکتی و فرار. تمام فکرو ذکر برندا بچه ی کوچکشان است. تلاش تام برای جلب توجه، برندا را ناراحت می کند و یک شب برندا منفجر می شود. او می گوید از دست تقاضاهای تام خسته شده است و تام را "پرشهوت" و "رقت انگیز می خواند. تام غمگین است. با این که او از لحاظ جنسی جذاب است، به شدت در برابر زنها خجالتی و ناراحت است.

او تلافی می کند: «باشه، باشه. کاملا مشخصه که دیگه عاشقم نیستی و تمام ماجراهای سال های قبلت با من الکی بوده! به بغل کردن هات نیازی ندارم. نیازی ندارم با تو باشم. میرم بیرون برقصم، تو هم میتونی فقط از بچه نگهداری کنی.» او اطراف خانه علائمی می گذارد که نشان می دهند با زنی در گروه رقص اش سر و سری دارد. برندا مثل یک دختر ساده و معمولی بزرگ شده و همیشه از خودش پرسیده که چرا تام جذاب و موفق او را انتخاب کرده است. او که وحشت کرده است، بیشتر به سمت نوزادش کشیده می شود. تام و برندا به ندرت صحبت می کنند. محافظت دائم از نقاط حساسشان به طور کامل حساسیت متقابل مهرآمیزی را که هر دو در اشتیاقش هستند، از بین می برد.

متوقف کردن این تکاپوهای مخرب، نه تنها به شناسایی و کنترل کردن گفت و گوهای ویرانگر بستگی دارد (گفت و گوی ۱)، بلکه به پیدا کردن و تسکین دادن نقاط حساس مان و کمک به شریک زندگی مان در انجام همین کار وابسته است. افرادی که در مأمن روابط مطمئن و مهرآمیز بزرگ شده اند، با سهولت بیشتری این خراشها را التیام می دهند. نقاط حساس آنها کمتر و سطحی بوده و زمانی که می فهمند چه چیزی علت اصلی تعاملات منفی با عزیزانشان است، توانایی بیشتری دارند که از آنها خارج شده و رنجها را تسکین دهند.

هرچند این فرآیند برای دیگرانی که آسیب دیده اند یا به طور ناشایستی توسط کسانی که عاشقشان هستند . یا به آنها وابسته اند . نادیده گرفته شده اند، طولانی تر و طاقت فرساتر است. نقاط حساس آنها آنقدر بزرگ و حساس است که دسترسی به ترس هاشان و اعتماد کردن به حمایت همسر، چالش بزرگی است. کال، که از تعرض جان به در برده و یک سرباز کهنه کار است، می گوید: «من خودم یه نقطه ی حساس بزرگم. آرزوی آرامش دارم. خیلی وقت ها اگه زنم بهم دست بزنه، نمی تونم متوجه بشم نوازشه یا یه زخم دیگه.»

با این همه، ما زندانی گذشته نیستیم. می توانیم اوضاع را بهتر کنیم. پژوهش جدید توسط جوان داویلا۷۷ از دانشگاه دولتی نیویورک در استونی بروک۷۸، و همین طور پژوهش های دیگر، چیزی را که در جلساتم می بینم، تأیید می کند: این که می توانیم با کمک یک شریک عاشق و بامحبت، حتا آسیب پذیری های عمیق را شفا بدهیم. می توانیم با کمک یک همسر راغب که به ما کمک می کند از پس احساسات رنج آور برآییم، به احساس بنیادی ارتباط مطمئن دست پیدا کنیم. عشق واقعا ما را به چه چیزی تبدیل می کند؟ 

شناسایی زمانی که یک نقطه ی حساس آزرده می شود

دو نشانه وجود دارد که به شما می گوید چه زمانی نقطه ی حساس خودتان یا شریک زندگی تان تحریک شده. اول این که تغییر اساسی و ناگهانی ای در لحن احساسی گفت و گو وجود دارد. یک لحظه پیش، شما و عشق تان داشتید شوخی می کردید، اما حالا یکی از شما غمگین یا برآشفته است، یا برعکس کناره گرفته و سرد است. شما از حالت تعادل خارج شده اید؛ مثل این است که بازی تغییر کرده و کسی به شما چیزی نگفته. همسر رنجیده نشانه های جدیدی می فرستد و دیگری تلاش می کند از تغییر سردربیاورد. همان طور که تند به من می گوید: «تو ماشینیم و داریم خیلی عادی گپ می زنیم، یهو انگار همه جا یخ می زند. روش رو از من برمی گردونه و از پنجره بیرون رو نگاه می کند. چیزی نمیگه و یه جوری گرفته و پگره که انگار آرزو می کنه من وجود نداشتم. این دیگه از کجا پیداش شد؟!»

دوم این که واکنش نسبت به توهین دریافتی، معمولا خیلی نامتناسب است. مارلا می گوید: «ما معمولا جمعه شبها با هم رابطه داریم. واسه همین اون شب پیر منتظر بود، اما یهو خواهرم که حالش خوب نبود، بهم زنگ زد. گمونم مکالمهمون یه پونزده دقیقه ای طول کشید. پیر اومد پایین و بدجوری عصبانی شد. مثل همیشه دعوا کردیم. این جور مواقع خیلی غیر منطقی میشه.» نه، موضوع این است که مارلا هنوز منطق عشق را نمی فهمد و پیر نمی تواند ناراحتی اش را برای خودش با همسرش توضیح بدهد. پیر به مارلا می گوید: «از خودم می پرسم واسه چی عصبانی میشی؟ آروم باش اما همون لحظه دارم از عصبانیت منفجر میشم.»

این نشانه ها در مورد نیازهای دلبستگی اولیه و ترس هایی هستند که ناگهان فعال می شوند. آنها دربارهی پا به عرصه گذاشتن عمیق ترین و قدرتمندترین احساسات مان هستند. برای درک حقیقی نقاط حساس مان، باید نگاه دقیق تری به احساسات عمیق تری که کلید این حساسیت هستند، بیندازیم و آنها را به شیوه ای تجزیه تحلیل کنیم که به حل و فصل کردنشان کمک کند. اگر این کار را انجام ندهیم، به سرعت از کنارشان رد شده و به سمت واکنش تدافعی ای می رویم (معمولا خشم یا منفعل شدن) که به همسرمان یک پیام کاملا اشتباه می دهد. ما در روابط ناامن، آسیب پذیری هامان را پنهان می کنیم تا همسرمان هرگز ما را به شکل حقیقیمان نبیند.

بیایید جزئیات اتفاقی را که موقع آزرده شدن نقطه ی حساس می افتد، تجزیه تحلیل کنیم.

1. نشانه ی دلبستگی توجه مان را جلب کرده و سیستم دلبستگی، اشتیاق ها و ترس هامان را فعال می کند. نشانه ی دلبستگی محرکی است که شما را از نظر احساسی آگاه می کند. این نشانه می تواند یک نگاه، یک عبارت یا تغییری در لحن احساسی در تعاملی با همسرتان باشد. نشانه های دلبستگی می توانند مثبت یا منفی باشند و احساسات خوب یا بد را فراخوانی کنند. یک نشانه ی دلبستگی که نقطه ی حساسی را می آزارد، هشدار «ای وای» را فعال می کند. مغزمان می گوید: «یه چیز عجیب، بد یا دردناک داره نزدیک میشه.» ممکن است هشدارتان وقتی لحن منتقدانهای در صدای شریک زندگی تان می شنوید یا درخواست بغل کردن می کنید و همسرتان دست رد به سینه تان می زند، به صدا درآید. ماری به همسرش، اریک، می گوید: «می دونم داری سعی می کنی مهربون باشی و کارت حرف نداره. تو دربارهی مشکلاتم باهام صحبت می کنی و این خوبه، ولی وقتی با اون لحن میگی "ببین!" انگار من یه بچه کوچولوی احمقم که هیچی نمیدونه. این جوری انگار یکی داره تیکه تیکهم می کنه. می فهمم که از دستم ذله شدی. فکر می کنی خنگم. و این خیلی دردناکه.» این حرف برای اریک جدید است؛ او فکر می کرد به این دلیل بحث می کنند که ماری هیچ کدام از ایده های او را دوست ندارد.

۲. بدن مان واکنش نشان میدهد. آدمها می گویند: «معدهم میسوزه و صدام عوض میشه» یا «سرد و بی حرکت میشم.» گاهی تنها راه فهمیدن احساس مان، گوش دادن به بدن مان است.

احساس قوی بدن را بسیج می کند و آن را با سرعت برق و باد در حالت بقا می گذارد. هر احساسی امضای فیزیولوژیک خاصی دارد. وقتی می ترسیم، جریان خون به پاها افزایش پیدا می کند و وقتی عصبانی هستیم، جریان خون به دست ها افزایش پیدا می کند.

٣. عقل مان - که پشت پیشانی مان در کورتکس پیش پیشانی ۷۹ مغز قرار دارد . کمی کند است. حالا خودش را به پای مغز احساسی مان - آمیگدال - می رساند و دنبال معنای تمام این چیزها می گردد. این زمانی ست که درک اولیهمان را بررسی کرده و تصمیم می گیریم نشانهی دلبستگی دربارهی امنیت پیوندمان چه چیزی می گوید. نتیجه گیری های فاجعه آمیز کری، از روی یک نشانه شکل می گیرند. او می گوید: «وقتی به نظر می رسه داریم واسه رابطه آماده میشیم و تو میگی خسته ای، واقعا ناراحت میشم. مثل اینه که هیچ میلی به من نداری. انگار منم مثل یکی از رفیقاتم. انگار برات خاص نیستم.» همسرش، درک، می گوید: «یعنی نمی تونم خسته باشم؟» کری جواب می دهد: «نه وقتی که تمام شب رو برام عشوه اومدی و انواع انتظارات رو ایجاد کردی. پس اگه قرار نیست جواب بدی، یه کم کمک میخوام که بتونم کنار بیام. نمیخوام تو عصبانی بودن گیر کنم.»

۴. ما آماده می شویم که در مسیر خاصی "به سمت"، "دور از " یا "در خلاف جهت شریک زندگی مان حرکت کنیم. این آمادگی برای عمل به هر احساسی متصل می شود. خشم به ما می گوید نزدیک شویم و دعوا کنیم. شرمساری به ما می گوید خودمان را عقب بکشیم و پنهان شویم. ترس به ما می گوید فرار کنیم یا بی حرکت باشیم یا در موارد افراطی برگردیم و حمله کنیم. غم ما را برای حزن و اندوه و رها کردن آماده می کند. هانا دربارهی دعواهای او و همسرش می گوید: «فقط میخوام فرار کنم. نیاز دارم خودم رو خلاص کنم. تا صورت عصبانیش رو می بینم، در میرم. اون میگه من بهش کم محلی می کنم اما تا صدای خشمش رو میشنوم، پاهام راه می افتن. نمی تونم بمونم و گوش کنم.»

همه ی اینها در کسری از ثانیه اتفاق می افتند. چارلز داروین که مجذوب قدرت احساس و نقش آن در تقلا برای بقا بود، می خواست ببیند تا چه میزان روی احساساتش کنترل دارد. او عادت داشت روبه روی دیوار شیشه ای محل زندگی یک افعی غول پیکر در باغ وحش لندن بایستد و بارها و بارها سعی کند وقتی افعی به سمتش می آید، به عقب نپرد. اما هرگز موفق نشد. حتا وقتی ذهن خودآگاهش می دانست تقریبا در امان است، بدنش همیشه از روی ترس واکنش نشان می داد.

نسخه ی رابطه ای این موضوع می تواند این باشد که وسط یک لحظه ی حساس و صاف و ساده، ناگهان می شنوم که همسرم انتقادی می کند. احساس می کنم بدنم یخ کرده. شاید نشان دادن آزردگی و عقب نشینی فوری، چیزی کمتر از دو صدم ثانیه طول بکشد (این تقریبا زمانیست که دانشمندان برای ثبت شدن یک احساس در صورت شخص دیگر، تخمین می زنند). لحظهی حساس از بین می رود. احساسات به ما می گویند که چه چیزی اهمیت دارد. آنها مثل یک قطب نمای درونی به ما جهت داده و هدایت مان می کنند.

بازی و تمرین

شناسایی نقاط حساس تان

می توانید در رابطهی فعلی تان زمانی را مشخص کنید که ناگهان از حالت تعادل خارج شدید - زمانی که ناگهان به نظر رسید یک واکنش کوچک یا فقدان واکنش به احساس امنیت در کنار شریکتان را تغییر داد؟ یا زمانی که کاملا در دام واکنش نشان دادن افتادید، طوری که می دانستید شما را در یک گفت و گوی ویرانگر گیر می اندازد؟ شاید از لحظه ای آگاه هستید که متوجه شدید با عصبانیت زیاد واکنش نشان می دهید یا فلج شده اید. بیایید به سطح زیرین این واکنش ظاهری رفته و این اتفاق را تجزیه تحلیل کنیم.

• در رابطه چه می گذشت؟ نشانهی دلبستگی منفی - محرکی که حس گسیختگی احساسی را برایتان به وجود آورد - چه بود؟ احساس کلی تان در کسری از ثانیه - قبل از این که واکنش نشان داده و عصبانی شوید - چه بود؟ شریک زندگی تان چه چیز خاصی گفت یا چه کار خاصی انجام داد که جرقه ی این واکنش را زد؟

• برای مثال، آنه، دانشجوی پزشکی جوانی که فقط چند ماه با پاتریک - یک وکیل - زندگی کرده است، می گوید: «غروب پنجشنبه

گذشته بود. واقعا گیر افتادیم. احساسات بد چند روز

ادامه پیدا کردن. وقتی شروع شد که داشتم دربارهی تکالیف دانشگاه با پاتریک حرف می زدم. داشتم دست و پا می زدم. آخرش کاملا قاطی کردم. دچار اون عصبانیت واکنشی ای شدم که بخشی از چرخه مونه. یادم میاد که صداش بالا رفت و تبدیل شد به سخنرانی نچسبی که همیشه می کنه. بعدش گفت اگه در موردش وسواس بگیرم و احمق بازی دربیارم، نمی تونه کمکم کنه. اون صدا به من میگه "خطر" و مخالفت رو به یه جور بحران تبدیل می کنه.»

• همان طور که به لحظه ی آزرده شدن نقطه ی حساس تان فکر می کنید، برای بدن تان چه اتفاقی می افتد؟ شاید احساس گیجی، بی علاقگی، گرما، تنگی نفس، گرفتگی در قفسه ی سینه، حقیر و تهی بودن، سستی و ضعف، گریه، سرما و گرگرفتگی کنید. آیا این آگاهی نسبت به بدن، به شما کمک می کند که برای این تجربه اسمی بگذارید؟

• أنه می گوید: «من خیلی برآشفته میشم. مثل گربه ای که یهو وحشی میشه واکنش نشون میدم. ممکنه پاتریک بگه من فقط دیوونه شدهم. این چیزیه که اون می بیند. اما اون ته تهها، اون احساس آشفته بیشتر شبیه لرزیدن، شبیه ترسیدند.»

• مغزتان دربارهی معنای همه ی این چیزها چه نتیجه ای می گیرد؟ وقتی این اتفاق می افتد، به خودتان چه می گویید؟

• أنه می گوید: «به خودم می گم داره قضاوتم می کنه" برای همین یه جورایی از دستش عصبانی میشم. اما فقط این نیست. بیشتر شبیه اینه که "پاتریک با من نیست. باید همه ش رو خودم تنهایی انجام بدم نیاز من به حمایت اهمیتی ندارد، و این ترسناکه.»

بعد از آن چه کاری انجام دادید؟ چطور وارد عمل شدید؟ آنه می گوید: «اوه! داد و فریاد کردم و بهش گفتم خیلی چندش آوره، چون بهم کمک نمی کنه و میتونه گورش رو گم کنه! به هرحال به کمکش نیازی نداشتم. بعد چند روز توی سکوت نتیجهی کارم رو دیدم. وقتی اون کار رو می کنم، مثل اینه که سم خورده باشم. مثل اینه که سعی می کنم احساسات عمیق ترم رو نادیده بگیرم و به این نتیجه می رسم که هیچجوره نمی تونی به کسی اعتماد کنی. درنهایت هیچ کی پشتت نیست!»

• ببینید می توانید با پر کردن جاهای خالی زیر تمام این عناصر را به هم پیوند بدهید؟

در این اتفاق، محرک احساس زخم خورده ام ....... بود. شاید در ظاهر ...... را نشان دادم. اما در اعماق وجودم، احساس می کردم ....... (یکی از احساسات منفی اصلی مثل غم،

خشم، شرمساری یا ترس را انتخاب کنید). چیزی که اشتیاقش را داشتم ....... بود. پیام اصلی ای که درباره ی پیوندمان، درباره ی من یا عشقم گرفتم، ....... بود.

آنه می گوید: «محرک و علت لحن پاتریکه. من قضاوت شدن رو حس می کنم، کنار گذاشته شدن. شاید همیشه خشمم رو بهش نشون دادهم اما تو اعماق وجودم احساس ترس و تنهایی می کردم. انتظار داشتم بهم قوت قلب بده، این که اشکالی نداره دربارهی تکالیف دانشگاهم نگران باشم، این که مطمئن نباشم و ازش درخواست حمایت کنم. پیام اصلی ای که درباردی رابطه مون گرفتم، این بود که نمی تونم برم سراغش و انتظار محبت داشته باشم.»

• در این وضعیت، در کتان از نقطه ی حساس چیست؟

• أنه می گوید: «نمی تونم قبول کنم که به خودم اجازه بدم بهش نیاز داشته باشم و بهش بگم که کمک لازم دارم و بعد یه جورایی دست رد به سینه م بزنه. حتا بهم میگه نباید این رو بخوام یا بهش نیاز داشته باشم. فقط احساس ترس می کنم.»

• ببینید می توانید لحظات دیگری را شناسایی کنید که در آنها، این نقطهی حساس آزرده شد؟

• آیا نقطهی حساسی که توصیف کردید، تنها نقطه ی حساس این رابطه است؟ یا نقاط دیگری هم وجود دارند؟ ممکن است بعضی ها بیشتر از یک نقطهی حساس داشته باشند اما معمولا یک نشانه ی دلبستگی اصلی وجود دارد که در شرایط مختلف اتفاق می افتد.

• پیداکردن منبع نقاط حساستان.

• به گذشته تان فکر کنید. آیا وقتی در حال رشد کردن بودید، نقطه ی حساستان در رابطه با پدر و مادر، خواهرها و برادرهاتان، یک رابطه ی دیگر، یا حتا در ارتباط با همسالان تان به وجود آمد؟ یا فقط حساسیتی است که در رابطهی فعلی تان به وجود آمده؟ در هر صورت، آیا می توانید واکنش آزاردهندهی شخصی از گذشته تان را مشخص کنید و آن را به عنوان نقطه ی شروع آسیب پذیری در نظر بگیرید؟

آنه می گوید: «مادرم همیشه بهم می گفت من هیچی نمیشم، و خواهرم تنها کسیه که به جایی می رسه. من تو اون خونه به حال خودم بودم. رؤیاهام نامربوط بودن. وقتی پاتریک رو دیدم، به نظر می رسید بهم ایمان داشته باشد. برای اولین بار احساس امنیت کردم. ولی حالا وقتی به حمایت نیاز دارم و اون منتقد و بی توجهه - همون احساس قدیمی برای کسی اهمیت نداشتن" خودش رو نشون میده. تمام اون ناراحتی ها دوباره تو من زنده میشن.»

فکر می کنید شریک زندگی تان این آسیب پذیری آزاردهنده را در شما می بیند؟ یا فقط احساس ظاهری واکنشی یا واکنش عملی را می بیند؟

• أنه می گوید: «اوه، نه! نمیذارم اون نقطه ی دردناک رو ببینه. هیچوقت به ذهنم خطور نکرده. فقط میبینه که از کوره در میرم و عصبانی میشه.»

• میتوانید یکی از نقاط حساس شریک زندگی تان را حدس بزنید؟ می دانید دقیقا چه کاری انجام می دهید که او را می آزارید؟

در میان گذاشتن موضوع با شریک زندگی تان

ما به طور طبیعی به مواجه شدن با آسیب پذیری هامان تمایلی نداریم. در جامعه ای زندگی می کنیم که می گوید موظف ایم قوی باشیم، موظف ایم آسیب ناپذیر باشیم. ما به نادیده گرفتن یا انکار کردن ضعف و شکنندگی مان گرایش داریم. کری به جای روبه رو شدن با اندوه و حسرتهایش، به خشم اش می چسبد. او اظهار می کند که: «در غیر این صورت به یه شخص حقیر، ضعیف، نق نقو و محتاج تبدیل میشم.» ما از گیر کردن توی درد و رنج خودمان می ترسیم. زوجها به من می گویند: «اگه به خودم اجازهی گریه کردن بدم، شاید دیگه نتونم جلوی خودم رو بگیرم. میتونی فرض کنی کنترلم رو از دست بدم و تا ابد گریه کنم؟» یا «اگه به خودم اجازه بدم اون چیزا رو احساس کنم، حتا بیشتر از این ناراحت میشم. ناراحتی کنترل همه چی رو تو دستش میگیره و غیرقابل تحمل میشه.»

شاید حتا برای اعتراف به شکنندگی در حضور شریک زندگی مان بی میل تر هم باشیم. فکر می کنیم از جذابیت مان کم می شود. همین طور متوجه می شویم که به نظر می رسد پذیرفتن آسیب پذیر بودن، اسلحه ی قدرتمندی در دستان کسی می گذارد تا بیشتر از دیگری بیازارد. شاید همسرمان از ما سوء استفاده کند. غریزدمان می گوید از خودمان محافظت کنیم.

وقتی خودمان معشوق و محبوب هستیم، گاهی تمایلی نداریم که نشانه های پریشانی را در شریک زندگی مان ببینیم، حتا وقتی این علائم واضح و آشکار هستند. مطمئن نیستیم باید چه کاری انجام بدهیم یا چه حرفی بزنیم؛ به خصوص اگر الگویی برای نشان دادن واکنش مؤثر نداشته باشیم. بعضی از ما هرگز در عمل پیوند امنی ندیده ایم. ما نمی خواهیم آسیب پذیری شریک زندگی مان، یا به طور نامحسوس، خودمان را به رسمیت بشناسیم یا در آن گیر کنیم. همیشه برایم جالب است که وقتی کودکی گریه می کند، او را در اولویت قرار می دهیم و به او واکنش نشان می دهیم. بچه هامان ما را تهدید نمی کنند و ما می پذیریم که آنها آسیب پذیر بوده و به ما نیاز دارند. در واقع آنها را در چارچوب دلبستگی می بینیم. اما به ما آموخته اند که بزرگترها را این شکلی نبینیم.

واقعیت این است که اگر اجازه ندهیم شریک زندگی مان ما را به خوبی بشناسد یا اگر او تمایلی به شناختن ما نداشته باشد، هرگز نمی توانیم یک رابطه ی واقعا امن و قدرتمند ایجاد کنیم. دیوید، یکی از مراجعه کنندگانم، که مدیری توانا و قدرتمند است، این را درک می کند. او می گوید: «خب گمونم میتونم درک کنم که دورموندن همیشگی از این احساسات بزرگ - از غم و ترسم - یه جورایی باعث میشه همه چی قروقاطی شه. اگه محکم سر جام بایستم و از هر نشونه ای از ناراحتی توی شخص دیگه دوری کنم، یا گوش به زنگ چیزای منفی باشم تا فرار کنم، این که چطوری با هم ارتباط برقرار کنیم، یه جورایی محدود میشه.»

ما می خواهیم و نیاز داریم که شریک زندگی مان نسبت به آزردگی مان واکنش نشان دهد. اما اگر آزردگی مان را نشان ندهیم، او نمی تواند این کار را انجام بدهد. دوست داشتن مطلوب، نیازمند شجاعت و اعتماد است. اما اگر نسبت به نیت های خوب شریک زندگی تان شک قابل ملاحظه ای در دل داشته باشید، مثلا اگر از نظر فیزیکی از او بترسید، همان بهتر که اطمینان نکنید. (شاید بهتر است یک درمانگر پیدا کنید یا در مورد ادامه ی رابطه تجدید نظر کنید)

زمانی که آماده بودید آسیب پذیری تان را در میان بگذارید، آهسته شروع کنید. لازم نیست روحتان را عریان کنید. معمولا میتوانید با صحبت در مورد خود فعل در میان گذاشتن، شروع کنید.

درمیون گذاشتن این موضوع برای من سخته...» می تواند شروع فوق العاده ای باشد. بعد از آن، برملا کردن بخشی از چیزی که نسبت به آن حساس هستید، آسان تر است. وقتی احساس راحتی کردید، می توانید کمی بی پرده تر دربارهی منشأهای آزردگی صحبت کنید.

این کار باید راه را به روی عمل متقابل شریک زندگی تان و فاش کردن نقاط حساس و منشآشان باز کند. چنین افشاگری هایی معمولا با حیرت مواجه می شوند. در جلساتم با زوج های پریشان، اولین باری که یکی از طرفین، آسیب پذیری اش را پذیرفته و آن را به زبان می آورد، دیگری معمولا با ناباوری و حیرت واکنش نشان می دهد. او فقط واکنشهای احساسی ظاهری شریکش را دیده است؛ به خصوص آنهایی که آسیب پذیری های عمیق تر را پوشانده و پنهان می کنند.

البته فقط شناختن و آشکار کردن آسیب پذیری هاتان باعث ناپدیدشدنشان نمی شود. آنها به هشدارهای درونی ای تبدیل شده اند و نشان می دهند که اتصال احساسی با عزیزانمان در خطر است و به آسانی نمی توان این هشدارها را خاموش کرد. شاید این موضوع حکایت از آن دارد که دلبستگی چقدر برایمان مهم است؛ دادههای کد بقای اولیه، بدون مشکل حذف نمی شوند.

در این جا احساس کلیدی "ترس" است؛ ترس از دست دادن رابطه. همان طور که جوزف لدوکس ۸۰ در مرکز علوم عصبی دانشگاه نیویورک یادآور می شود، سیستم عصبی ما طرفدار حفظ پیوندهای بین هشدارهای ترس و آمیگدال - بخشی از مغز که حوادث احساسی را ثبت و نگهداری می کند . است. کل این سیستم برای اضافه کردن اطلاعات طراحی شده، نه برای حذف آسان. اگر می خواهیم از خطر اجتناب کنیم، بهتر است مراقب مثبتهای کاذب باشیم تا منفی های کاذب. با این حال، همان طور که در فصل بعد خواهید آموخت، ممکن است این پیوندها ضعیف شوند.

اما حتا صحبت کردن صرف دربارهی ترس ها و حسرتهای عمیق با شریک زندگی، بار بزرگی را از دوش فرد برمی دارد. از دیوید می پرسم: «وقتی اجازه میدی به اون احساسات سخت وصل شی و درباره ی این چیزا صحبت کنی، بیشتر احساس آزردگی می کنی یا ترس؟» می خندد. شگفت زده به نظر می رسد. می گوید: «نه، یه جورایی بامز دست. یه بار فهمیدم مشکلی ندارم و این احساسات متمرکزن. خیلی سخت نبود. درواقع یه جورایی رفتن به اون نقطه و دست و پای اون احساسات رو بستن، کمک می کند. وقتی معنا پیدا می کنن، انگاری زهرشون گرفته میشه.» وقتی نگاهش می کنم، به معنای واقعی کلمه در مقایسه با وقتی که مشغول جاخالی دادن در برابر ترس و پیام های ترسناک زنش بود، متعادل تر به نظر می رسد و بیشتر در سطح حضور دارد. این مرا یاد چیزی می اندازد که فرانسیس، معلم رقص تانگوام می گوید. «وقتی رو پات تعادل داری و با خودت هماهنگی، اونوقت میتونی به حرف من گوش کنی و با من حرکت کنی. بعدش میتونیم با هم حرکت کنیم.»

وینسنت و جیمز - یک زوج دیگر - هم این موضوع را درک کردند. وقتی مسائل با جیمز دشوار می شود، وینسنت از او دور شده و سکوت می کند. وینسنت به من می گوید: «چی می تونم بگم؟

نمیدونم چه حسی دارم. نمی دونم وقتی شروع می کنه به غرزدن درباره ی این که رابطه مون شاد نیست، چه اتفاقی می افته. جیمز میخواد موضوع رو حل و فصل کنه. چطور میتونم درباره ی چیزی که نمیدونم صحبت کنم؟ واسه همین گنگ و ساکت میشم و میذارم حرف بزنه. اما اون فقط ناراحت و ناراحت تر میشه.» می دانیم که وقتی پناهگاه امنمان با معشوق مورد تهدید قرار می گیرد، دچار یک غم ناگزیر خجالت آور به خاطر احساس بی کفایتی یا شکست و ترس های نامیدانه از عدم پذیرش، فقدان و ترک شدن می شویم.

همان طور که قبلا بحث کردیم، سیستم هشدار دلبستگی مان با یک احساس محرومیت فعال می شود: نمی توانیم به عزیزمان دسترسی عاطفی داشته باشیم و از نیاز به توجه، مراقبت و تسلی محروم می شویم؛ تسلی و تسکینی که هری هارلو ۸۱ آن را آسایش تماسی" نامید. دومین فعال کننده، احساس رهاشدگیست. ممکن است این احساس به خاطر رهاشدن عاطفی («وقتی صدا می زنم، جوابی نمیشنوم. من محتاج و تنهام») یا نپذیرفته شدن («احساس می کنم کسی منو نمیخواد یا همه ش ازم انتقاد میشه. برام ارزش قائل نمیشن. هیچوقت تو اولویت نیستم») به وجود بیاید. مغز ما با هشدارهای عجز و درماندگی نسبت به محرومیت و رهاشدگی واکنش نشان می دهد.

وینسنت قادر نبوده این احساسات را بفهمد، آنها را بیان کند و برای تسکین دادن آنها از جیمز درخواست کمک کند، بنابراین آنها به نقاط حساس سوزانی تبدیل شده اند که فرمان خطر فوری صادر کرده و فاصله گیری محافظتی را فرا می خوانند.

اگر وینسنت عناصر احساسات حساسش را بررسی و تجزیه تحلیل کند، چه اتفاقی می افتد؟ او شروع می کند به تمرکز کردن روی چیزی که درست قبل از واکنش همیشگی گنگ شدنی که جیمز آنقدر از آن وحشت دارد، اتفاق می افتند. نشانه ی خاص این انگشدن" چیست؟ وقتی وینسنت کمی آرام می گیرد و فکر می کند، می تواند به من بگوید: «فکر می کنم صورت جیمزه. میبینم که اخم می کنه. ناامیدی و سرخوردگی می بینم و میدونم که یه مردهم. انگار تو دلم رخت میشورن، انگار تو یه امتحانی رد میشم. وقتی به معناش فکر می کنم، معنیش اینه که محکومیم. ناامید کننده ست. کاملا مشخصه که اون چیزی رو که جیمز میخواد، ندارم.»

جیمز می گوید: «و معنی همه ی اینا چه حسیه؟» وینسنت با آرامش می گوید: «گمونم "مضطرب" کلمه ی خوبی باشه.» و من متوجه می شوم که همان لحظه آرامش می گیرد؛ حتا وقتی خبر، خبر خوبی نیست. این که بتوانید به دنیای درونتان نظم بدهید، حس خوبی دارد. بعد وینسنت ادامه می دهد: «خب اگه سؤال بعدی اینه که این احساس چطور منو تکون میده، جوابش اینه که وادارم میکنه عمل کنم. هیچ کاری نمی کنم. هیچ راهی وجود نداره که چیزا رو بدتر نکنه. فقط کاملا بی حرکت می مونم و صبر می کنم نامیدی جیمز از بین برد.»

پس حالا وینسنت می تواند نقطهی حساسی را که در او برانگیخته می شود . و این که چطور به عدم توانایی او در واکنش نشان دادن به شریک زندگی اش منجر می شود - توصیف کند. او احساس اندوه، اضطراب و درماندگی می کند و با این امید اندک که مشکل ناپدید شود، سعی می کند ساکت بماند. او به من می گوید احساساتش برای او قلمرو ناشناخته ای هستند، به همین دلیل آگاه شدن از آنها برایش جدید است. از او به خاطر شجاعت و صداقتش تشکر می کنم و دربارهی این واقعیت که استراتژی تعطیل کردنش در بعضی شرایط خوب است، با او گپ می زنم. اما در رابطه عشقی، این کار به شریک زندگی اش هشدار می دهد و بخش بعدی داستان را با یک جهت گیری منفی می نویسد. ما دربارهی منشأ نقاط حساسش صحبت می کنیم. او به یاد می آورد

که در اوایل رابطه شان از جیمز مطمئن بود و گاهی قادر بود احساساتش را بیان کند. اما طی سال ها، از یکدیگر دور شدند. فاصله شان زمانی حاد می شود که کمر جیمز آسیب می بیند. او چنان دردی داشته که اصلا نمی توانسته تحمل کند کسی به او دست بزند. از آن موقع اعتماد به نفس وینست کمتر شده و دیگر بیشتر و بیشتر نگران نشانه های منفی از طرف جیمز است.

جمیز به وینسنت می گوید: «خب تا همین حالا هیچوقت اضطرابت رو ندیدهم، حتا یه دقیقه. فقط کسی رو می بینم که جلوی من غیبش می زنه و بعدش دچار اون چیز ویرانگر میشه. میدونی حرف زدن با کسی که صدات رو نمیشنوه، ناامیدکنندهست.» جیمز همچنین می تواند به او بگوید که دارد متوجه میشود وقتی به این سرعت عصبانی می شود، جمع کردن دنیای احساسی او چقدر برایش دشوار است. بعد می تواند در مورد نقطه ی حساس خودش صحبت کند و این که چطور حس می کند وینسنت او را به خاطر هیجان شغل بازیگری اش ترک کرده. وقتی وینسنت به شریک زندگی اش می گوید: «شاید روی صحنه مهم و موفق باشم اما هنوزم از پیغام های عصبانی تو وحشت می کنم.» به شیوه ای کاملا جدید با آسیب پذیری اش برخورد می کند. او حالا حاضر تر و در دسترس تر است.

به طور کلی، در عشق، در میان گذاشتن احساسات منفی - به شرطی که از کنترل خارج نشود - از فقدان احساس مفیدتر است. فقدان واکنش، فقط ترس اولیه ی دیگری را بر می انگیزد. همان طور که جیمز به وینسنت می گوید: «وقتی این طوری میشم فقط میخوام بهت حمله کنم تا ثابت کنم نمیتونی راحت بزنی تو ذوقم.» حالا جیمز و وینسنت در آسانسور هستند و به سمت پایین و دنیای درونی طرف مقابل می روند. تغییر دادن سطح گفت و گو، واکنش های احساسی خودمان را روشن می کند و پیامهای شفافی در مورد نیازهای دلبستگی به شریک زندگی مان ارسال می کند. بعد ما به او بهترین شانس را می دهیم تا نسبت به ما واکنش محبت آمیزی نشان دهد. 

بیایید زمانی که جیمز متوجه نقطه ی حساسش می شود، و چگونگی کمک کردن وینسنت به او در این فرآیند را تصور کنیم. وینسنت از نشانه ای که ناامیدی جیمز را برمی انگیزاند، می پرسد. جیمز فکر می کند و بعد می گوید: «الانه که اتفاق بیفته. همین حالا که دارم میبینم برنامه مون واسه باهم وقت گذروندن رو فراموش کردی.» اما بعد از آن جیمز از موضوع اصلی منحرف می شود و به جزئیات مختلفی درباره ی چگونگی شروع این عادت می پردازد. به همین دلیل وینسنت پیشنهاد می کند که بهتر است جیمز سعی کند بیشتر روی این تمرکز کند که چطور می داند ناامیدی در حال اتفاق افتادن است. نشانه و برداشت اول جیمز درباره ی این که مشکل کجاست، چیست؟

وقتی جیمز برای یک لحظه چشمانش را می بندد، صدای زنگ آسانسور احساسی ای را که به سمت پایین می رود، می شنوم. جیمز با حالتی اشک آلود می گوید: «حواس وینسنت پرته. انگار اصلا منو نمیبینه.» معمولا اگر در سکوت به احساسات مان گوش کنیم، آنها شکل می گیرند؛ مثل تصویر تاری که به تدریج واضح و واضح تر می شود. جیمز ادامه می دهد: «واسه همین یه چیز قلمبه تو گلوم گیر کرده. گمونم ناراحتم. با خودم میگم "بازم داره میره. میره که با خودش و کتابش باشه. منم این جام، تنها مایه زندگی خوب داریم، پر از چیزای مختلف. اما کلا تو این زندگی تنهام.»

وینسنت که در جلسات قبل با صحبت کردن در مورد این که چه چیزهایی به جیمز داده، و این که به هرحال جیمز باید مستقل باشد، واکنش نشان می داد، حالا با دقت گوش می دهد. من تنهایی جیمز و اشتیاقش برای تماس محبت آمیز با وینسنت را درک می کنم. جیمز به گوش کردن به احساساتش ادامه می دهد و دنبال پیام آنها می گردد. بعد آرام می شود و زمزمه کنان می گوید: «گمونم اون موقع به این نتیجه رسیدم که جیمز به من نیازی ندارد. اون هیچوقت کنار من نیست.»

حالا صدایش نرم تر هم هست و بیشتر به سمت وینسنت برمی گردد. «اگه عصبانی نشم، یه جورایی احساس ضعف و سستی می کنم. همین الانم حس می کنم غمگین و ضعیفم و دوست ندارم بهت نگاه کنم. دارم فکر می کنم باید از این موضوع ناراحت باشی. سعی می کنم اینو بپذیرم اما تمام این ترس و غم ها به تلخی تبدیل میشن.» جیمز دستش را روی صورتش می گذارد و ناگهان متوجه می شوم در جایی که یک لحظه پیش غم و آسیب پذیری می دیدم، خشم جسورانه ای وجود دارد. «نمی خوام اینجا باشم. شاید اگه از هم جدا شیم، خوشحال تر باشیم.»

اوہ! اوقات تلخی و خشم. گوش دادن به احساسات عمیق مان دشوار است. اما وینسنت باهوش است. او می بیند که جیمز تقلا می کند و او را از مخمصه نجات می دهد. «خب تو اوج ناامیدی

داری بهم میگی غمگین و ضعیفی. می خوای بفهمی همه ی اینا روی من جواب نمیدن. باشه. من تو حرف زدن دربارهی نیازها خوب نیستم. تازه دارم یاد می گیرم. اما قطعا نیاز دارم تو از "شاید اگه جدا شیم، خوشحال تر باشیم" دست برداری. اگه مشکلی نداری، الانه که بازم در برابرت مفلوک و بیچاره شم.» جیمز می زند زیر خنده.

آنها در مسیر قرار گرفته اند. دارند یاد می گیرند طوری با نقاط حساسشان برخورد کنند که به هم نزدیکشان کند.

بازی و تمرین

ببینید هر کدامتان می توانید به زمانی فکر کنید که حس آسیب پذیری یا رنجیدگی ای را با شریک زندگی تان در میان گذاشتید و او طوری واکنش نشان داد که کمک کرد احساس نزدیکی کنید. شریک زندگی تان چه کاری انجام داد که واقعا تفاوت ایجاد کرد؟ 

حالا ببینید می توانید روی تعامل خاصی توافق کنید که اخیرا هر دو در آن احساس جدایی کرده و برای مدتی در گفت و گوهای ویرانگر گیر کرده اید؟ در این شرایط چه کسی حرارت این هیجان احساسی را زیاد کرد یا سعی کرد شعله را کم و از احساسات نیرومند اجتناب کنند؟ عبارتی پیدا کنید تا توصیف کنید که معمولا چطور در تعاملات دشوار با احساسات آسیب پذیرتر برخورد می کنید و آن را با شریک زندگی تان در میان بگذارید. چند مثال: به سنگ تبدیل می شوم، خشک و بی روح میشوم، وارد حالت مبارزه می شوم، فرار می کنم و پنهان می شوم.

اگر از روی عادت با همسرتان به این شیوه برخورد می کنید، شاید به این دلیل است که این روش در روابط عشقی گذشته تان تنها گزینه ی عملی به نظر می رسیده. این روش برخورد با احساسات چطور عمل می کرد تا بتوانید مهم ترین روابط زندگی تان را دست نخورده و سالم نگه دارید؟ برای مثال، آیا رویکردتان به جلب توجه کسی که برایتان مهم است یا وادار کردن او به این که کمتر بی اعتنا باشد یا شما را طرد نکند، کمکی کرد؟ 

آیا در تعامل اخیر با شریک زندگی تان به احساسات واکنشی ظاهری بسنده کرده اید یا بالاخره توانسته اید احساسات عمیق تر را بکاوید و آنها را با او در میان بگذارید؟ به شریک زندگی تان بگویید که صحبت کردن دربارهی احساسات آسیب پذیرترتان چقدر سخت بوده و حالا چطور است. آیا راهی وجود دارد که شریک زندگی تان بتواند به شما کمک کند احساسات بیشتری را با او در میان بگذارید؟ فراموش نکنید که همه ی ما بوقلمون همان سوپ احساسی هستیم و سعی می کنیم همان طور که احساسات مان آشکار می شوند، از آنها سر در بیاوریم و تمام تلاشمان را بکنیم.

وقتی به تعاملی فکر می کنید که به عنوان یک زوج در آن گیر کرده اید، آیا هر کدام از شما می توانید نشانه ای را شناسایی کنید که باعث شده تعادل احساسی تان را از دست بدهید و وارد دلواپسی رنج آوری شوید؟ سعی کنید آن را به عنوان یک واقعیت به شریک زندگی تان گزارش دهید. این جا اجازهی سرزنش کردن ندارید. 

أنه می گوید: «خیلی سخت بود که من گریه می کردم و تو ساکت بودی.» پاتریک جواب می دهد: «چهرات رو میدیدم. ناراحتی تو چهرات رو. از درون حس خیلی بدی داشتم. ولی نمیدونم این جور وقتها باید چی کار کنم.»

آزردگی ای که در نقطه ی حساس ایجاد می شود، انواع مختلفی دارد. ببینید می توانید از کلمهها و عبارت های زیر استفاده کنید و احساسات لطیف تری را که در تعامل اخیرتان اتفاق افتاده اند، برای شریک زندگی تان توصیف کنید؟ اگر گفتن آنها خیلی سخت است، می توانید دور آنها خط کشیده و به شریک زندگی تان نشانشان بدهید.

در این اتفاق، اگر به آسیب پذیرترین احساساتم گوش می کردم، این احساسات را داشتم: تنهایی، کنارگذاشته شدن، بی اهمیت بودن، ناامیدی، درماندگی، وحشت زدگی، طردشدگی، نادیده گرفته شدن، بی کفایتی، بیرون رانده شدن، گیجی، از دست رفتن، خجالت زدگی، شرمندگی، گنگی، ترس، شوکه شدن، غمگینی، بی کسی، جداشدن، کرختی، تحقیر شدن، درهم شکسته شدن، اضافی بودن، آسیب پذیری، نگرانی.

می توانید این احساسات را با شریک زندگی تان در میان بگذارید؟ اگر این کار خیلی سخت است، می توانید به جای آن فاجعه بارترین نتیجه ی این نوع درمیان گذاشتن را که برای تان قابل تصور است، به او بگویید؟

می توانید به همسرتان بگویید:

وقتی به در میان گذاشتن لطیف ترین احساساتم با تو فکر می کنم، انجام دادن اش خیلی سخت است. بدترین تصورم این است که چیزی که اتفاق می افتد ................. است.

می توانید از شریک زندگی تان بپرسید وقتی این طور موضوع را با او در میان می گذارید چه احساسی پیدا می کند؟ چطور به شما کمک می کند به اندازه ی کافی احساس امنیت کنید تا بتوانید موضوع را با او در میان بگذارید؟ هر دو شما فکر می کنید این کار چه تأثیری روی رابطه تان دارد؟

می توانید با هم نسخه ی جدیدی از تعامل دشواری که این تمرین را با آن شروع کردید، ایجاد کنید؟ می توانید هر کدام - به نوبت به شیوه ی اصلی حرکت کردن تان در پولکا (برای مثال: من ساکت می شوم و همه چیز را تعطیل می کنم و احساسات ظاهری ای که برای هر دو شما واضح است (برای مثال: احساس کردم ناراحت و عصبی ام، انگار می خواستم فرار کنم) را توصیف کنید؟

با ....... در پولکا حرکت کردم و احساس ....... کردم.

حالا می توانیم کمی عمیق تر شویم. سعی کنید نشانهی دلبستگی خاصی را اضافه کنید که باعث جرقهی احساسات قدرتمندی که دورشان خط کشیده اید، شده اند. مثلا شاید آن چیزی بوده که در صدای همسرتان حس کرده اید. بعد احساساتی را که از لیست قبل انتخاب کرده اید به این توصیف اضافه کنید.

وقتی ............. را دیدم / شنیدم، احساس ............... کردم.

سعی کنید زبانتان ساده باشد. کلمات مبهم یا برچسب ها می توانند این نوع گفت و گو را به هم بریزند. اگر گیر کرده اید، فقط همان را با یکدیگر در میان بگذارید و سعی کنید به آخرین جایی که واضح بود برگردید و از نو شروع کنید.

حالا می توانیم تمام عناصر را کنار هم بگذاریم.

وقتی در چرخه مان گیر می کنیم و من ........... (از یک کلمهی کنشی استفاده کنید، مثل هل دادن)، احساس ............... (احساس ظاهری می کنم. محرک احساسی این احساس جدایی زمانی است که ............. (یک نشانه ی دلبستگی) را می بینم احس می کنم / میشنوم. در سطحی عمیق تر، احساس ........... می کنم.

هر کدام از شما در مورد نقطه ی حساس دیگری چه چیزی یاد گرفته اید؟ شما این نقاط حساس را تحریک می کنید چون عاشق یکدیگر هستید.

در هر تعاملی - حتا اگر هر دو شما کاملا توجه کنید - نمی توانید تمام مدت هماهنگ باشید. علامتها دیده نمی شوند و لحظاتی وجود خواهند داشت که آسیب پذیری دلبستگی صحنه را به خودش اختصاص می دهد. رمز کار این است که نقاط حساس را به شیوه ای شناسایی و با آنها برخورد کنید که وارد الگوهای منفی نشوید. در فصل بعد یاد می گیرید که چطور با این احساسات دلبستگی کار کنید تا از شدت الگوهای مخربی که در دامشان می افتیم، کم شود.

گفت وگوی 3:

بررسی مجدد یک لحظه ی سخت و سرنوشت ساز

«آن چه اهمیت دارد، درست کردن اشتباهات است، حتا اگر فقط در حد تمایل به تلاش دوباره باشد.»

..محکم در آغوشم بگیر: هفت گفت و گو برای یک عمر ) = Aa 9 م خاله دوریس - زنی درشت هیکل با موهای دکلر دشده و موی روی چانه - داشت روی یک پودینگ کریسمس رام ۸۳ می ریخت و هم زمان با عمو سید نسبت مست و شنگول، جروبحث می کرد. خاله به سمت او برگشت و گفت: «داریم بگومگو رو شروع می کنیم. یکی از اون دعواهای عجیب غریب و بی سروته همیشگی مون. تو مستی و منم عمر شبیه فرشتهی زرق و برق دار کریسمس نیستم. قراره تا آخرش بجنگیم؟ من مثل همیشه یه چیزی رو پرت می کنم و تو هم اگه بتونی جاخالی میدی. بعدشم جفتمون حس بدی پیدا می کنیم. نیازی به تکرار این کار داریم؟ یا میشه از نو شروع کنیم؟» عمو سید سرش را با حالتی جدی تکان داد و زیرلب گفت: «نه بگومگو، نه جاخالی دادن.» و در ادامه: «پودینگ خوبیة دوریس.» بعد همان طور که تلوتلوخوران به اتاق دیگر می رفت، با کف دست زد پشت خالهام.

من این ماجرای نه چندان مهم را به وضوح به خاطر می آورم، چون آن شب قرار بود عمو سید بابانوئل شود و احتمالا هر بگومگویی به این معنا بود که شانس هدیه گرفتن را از دست می دهم. کریسمسم با یک تعریف و یک نوازش نجات پیدا کرد. اما حالا، بعد از تمام این سال ها، تعامل شان را به شیوه ای کمتر خودمحور می بینم. در لحظهی کشمکش و قطع رابطه، خاله دوریس و عمو سید توانستند الگوی منفی ای را شناسایی کرده، اعلام آتش بس کنند و دوباره ارتباط گرمی برقرار کنند.

شاید متوقف کردن دعوا و تغییر جهت دادن برای دوریس و سید آسان بود، چون بیشتر روزها رابطه شان پناهگاهی امن از تفاهم مهر آمیز بود.

میدانیم آدمهایی که با همسرشان احساس امنیت می کنند، انجام دادن این کار را راحت تر می دانند. آنها می توانند عقب بایستند و روی اتفاقات بینشان تأمل کنند. همین طور می توانند نقش خودشان را بپذیرند. برای عاشقان آشفته، انجام دادن این کار، خیلی سخت تر است. آنها در هرج و مرج احساسی، در تهدید کردن یکدیگر، و در دشمن دیدن هم گیر کرده اند.

برای اتصال مجدد، عاشقان باید بتوانند کشمکش را کاهش داده و فعالانه امنیت عاطفی اولیه را ایجاد کنند. آنها نیاز دارند بتوانند با هم هماهنگ باشند تا گفت و گوهای منفی را کم کرده و کنند. آنها می توانند با هم تفاوت داشته باشند و نامیدنه در ورطهی گفت و گوهای ویرانگر نیفتند. آنها می توانند نقاط حساس یکدیگر را بیازارند و در دام تقاضاهای مضطربانه یا عقب کشیدن کرخت کننده نلغزند. آنها می توانند با این ابهام سردرگم کننده که عزیزشان - که راه حل غلبه بر ترس است . می تواند ناگهان منبع ترس باشد، بهتر برخورد کنند. به طور خلاصه، آنها می توانند به دفعات بیشتر و خیلی راحت تر به تعادل احساسی شان بچسبند. این کار، پایگاهی برای ترمیم کردن شکافهای روابطشان و خلق یک اتصال واقعا مهرآمیز ایجاد می کند.

در این گفت و گو می بینید که چطور باید مسئولیت لحظات قطع رابطه، یا هماهنگی های نادرست به اسمی که نظریه پردازان دلبستگی روی آن می گذارند - را بپذیرید و مسیر آنها را از افزایش خطرناک، به سمت سلامتی و امنیت برگردانید. برای یادگیری انجام این کار، از زوجها می خواهم لحظات سخت در روابطشان را بررسی کرده و با اعمال مواردی که در گفت و گوهای ۱ و ۲ در خصوص نحوه ی برقراری ارتباط و ترسهای دلبستگی شان یاد گرفته اند، دریابند که چطور باید زمینه را هموار کنند. در تمرین هم جروبحثهای پرآشوب و انفجاری و قطع روابط پیوسته ی آرام تر را مرور می کنیم. من فعالیت را گندتر می کنم و از همسرها سؤال هایی می پرسم. «الان اینجا چه اتفاقی افتاد؟» و آنها را به سمت لحظات کلیدی پر از عدم اطمینان هدایت می کنم و به آنها نشان می دهم که چطور می توانستند کشمکش بین شان را فیصله بدهند و به سمت متفاوت و مثبت تری حرکت کنند.

وقتی کلر و پیتر دعوا می کنند، با هم بد رفتار نمی کنند. آنها در واقع استحقاق دریافت اسکار دعواهای زن و شوهری را دارند. این بار با اشاره کردن کلر به این که پیتر می توانست برای کمک به او در طی کردن دورهی بیماری هپاتیت اش کار بیشتری انجام بدهد، شروع می شود. او می گوید: «یه جوری رفتار کردی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. وقتی ازت خواستم تو کارهای خونه کمکم کنی، عصبانی شدی و بدجنس بازی در آوردی. نمی دونم چرا باید یه همچین وضعی رو تحمل کنم.»

پیتر فریاد زد: «تحمل! تا جایی که من میدونم، تو هیچی رو تحمل نمی کنی. تنها کاری که می کنی اینه که تلاش کنی من واسه هر اشتباه کوچیکم عذاب بکشم. البته این که من داشتم دیوانه وار روی یه پروژدی بزرگ کار می کردم، به حساب نمیآد. من به مایه ی سرافکندگی بزرگم برات! کاملا مشخصه! وقتی پا شدی و واسهم دربارهی استفاده ی درست از دستشویی سخنرانی کردی، خیلی هم مریض نبودی!» صندلی اش را طوری تکان می دهد که انگار می خواهد بلند شود و برود.

کلر سرش را عقب می دهد و با ناامیدی فریاد می زند: «اشتباههای کوچیک! مثل این که دلم رو شکستی و دو روز باهام حرف نزدی. منظورت اینه؟ تو چندش آوری!» پیتر که رویش به دیوار است، با لحنی خشک توضیح می دهد: «آره خب. این موجود چندش" علاقه ای به حرف زدن با یه آدم سخت گیر ندارد.» تخریب استادانه ی رابطه ی عشقی در جریان است.

محدود کردن قطع رابطه

حالا بیایید این ماجرای کوچک را دوباره تکرار کنیم و ببینیم آنها چطور می توانند رقص جدیدی خلق کنند. این گامها می توانند آنها را در مسیر هماهنگی بیشتر قرار بدهند:

1. متوقف کردن بازی: کلر و پیتر در جروبحثشان کاملا در دام حمله و دفاع افتاده بودند؛ چه کسی درست می گوید، چه کسی غلط. چه کسی قربانی ست، چه کسی مقصر. آنها رقیب یکدیگر هستند و ضمیرهای "من" و "تو" را تقریبا به صورت انحصاری به کار می برند. کلر خصمانه اعلام می کند: «کسی که مستحق دلسوزیه منم، و اگه نمیتونی بیای جلو و برام دل بسوزونی، بهت نیازی ندارم.» هرچند این پیروزی کمی پوچ است؛ چون این چیزی نیست که کلر می خواهد. پیتر به آرامی جواب می دهد: «میشه بس کنیم؟ فکر نمی کنی هر دومون تو این مارپیچ شکست خوردهیم؟» او ضمیر را به "ما" تغییر داده است. کلر آه می کشد و لحناش را عوض می کند. بعد متفکرانه می گوید: «خب آره. همیشه به این جا می رسیم و تو دام می افتیم. هر دومون می خوایم منظورمون رو ثابت کنیم، واسه همین تا وقتی کاملا از نفس بیفتیم، این کار رو می کنیم.»

۲. تأکید بر حرکات خودتان: کلر اعتراض می کرد که پیتر او را کنار گذاشته و وقتی اوضاع بین شان خراب شده، پیتر سعی نکرده منظورش را بفهمد. آنها حرکات شان را با هم اسم می برند.

کلر به خاطر می آورد که با اعتراض کردن و عصبانی شدن من شروع شد و تو... تو چی کار کردی؟» پیتر جواب می دهد: «منم شروع کردم به دفاع کردن از خودم و حمله ی متقابل.» کلر ادامه می دهد: «و بعدش به هم ریختم و بیشتر تو رو متهم کردم. درواقع داشتم به عقب کشیدن ات اعتراض می کردم.» پیتر که حالا آرام تر است، به شوخی می گوید: «یه خرده ش رو نگفتی. بعدش تهدیدم کردی، یادته؟ و گفتی که بهم نیازی نداری.»

کلر لبخند می زند. آن دو با هم به خلاصه ای از رقص شان می رسند: کلر وقتی به هم می ریزد که پیتر خودش را بی اعتنا نشان می دهد؛ کلر صدایش را بالاتر می برد و تهدید می کند؛ پیتر او را غیرقابل تحمل می بیند و سعی می کند فرار کند. پیتر می خندد و می گوید: «تیکه سنگ بی اعتنا و زن امرونهی کن! چه گفت و گویی! خب..... می تونم درک کنم که حرف زدن با یه تیکه سنگ باید نامیدکننده باشه.» کلر از او تقلید می کند و می پذیرد که احتمالا لحن عصبانی و انتقادی او حالت دفاعی پیتر را برانگیخته و در کناره گرفتن او بعد از این نوع دعواها تأثیر داشته. هر دو موافقت می کنند که صادق بودن دشوار است.

٣. تأکید بر احساسات خودتان: حالا همان طور که کلر بیان می کند، او قادر است به جای "متمرکز شدن روی پیتر و پنهان کردن احساساتش در یک سرزنش بزرگ"، درباره ی آنها صحبت کند. او در این باره صحبت می کند که «این جا پر خشمه. بخشی از من میخواد بهت بگه "خیلی خب، اگه زندگی کردن با من انقد سخته، نشونت میدم! نمیتونی ناراحتم کنی." اما از درون احساس به هم ریختگی می کنم. میدونی منظورم چیه؟» پیتر زمزمه کنان می گوید: «خب آره، این احساس رو میشناسم.» همچین اعترافهای آشکاری دربارهی احساسات ناراحت کنندهی خشم و پریشانی، آغاز در دسترس بودن برای شریک زندگی تان است. گاهی اوقات استفاده از زبان "بخشها" به بیان این اعترافات کمک می کند. به نظر می رسد این کار به ما کمک می کند جنبه هایی از خودمان را به رسمیت بشناسیم که در موردشان حس خوبی نداریم و همین طور ابراز کردن احساسات گنگ و مبهم. ممکن است پیتر بگوید: «آره، بخشی از من بی حوصلهست. وقتی این طوری گیر می کنیم، واکنش خودکارم اینه.»

۴. پذیرفتن این که چطور احساسات شریک زندگی تان را شکل می دهید: باید بفهمیم که چطور روش های معمول برخورد با احساسات مان شریک زندگی مان را از تعادل خارج کرده و ترسهای دلبستگی عمیق ترمان را بر می انگیزانند. اگر به یکدیگر متصل باشیم، به طور طبیعی احساسات یکی روی احساسات دیگری هم تأثیر می گذارد. اما لحظه ای که در احساسات خودمان گیر کرده ایم، دیدن تأثیری که روی عزیزان مان داریم، می تواند بسیار دشوار باشد؛ به خصوص اگر ترس در حال محدود کردن زاویه ی دیدمان باشد. توی دعوا، همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتد و کلر به حدی ناراحت است که واقعا متوجه نمی شود چطور لحن انتقادی و عبارت "تحمل کردن اش به نقطه ی حساس پیتر اصابت می کند و حالت تدافعی اش را بر می انگیزاند. در واقع کلر اظهار می کند که رفتار پیتر کلا به دلیل کاستی های شخصی اش است. او چندش آور است.

در آن لحظه پیتر متوجه نمی شود که چطور گفته اش درباره ی این که نمی خواهد با آدم سخت گیر صحبت کند، کلر را به تهدید درباره ی این که به او نیازی ندارد، می رساند. زوجین برای کنترل کردن گفت و گوهای ویرانگر، باید بپذیرند که چطور طرف مقابل را به مارپیچهای منفی کشانده و باعث پریشانی خودشان می شوند. حالا پیتر می تواند این کار را انجام بدهد. او می گوید:

تو این دعواها، من دفاع می کنم و بعد ساکت میشم. اون موقع ست که سکوتم تو رو وحشت زده می کنه، نه؟ احساس می کنی کنارت نیستم. من همه چی رو تعطیل می کنم. نمی دونم باید چه کار دیگه ای بکنم. فقط می خوام دیگه عصبانیتت رو نبینم.» |

۵. سؤال دربارهی احساسات عمیق تر شریک زندگی تان: موقع دعوا و دورهی بیزاری پس از آن، پیتر و کلر به شدت درگیر این هستند که با احساسات عمیق تر یکدیگر ارتباط برقرار کرده و تشخیص بدهند که دارند نقاط حساس یکدیگر را می آزارند. اما وقتی می توانند به تصویر بزرگتر نگاه کرده و کمی سرعت شان را پایین بیاورند، می توانند به جای گوش دادن به آسیب ها و ترسهای خودشان و تصور کردن بدترین چیزها دربارهی شریک زندگی شان، شروع کنند به حساس شدن دربارهی احساسات لطیف تر و پنهان طرف دیگر.

حالا پیتر رو می کند به همسرش و می گوید: «دارم فکر میکنم تو اعتصاب می کنی که منو تحقیر کنی اما تو این شرایط عصبانی نیستی، مگه نه؟ زیر بار تمام این سروصدا و خشمها داری عذاب میکشی، نه؟ حالا اینو میفهمم. میدونم نقطهی حساست رهاشدنه. نمی خوام آسیب ببینی. گمونم قبلا تو رو به رئیس حق به جانب میدیدم که فقط کارش این بود که ثابت کنه چه همسر به دردنخوری هستم.» وقتی کلر از پیتر دربارهی احساسات لطیف تری که در این دعوا برایش پیش آمدند، می پرسد، او می تواند به درونش رجوع کند و مشخص کند که چطور عبارت "تحمل کردن تمام ترس هایش از شکست را شعله ور کرده بود. |

و کلر با یادآوری گفت و گوشان در مورد نقطهی حساس اضافه می کند: «مثل این می مونه که تو هر کاری بکنی، من ناامید بشم. خب این حس خیلی بدی ایجاد می کنه و تو فقط میخوای دست برداری و فرار کنی.» پیتر موافقت می کند. البته اگر زوجین می توانستند در گفت و گوهای قبلی دربارهی نقاط حساس شان رک و بی پرده صحبت کنند، واقعأ کمک بزرگی بود، اما فرض این که شما تأثیر بزرگی روی شریک زندگی تان دارید و کنجکاوی فعالانه دربارهی آسیب پذیری های او هم کمک می کند.

۶. در میان گذاشتن احساسات عمیق تر و لطیف تر خودتان: هرچند ممکن است ابراز کردن احساسات عمیق تان - گاهی غم و خجالت اما معمولا ترسهای دلبستگی - برایتان دشوارترین قدم باشد، اما در عین حال ارزشمند و پرثمر هم هست. این کار باعث می شود شریک زندگی تان متوجه شود وقتی با هم بحث می کنید، چه چیزی واقع در معرض خطر است. بنابراین بیشتر ما متوجه نیازهای دلبستگی و ترس هایی که در پس جدال های تکرارشونده درباره ی مسائل روزمره قرار دارند، نمی شویم. تجزیه تحلیل لحظات قطع رابطه ای مثل این به کلر کمک می کند احساسات خودش را بکاود و خطر در میان گذاشتن آنها با پیتر را بپذیرد. کلر نفس عمیقی می کشد و می گوید: «دردم می گیره و عذاب میکشم اما گفتنش به تو سخته. حس وحشت می کنم و دلهره دارم. حس میکنم یه چیز قلمبه تو گلوم گیر کرده. اگه بیخیال اومدن به سمتت و تلاش برای جلب توجهت میشدم، ممکن بود بیشتر و بیشتر به سمت جدایی کشیده بشیم و شاهد محوشدن تدریجی و نابودی رابطه مون باشیم... و این ترسناکه.» پیتر سرش را تکان می دهد. او به کلر می گوید: «وقتی خطر گفتن اینا رو به جون میخری، بهم کمک می کنه. احساس می کنم وقتی همچین چیزایی رو بهم میگی، بیشتر میشناسمت... و این که یه جورایی بیشتر شبیه منی. اونوقت نزدیک شدن راحت تره و باعث میشه بخوام دوباره بهت قوت قلب بدم. شاید گاهی تمرکزم رو از دست بدم اما نمیذارم ازم دور شی.»

۷. کنارهم ایستادن: برداشتن گام های بالا مشارکت حقیقی و جدیدی بین زوجین ایجاد می کند. حالا یک زوج زمینه و هدف مشترکی دارند. دیگر یکدیگر را دشمن نمی بینند، بلکه به چشم یک هم پیمان به هم نگاه می کنند. آنها می توانند کنترل شدت گفت و گوهای ویرانگری را که به عدم امنیت شان دامن می زد، در دست گرفته و با هم با عدم اطمینان مواجه شوند. پیتر به همسرش می گوید: «خوشم می آد که می تونیم بایستیم و صدا رو کم کنیم. خوشم می آد که هر دومون موافقیم که این گفت و گو خیلی سخته، که از کنترل خارجه و هر دومون رو می ترسونه. خیلی قدرتمندانه ست که موافقت کنیم قرار نیست مثل همیشه گرفتار بشیم. حتا اگه مطمئن نباشیم که بعدش قراره کجا بریم؛ این خیلی بهتره. ما مجبور نیستیم همیشه تو اون نقطه ی درموندگی گیر کنیم.»

تمام اینها به این معنا نیست که پیتر و کلر در پیوندی مطمئن با یکدیگر احساس هماهنگی و اتصال می کنند. اما به این معناست که می دانند چطور جلو یک اختلاف را - قبل از این که به شکافی عمیق تبدیل شود - بگیرند. آنها از دو عنصر حیاتی تشنج زدایی آگاهند: اول این که چطور یک همسر در لحظه ی کلیدی یک کشمکش واکنش نشان می دهد و قطع رابطه می تواند برای طرف مقابل عمیقا رنج آور و تهدیدآمیز باشد، و دوم این که واکنش های منفی یک طرف می توانند تلاش های ناامیدانه برای برخورد با ترس های دلبستگی باشند.

زوجها همیشه قادر نخواهند بود هر بار که دچار قطع رابطه می شوند این آگاهی را در گام های خاصی از تشنج زدایی پیاده کنند. این کار به تمرین نیاز دارد، به مرور دوباره و دوباره یک مواجهای مضطرب کننده در گذشته تا زمانی که معنای منسجمی می دهد، و برخلاف اتفاق اولیه، می تواند واکنش حمایتی محتملی را از طرف دیگر دریافت کند. وقتی زوجین در این کار مهارت پیدا کردند، می توانند این گامها را در ریتم هر روزه ی رابطه شان وارد کنند. وقتی با هم بحث می کنند یا احساس می کنند از یکدیگر فاصله گرفته اند، می توانند یک قدم به عقب بردارند و بپرسند: «اینجا چه اتفاقی داره می افته؟»

آنها حتا با وجود تمرین هم، همیشه قادر نخواهند بود این کار را انجام بدهند؛ ممکن است اختلاف در اوقات خاصی بسیار شدید باشد. معمولا وقتی همسرم متوجه علامت های من برای اتصال نمی شود، می توانم گامی به عقب بردارم و روی تعامل مان فکر کنم. من هنوز متعادلم و می توانم نحوهی واکنش نشان دادن ام را انتخاب کنم. اما گاهی اوقات، آن قدر حساس و آسیب پذیر میشوم که جهان هستی بلافاصله به چیزی شبیه مبارزه برای مرگ و زندگی محدود می شود. من بی رحمانه به ایجاد نوعی حس کنترل و محدود کردن درماندگی ام واکنش نشان می دهم. تمام چیزی که شریک زندگی ام می بیند، خصومت من است. وقتی آرامتر هستم، دنبال او می گردم و می پرسم: «می تونیم برگردیم عقب و اون کار رو دوباره انجام بدیم؟» بعد دکمهی به عقب برگشتن ذهنی را فشار می دهیم و ماجرا را دوباره پخش می کنیم.

زوجین می توانند با انجام دادن دوباره و دوباره ی این نوع کارها، حساسیت ظریفی در خصوص زمانی که به قلمرو معیوب گام می گذارند، پیدا کنند. آنها لرزش زمینه را زودتر احساس کرده و سریع تر از آن فرار می کنند. آنها به توانایی شان در برعهده گرفتن مسئولیت لحظات قطع ارتباط اعتماد پیدا می کنند و این طور است که رابطهی بسیار با ارزش شان را شکل می دهند؛ اگرچه مدتی طول می کشد تا زوجین زبان تشنج زدایی موجز و تقریبا مختصر خاله دوریس و عمو سید را یاد بگیرند.

پذیرش تأثیر بر شریک زندگی تان

کری و سال نمونهی مفصلی از زیروبم فرآیند تشنج زدایی ارائه می کنند. زوج در حال پیشرفت و جذابی که بیست و پنج سال از ازدواجشان می گذرد، موافق اند که چهار سال آخر زندگی شان "جهنم" بوده است. کری بعد از سال ها مادر خانه دار بودن گرفتار شغل جدیدش است و آنها مدام در مورد این موضوع که او خیلی دیرتر از سال به رختخواب می رود، وارد یک مارپیچ منفی می شوند. آنها سعی کرده اند در مورد این موضوع مذاکره کنند، اما معاملهها منعقد و بعد فسخ می شوند.

ده دقیقه است که توی دفتر من به یکدیگر می تازند. از آن ها می پرسم آیا همیشه برای ایجاد ارتباط به همدیگر حمله می کنند یا نه. کری - زنی آراسته با لباسی سرتاپا قرمز، حتا کیف دستی چرم ایتالیایی اش - با لحنی قاطع به من گفت: «نه. من معمولا آرومم. ادب و نزاکت رو ترجیح می دم. و وقتی این طوری پرخاشگر میشه، پاک عقلم رو از دست میدم. اما این اواخر بیشتر و بیشتر حس می کنم تو مخمصه افتادهم، واسه همین منم شروع می کنم به تغییر موضع دادن، تا کاری کنم که واسه یه مدت دست بردارد.» می گویم چرخه ی حملهی متقابلی که میدیدم، شاید انحراف مختصری از الگوی عقب نشینی احساسی کری و تلاش سال برای به دست آوردن کمی احساس کنترل و درگیر کردن بیشتر همسرش باشد. آنها موافق اند.

سال - یک وکیل خوش سرو زبان با کمی موی سفید روی شقیقه هایش - شروع می کند به انتقاد کردن از این که خیلی توی زندگی زناشویی شان محروم و بی نصیب است. او علاقه، توجه یا رابطه ی جنسی دریافت نمی کند. کسی به او گوش نمی دهد. او عصبانیست و حق دارد عصبانی باشد. کری چشم هایش را به سمت بالا می چرخاند، پاهایش را روی هم می اندازد و شروع می کند به تکان دادن پاهای پوشیده در کفش قرمز رنگ پاشنه بلندش. من چگونگی اتفاق افتادن الگو را در اینجا متذکر می شوم. سال عصبانی می شود و تقاضای توجه دارد. کری علامت "تو نمیتونی منو عصبانی کنی" ارسال می کند.

کری وقتی متوجه استراتژی اش می شود، بی پرده می خندد و به تنش پایان می دهد. بعد سال چند نکته درباره ی این که چطور تربیت کری توانایی او برای همدلی را از بین برده، صحبت می کند و درباره ی این که کری چطور می تواند به این موضوع رسیدگی کند، چند توصیه ارائه می دهد. البته کری فقط این را می شنود که مشکل از اوست و باید برای رفع نقص هایش تلاش کند. تنش دوباره برمی گردد.

کمی دربارهی دلبستگی و عشق صحبت می کنیم و درباره ی این که چطور برنامه ریزی بدوی و اولیه تعیین می کند که وقتی سال احساس جدایی می کند، با خشونت به سمت کری دست دراز می کند و کری که فقط عصبانیت او را می بیند، با حالت تدافعی خودش را عقب می کشد تا تلاش کند خودش و رابطه را آرام کند. این پیام اساسی که مسئله نقصهای تو نیست، مسئله نحوهی ارتباط ماست" کمک زیادی می کند.

الگوی "تو نمیتونی مجبورم کنی" در سراسر زندگی زناشویی این زوج پابرجا بوده، اما وقتی کری شغل موفق اش به عنوان مشاور املاک را شروع کرده، قدرتمند و زهرآگین شده. هر کدام از آنها شروع کردهاند به این که دعواها، شکافها و آزردگی های روزمردشان را در الگو جا دهند. به یک مفهوم عقلانی، آنها درک می کنند که حالا این الگو رابطه شان را پیش می برد و همان طور که سال می گوید، در نهایت هر دو قربانی چرخه ی پیچ و تاب احساسی" می شوند.

کری واقعا متوجه نمی شود فاصله گرفتن از سال چه تأثیری روی او دارد و چگونه او را به سمت چرخه شان می کشاند. او به درستی نمی بیند که چطور ناآگاهانه واکنش سال نسبت به خودش را شکل می دهد.

در یک لحظه کری به سمت سال برمی گردد و با لحنی تند می پرسد: «خب اون وقت چرا انقد سمج میشی؟ باشه، این نیاز درونی برای تماس وجود داره و منم میتونم یه جورایی سرد و بی تفاوت باشم، خب مدلم این طوریه. اما تقریبا برات زن خوبی بودهم. اینطور فکر نمی کنی؟» سال موقرانه سرش را تکان می دهد و به زمین خیره می شود. اما همین امروز صبح، بازم شروع کردی که چقد سرم شلوغه و دیشب تا دیروقت نیومدم تو تختخواب. این برامون یه مسئله ی جدید و مدام داره تکرار میشه. اگه با تو نیام تو تخت، یا اگه بعد از وقتی که تو می خوای بیام، عصبانی میشی. این وسط یه چیزی هست که متوجه نمیشم. حتا اگه تو طول روز با هم وقت گذرونده باشیم، انگار جز چیزی که تو اون لحظه می خوای، بقیهی چیزا اهمیتی ندارن.»

سال شروع می کند به توضیح مفصل نکاتی درباره ی این که او واقعا آنقدرها هم به این موضوع گیر نمی دهد. قبل از این که سال اولین جمله ی منطقی اش را تمام کند، کری در عالم دیگری سیر می کند.

ما نیاز داریم در این جا سطح گفت و گو را تغییر داده و کمی درگیری عاطفی دریافت کنیم. از سال می پرسم به خاطر دارد زمانی که منتظر است کری به تختخواب بیاید، چه احساسی دارد؟ بعد از یک لحظه جواب می دهد: «اوه! منتظر زنت بودن همیشه فوق العادست. از خودت می پرسی کی لطف می کنه و سرو کلهش پیدا میشه!» در نگاه اول، همان چیزی به نظر می رسد که هست؛ مردی که عادت دارد در صدر باشد و دیگران برای خوشحال کردن اش از جا بپرند. اما در لایه ی زیرین خشم واکنشی اش، می شنوم به این که "پیداشدن سر و کله"ی کری به خاطر او باشد، شک دارد.

می پرسم: «همین حالا که داری در مورد این موضوع حرف می زنی چه اتفاقی برات می افته؟ عصبانی به نظر می رسی، اما پشت این عصبانیت به تلخی ای هست. منتظر اون بودن چه حسی داره؟ این که احساس کنی براش اهمیت نداره چقدر منتظرش بودی... یا این که ممکنه اصلا نیاد؟» دکمه ی آسانسور را به سمت پایین فشار داده ام. او بعد از یک سکوت طولانی جواب می دهد.

«خب تلخه. درستش همینه. واسه همینه که سریع عصبانی میشم. اما منتظربودن چه حسی داره؟» و ناگهان چهره اش درهم می شود. «زجر آوره، زجرآورد.» بعد دستش را می گذارد روی چشم هایش. «و نمی تونم از پس این نوع احساس بربیام.»

کری با تعجب سرش را بر می گرداند. از روی ناباوری به ابرویش چین می اندازد. با صدایی آرام تر از سال می خواهد به من کمک کند معنای کلمهی "زجرآور" را بفهمم. وقتی شروع می کند به حرف زدن، تمام ردپاهای سال و وحشت دادگاه از بین می روند. او می گوید: «به نظرم همیشه اون تعمدهای زندگی کری هستم. احساس نمی کنم براش اهمیتی داشته باشم. منو میذاره تو سوراخهای برنامه ی کاریش. قبلا همیشه قبل از خوابیدن به هم نزدیک بودیم. اما حالا ساعتها میگذره و اون نمی آد تو تختخواب، آخرشم حس می کنم حوصلهم رو نداره. اگه سعی کنم و درباره ی این موضوع صحبت کنم، نادیده گرفته می شم. وقتی تنها رو تخت دراز کشیده م، احساس بی اهمیت بودن می کنم. نمیدونم چه اتفاقی افتاده. مثل اینه که تنهای تنهام.»

توجه ام به کلمهی "تنها" و عبارت "نادیده گرفته شدن" و احساس فقدان اش جلب می شود. به یاد می آورم که در جلسه ی اول به حرفهایش درباره ی تنهایی اش در دوران کودکی گوش می کردم؛ کودکی ای که وقتی پدر و مادر دیپلماتش دور دنیا سفر می کردند، در مدارس شبانه روزی گران قیمت سپری می شد. یادم است که به من می گفت تا به امروز کری تنها کسی ست که احساس کرده به او نزدیک و مورد اعتمادش است و پیدا کردن او دنیای کاملا جدیدی را به روی سال باز کرده بود. وقتی فکرها و کلمات خودش را به خودش برمی گردانم، به رنجاش مشروعیت می دهم. بعد از او می پرسم که همین حالا صحبت کردن درباره ی این نادیده گرفته شدن چه احساسی دارد. او ادامه می دهد: «غم انگیز، و یه جورایی مأیوس کننده ست.»

می پرسم: «مثل این میمونه که بخشی از تو میگه جایگاهت رو پیشش از دست دادی؟ مطمئن نیستی دیگه چقدر برای کری اهمیت داری؟» صدای سال خیلی آرام است: «بله. نمیدونم باید چی کار کنم، برای همینه که عصبی میشم و یه عالمه دادوبیداد راه میندازم. دیشب همین کار رو کردم.» می گویم: «داری سعی می کنی توجه کری رو جلب کنی. اما احساس ناامیدی می کنی. برای بیشترمون ترسناکه که از ارتباطمون مطمئن نیستیم، که نمی تونیم کاری کنیم تا کسی که دوسش داریم، نسبت به ما واکنش نشونه بده.» سال اضافه می کند: «دوست ندارم این احساس رو داشته باشم. اما حق داری. ترسناکه. غم انگیزم هست. مثل دیشب که رو تخت دراز کشیده بودم و با خودم فکر می کردم "خب سرش شلوغه. دلیلی نداره عجله کنه"، حالام این جام و مثل یه آدم احمق و رقت انگیزم.» وقتی این حرف را می زند، چشم هایش پر از اشک می شوند.

حالا وقتی به کری نگاه می کنم، متوجه توجه اش به سال می شوم. او به سمت همسرش خم شده. از او می پرسم نسبت به چیزهایی که همسرش می گوید چه حسی دارد؟ می گوید: «واقعا گیج شدهم!» بعد برمی گردد سمت سال و می پرسد: «جدی میگی؟ از دستم عصبانی میشی چون حس می کنی برام مهم نیستی؟! احساس تنهایی می کنی؟ من تا حالا همچین چیزی حس نکرده بودم. اصلا تصورشم نمی کردم...» و ادامه می دهد: «من فقط می دیدم که این مرد پرخاشگر می خواد ناراحتم کنه.»

دربارهی این صحبت می کنم که چقدر برای کری عجیب است که کمتر در دسترس بودنش روی سال تأثیر می گذارد و این که حالا سال در دنیایی زندگی می کند که دلش برای او تنگ می شود و وحشت کرده که جایگاهش را پیش او از دست داده باشد. «واقعا درک می کنم که منو اون طوری ببینی.» سال ادامه می دهد: «سعی می کنم از این احساسات دور بمونم. عصبانی شدن یا طعنه زدن راحت تره، واسه همین این چیزیه که تو می بینی.»

به نظر می رسد کری در حال تقلا کردن است. همسرش آن مردی که فکر می کرد، نیست. نمی توانم مقاومت کنم و نگویم که عصبانیت سال کری را کنار می زند و همان طور که کری فاصله می گیرد، هر دو وارد مارپیچ ناامنی و انزوا می شوند.

کری می گوید: «واقعا نمیدونستم این احساس رو داری. نمی دونستم جداموند نام و تلاشم برای اجتناب از جروبحثهای پر از خشم.» و ادامه می دهد: «اصلا نمیدونستم همیشه منتظرم بودی و انقدر عذاب میکشیدی. نمیدونستم چقدر برات دردناک بوده. این که اومدن تو تخت انقدر برات مهم بوده. وقتی دعوا می کنیم به نظر میرسه همه ش به خاطر اینه که رابطه ی جنسی بیشتری می خوای.» حالا چهره و صدای کری آرام تر شده اند. بعد با نجوایی متحیرانه می گوید: «نمی دونستم انقدر برات مهم ام. فکر می کردم فقط میخوای کنترل همه چی رو داشته باشی.»

از کری می پرسم آیا متوجه شد که فاصله گرفتن اش برای اجتناب از خشم سال، ترسهای دلبستگی او را برانگیخته، نقطه ی حساسش را تحریک کرده، عصبانی اش کرده و او را به مارپیچ پریشانی کشانده یا نه؟ 

او تأیید می کند. «بله، متوجه شدم. گمونم واسه همینه که حتا وقتی در این مورد بحث کردیم و گفتم که من اصلا از این وضع خوشم نمیاد، بازم نمیتونه دست از عصبانی بودن بردارد. گمونم حالا دارم میفهمم که فاصله گرفتن و مشغول بودن ام چطوری همه ی اون احساسات رو توی اون شعله ور می کنه. بعدشم عصبانیتش اون قدر زیاده که من بیشتر فرار می کنم. بعد گیر می کنیم.» برمی گردد سمت سال. «اما من....... من اصلا نمی دونستم تنها و تو تاریکی منتظر می. اصلا نفهمیدم که این تأثیر رو روت میذارم. متوجهش نمیشدم؛ این که شاید تو تاریکی احساس تنهایی کنی.»

کری و سال شروع کرده اند به دیدن قدرتی که در سطح دلبستگی عاطفی روی یکدیگر دارند. کم کم می فهمند که هر کدام شان چطور ترس های دیگری را تحریک کرده و باعث ادامه پیدا کردن رقص پولکاشان می شوند. سال به فاصلهی کری اعتراض می کند و کری به تلاش خشونت آمیز سال برای متصل شدن به او. آن دو به شیوهای ملموس متوجه می شوند که چطور یکدیگر را به سمت الگوی منفی می کشانند.

تشخیص این که ترس چطور شریک زندگی تان را هدایت می کند

در جلسه ی دیگری، سال و کری در حال مرور دوبارهی یک لحظه ی سخت دیگر هستند؛ این بار زمانی که کری نظیر سال را درباره ی لباسی پرسیده بود که قرار بود در یک عروسی خانوادگی - که در آن تا حد زیادی احساس غریبگی می کرد - بپوشد. کری انتظار داشت سال از او حمایت کند، اما او متوجه این نشانه نشده بود و به جای آن، به طرز گنگی انتقاد کرده بود و به طور ضمنی گفته بود که کری از قبل می دانسته که او این لباس را دوست ندارد و نظرش برای کری اهمیتی ندارد. این موضوع به سرعت بالا گرفته و به مشاجره ای دربارهی کیفیت رابطه ی جنسی شان تبدیل شده بود. آنها وارد رقص قدیمی عقب کشیدن کری و واکنش سال می شوند. اما این بار با دانستن چرخشان، مشاجره را دوباره اجرا کردند و درباره ی این که چطور ترسهای دلبستگی متقابل شان آنها را ناامید و جدا نگه می دارد، نکاتی پیدا کردند.

سال می گوید: «خب تو دربارهی لباست ازم پرسیدی. منم نظرم رو گفتم، فقط همین.» کری صورتش را به سمت پنجره می چرخاند و تلاش می کند جلوی گریه کردن اش را بگیرد. وقتی از او می پرسم چه اتفاقی دارد می افتد، برمی گردد و به سال حمله می کند. «آره، ازت پرسیدم. و تو می دونستی چقدر برام مهمه که تو اون گروه کوفتی چطوری به نظر برسم، چون اون جا احساس امنیت نمی کردم. میتونستی لااقل یه چیزی بگی که دلم خوش شه. اما نه! حرفهای نیشدار درباردی این که به خوشحال کردن ات اهمیتی نمیدم، تحویلم دادی! من پرسیدم، نپرسیدم؟ من "حمایت" می خواستم نه یه مشت انتقاد. چی از جونم میخوای؟ من اینجا نمی تونم هیچ کاری رو درست انجام بدم. این یکی از اون وقتهاییه که فقط میخوام از اینجا بزنم بیرون، مثل "منو از اینجا بکش بیرون، اسکاتی! ۸۴" و آخرشم همه چی درباره ی اینه که رابطه ی جنسی بیشتری می خوای.» بعد به سمت دیگر می چرخد و عمدا به دیوار رو به رویش زل می زند.

سال با صدای بریده بریده و متشنج می گوید: «حق با توئه. تو پرسیدی. اما از کی تا حالا نظر من تأثیر گذاره؟ تو هرچی دوست داشته باشی، می پوشی. چیزی که من میخوام، اهمیتی نداره. و بله، سردبودن ات با من هم بی تأثیر نیست. اما این فقط بخشی از کل ماجراست. فقط این نیست که رابطه ی جنسی بیشتری می خوام.»

از سال و کری دعوت می کنم همین جا توقف کرده و دکمه ی تکرار را فشار بدهند. اگر قرار بود از این لحظات فیلم برداری شود، چه چیزی دیده می شد؟ می دانستم که می توانند این کار را انجام بدهند. هفته ی پیش دیده بودم که به این شیوه از چرخه شان خارج شده بودند. سال لبخند می زند و به پشت صندلی اش تکیه میدهد. بعد تصویری از نحوهی گیر کردن شان ترسیم می کند. «باشه. بازم همون هل دادن و عقب کشیدن اتفاق می افته. گمونم این موضوع واقعأ درباردی لباس نیست، نه؟ یا حتا درباره ی رابطه ی جنسی» 

از این حرفش خوشم می آید. سال درک کرده که آنها متوجه نکته نمی شوند؛ احساسات وابستگی و نیازهایی که نمایش شان را هدایت می کنند. او مارپیچ منفی را همان طور که اتفاق می افتد، می بیند. حالا نیاز دارد یک قدم از حالت انتقادی اش فاصله بگیرد. رو می کند به کری. «گمونم دارم یه جورایی گیر میدم. فکر کنم هنوزم به خاطر دیشب تنم داغه. اگه یادت باشه، بهت یه پیشنهادهایی دادم که تو ردشون کردی، چون مثل همیشه خسته بودی.» او مکث کرده و به پایین نگاه می کند. «این اتفاق زیاد می افته.»

سال به طرز قدرتمندانه ای سطح گفت و گو را تغییر داده است. او توجه را به واقعیت خودش معطوف کرده و کری را به داخل دعوت می کند. حالا منتظر میمانم تا ببینم کری چه واکنشی نشان خواهد داد. آیا دور از دسترس و سرد باقی خواهد ماند؟ از این فرصت استفاده خواهد کرد تا با اظهار نظری مثل "اوه، پس تو داری می سوزی!" به او ضربه بزند؟ یا به تلاش سال برای فرار از حلقه ی معمول تعقیب مضطربانه و عقب نشینی آزرده واکنش نشان خواهد داد؟ 

کری نفس عمیقی می کشد و با مهربانی می گوید: «درسته. این اتفاق درباره ی اینه که دستت رو سمت من دراز می کنی و منم خسته م. برای همینه که بعدش ناراحت و تلخ میشی و حالا همه ی اینا درباره ی اینه که من برای عقیدهت ارزش قائل نیستم و برای کنارت خوابیدن نیومدهم.»

کری به داستان دلبستگی به موضوع اصلی در نمایش آن لحظه - توجه می کند و مسئله ی عاطفی درون کشمکش شان را تشخیص می دهد. او ادامه می دهد: «من نصیحت تو دربارهی لباس رو می خواستم، اما تو چسبیدی به عصبانیتت! مگه نه؟ هی! ما قبلا هزار بار این جا بودهیم. ما بررسی ش کردهیم. پس چرا نمی تونیم متوقفش کنیم؟»

نمی توانم مقاومت کنم و نگویم که حالا در حال انجام دادن همین کارند. آنها به جای گیر کردن توی حرکات منفی یکدیگر و واکنش نشان دادن نسبت به آنها، در حال درک کردن الگوی بزرگتری هستند. حالا کری گام دیگری به سمت ایجاد امنیت بیشتر برمی دارد. او به سمت سال خم میشود. «خب گمونم هنوزم دارم دربارهی نقاط حساست یاد می گیرم. دارم می بینم که ممکنه احساس کرده باشی دیشب سرد بودهم. من فقط خیلی خسته بودم. یه جورایی ترسیدم برات توضیح بدم. می دونستم دوست داری بهم نزدیک شی. شاید میترسیدم گرفتار این چیزا بشم. واسه همین خودم رو زدم به اون راه.»

سال می پرسد: «این یکی از اون وقت هایی بود که درباره ش حرف زده بودیم؟ وقتهایی که فکر می کنی هیچی به جز دو ساعت پرشور نمی تونه منو خوشحال کنه؟ یکی از اون وقت هایی که احساس فشار می کنی و نمی تونی از پس تقاضای من بربیای؟»

این واکنش مرا متحیر می کند. وقتی سرعت گفت و گوهای ویرانگرشان را کم کرده اند، فضا برای کنجکاوی و درک واقعیت دیگری باز می شود. سال فقط در تلاش برای سروسامان دادن به احساسات خودش نیست؛ او دارد خودش را جای کری می گذارد و احساسات او را در آغوش می گیرد.

کری به وضوح تحت تأثیر قرار گرفته است. می بینم دست دراز می کند و کفش های پاشنه بلند قرمز، یا همان طور که خودش می گوید، کفش های نوک تیزش را در می آورد. آن کفش ها به دنیا اعلام می کنند که او قوی است و باید قوی به حساب بیاید. او صندلی اش را نزدیک تر می کشد. «آره، اون فشار رو احساس کردم. و گمونم خودم رو زدم به اون راد. اما حالا میدونیم که لحظه های اون مدلی واقعا برات بار عاطفی زیادی دارن، آره؟ بعد بهم حمله می کنی و منم بیشتر عقب می کشم. معمولا این طوری پیش می ره.»

موسیقی جدیدی توی اتاق به گوش می رسد. هر کدام از آنها از بالا به رقص شان نگاه کرده و گامهاشان را شناسایی می کنند. اما بیشتر از آن، متوجه می شوند که چطور یکدیگر را به درون بکشند. اما آیا واقعا تأثیر را می بینند و متوجه می شوند که این چرخه چطور هر دوشان را در انزوا و ترس به دام می اندازد؟ می گویم: «و این برای جفتتون خیلی سخته. درنهایت هر کدومتون خیلی تنهایید.»

سال می گوید: «بله، گمونم بعدش من وارد این مکان غمگین و ترسناک میشم. این یه جورایی همون چیزی بود که سعی می کردم تو اظهار نظر خشمگینم بگم. این که "چرا نظرم رو میپرسه، طوری که انگار چیزی که می گم براش اهمیت داره؟" وقتی سروکله ی این احساس پیدا میشه...» ناگهان ساکت و بی حرکت می شود.

می گویم: «این همون وقتیه که می ترسی و مطمئن نیستی چقدر برای کری اهمیت داری. واسه همه مون همین طوریه. اون ترس بخشی از دوست داشتند. اما فکر کردن به اون و پذیرفتنش سخته. عصبانی شدن راحت تره.» حالا کری کاملا روی همسرش متمرکز شده و آرام و بی احساس به نظر می رسد. بنابراین یه جورایی اون ترس تو رو به سمت اون مکان تاریک هدایت می کنه...» سال جواب می دهد: «آره، و می افتم رو دور سروکله زدن باهاش و درست کردن اش. درست همون موقع عصبانی میشم.»

ادامه میدهم: «و بعدش خشم تو ترس های کری رو تحریک می کنه سال.» کری موافقت می کند. «درسته. اون جاست که میرم تو فاز ترس از این که هیچوقت نمیتونم راضیش کنم. این که من کافی نیستم. این که احمقانه است که نوازش کردن روی مبل رو دوست دارم. رابطه مون رو دوست دارم. هر دومون دلمون میخواد و این رقص احمقانه خسته مون می کنه.» 

اشاره می کنم که همین حالا شیطان را به چنگ آورده و او را به زمین زده اند. به شیوه ای متفاوت با ترس هاشان برخورد کرده اند؛ شیوه ای که به جای عصبانی کردنشان، اضطرابهاشان را تسکین می دهد. اما سال چیز مهم دیگری برای گفتن دارد. حالا قدرتمندتر به نظر می رسد؛ انگار که ناگهان اعتماد به نفس اش بیشتر شده. «داریم شروع می کنم روی این موضوع به دستگیره بذاریم. اگه بتونیم متوجه شیم کجا گیر کردیم و اگه بتونیم درباره ی این نقاط حساس کاری بکنیم، شاید حتا بتونیم...» مکث می کند و دنبال کلمات مناسب می گردد. «خب... بیشتر با هم باشیم.» حرفش را تمام می کند و لبخند می زند. کری هم لبخند می زند و دستش را به سمت سال دراز می کند.

متوجه شدید که سال و کری در این دو گفت و گوی اخیر چه کاری انجام دادند؟

• آنها از انجام دادن حرکت های رقص منفی شان فراتر رفته اند و متوجه الگویی که تکرار می شود شده اند و شروع کرده اند به در دست گرفتن کنترل رابطه شان.

• دیگر گام های خودشان در این رقص را به رسمیت می شناسند.

• شروع کرده اند به درک این که این گامها چگونه دیگری را تحریک کرده و وارد برنامهی بدوی ترسها و نیازهای دلبستگی می کند. آنها متوجه شده اند که چه تأثیر باورنکردی ای روی یکدیگر دارند.

• رنج پس زدن و ترس از رهاشدن - که رقص را هدایت می کند - را درک کرده، آن را بیان می کنند و با یکدیگر در میان می گذارند.

• همه ی اینها به این معناست که توانایی کاهش کشمکش را دارند. اما بیشتر از آن، هر بار که این کار را انجام می دهند، سکوی امنیتی ایجاد می کنند که می توانند روی آن ایستاده و

احساسات عمیقی را که بخشی از عشق اند، مدیریت کنند.

حالا که متوجه شدید تشنج زدایی چگونه عمل می کند، وقت آن رسیده که آن را در رابطه تان به کار بگیرید.

بازی و تمرین

1. با شریک زندگی تان اتفاقی کوتاه و ناراحت کننده (اما نه واقعا دشوار) از رابطه تان را انتخاب کنید، اتفاقی که دو یا سه هفته ی پیش رخ داده و از دید مگسی روی دیوار، توصیف مختصری از  آن چه اتفاق افتاده، بنویسید. امیدوارم هر دو روی آن توافق داشته باشید. حالا در توالی ساده ای حرکاتی را که در آن اتفاق انجام داده اید، بنویسید. حرکات شما به چه نحوی با حرکات طرف مقابل تان مرتبط بوده و باعث ایجاد حرکت های او شده اند؟ نوشته هاتان را مقایسه کرده و به نسخه ی مشترکی که روی آن توافق دارید، برسید. آن را ساده و توصیفی بیان کنید.

۲. احساساتی که هر دوتان داشتید و این که چطور به ایجاد این واکنش عاطفی در طرف مقابل تان کمک کرد را به آن اضافه کنید. جواب هاتان را به اشتراک گذاشته و روی یک نسخهی مشترک توافق کنید. حالا دربارهی احساسات عمیق تر و لطیف تری که ممکن است در آن لحظه برای شریک زندگی تان اتفاق افتاده باشد، سؤال کنید. کنجکاو باشید. کنجکاو بودن اطلاعات باارزشی به شما می دهد. اگر شریک زندگی تان برای دسترسی به احساسات لطیف ترش اوقات سختی دارد، ببینید می توانید به عنوان یک راهنما و با استفاده از حس تان دربارهی نقاط حساس او، آنها را حدس بزنید؟ به کمک او حدس تان دربارهی احساسات عمیق تر ش را تأیید یا آن را اصلاح کنید.

٣. با استفاده از اطلاعات قبل، اگر قادر بودید کنار یکدیگر ایستاده و ماجرا را طوری تمام کنید که هر دو احساس امنیت کنید، ببینید می توانید با هم آنچه را که ممکن است در انتهای این اتفاق به یکدیگر گفته باشید، توصیف کرده یا بنویسید؟ آنها برای تان چه شکلی هستند؟ دربارهی یکدیگر و رابطه تان چه حسی دارید؟

۴. حالا سؤالات تمرین قبل را در مورد یک اتفاق دشوار و حل نشده امتحان کنید. اگر گیر کردید، فقط تأیید کنید که بخش خاصی از این تمرین برایتان سخت است. اگر به نظر شریک زندگی تان این تمرین سخت است، از او بپرسید راهی هست که در همین لحظه به او کمک کنید یا نه؟ گاهی اوقات کمی تسلی تنها چیزی ست که افراد برای ادامه دادن این کار نیاز دارند.

۵. اگر می دانستید می توانید لحظات کشمکش و قطع رابطه را کنترل و آنها را خنثی کنید، این کار به طور کلی چه تأثیری روی رابطه تان داشت؟ جواب را با شریک زندگی تان در میان بگذارید.

با چیزهایی که در سه گفت و گوی اول یاد گرفته اید، حالا توانایی تشنج زدایی را دارید. این اتفاق بزرگی است. اما برای داشتن یک رابطه ی واقعا قوی و مهرآمیز، نه تنها باید بتوانید الگوهای منفی ای را که ناامنی دلبستگی ایجاد می کنند، کاهش دهید و اعتراضات دلبستگی یکدیگر را درک کرده و بپذیرید، بلکه باید گفت و گوهای مثبت قدرتمندی ایجاد کنید که به دردسترس بودن، پذیر بودن و متعهد بودن پروبال بدهند. این کار را در گفت و گوهای بعدی انجام خواهید داد.

گفت و گوی ۴: محکم در آغوشم بگیر

درگیرشدن و ایجاد رابطه

«وقتی کسی شما را دوست دارد، اسم تان را به شکل متفاوتی صدا می زند؛ طوری که می دانید جای اسم تان در دهان او امن است.»

- بیلی، چهارساله. تعریف عشق؛ همان طور که در اینترنت گزارش شده است.

هالیوود تصویری از عشق دارد که کاملا درست است. این تصویر لحظه ای ست که دو نفر عمیقا به چشم های هم زل می زنند، به آرامی روی دستهای یکدیگر می غلتند و با هماهنگی کامل شروع می کنند به رقصیدن با هم. سریع متوجه می شویم که این آدم ها برای یکدیگر اهمیت دارند و این که به هم متصل اند.

این لحظات روی پردهی سینما، معمولا نشان میدهند که زوجی سرمست از روزهای اولیه ی یک رابطه ی عاشقانه هستند. آنها به ندرت عادت دارند مرحله ی پخته تری از عشق را به تصویر بکشند. و این جاست که هالیوود قضیه را اشتباه متوجه می شود. لحظات تفاهم و تعهد شدید در سرتاسر یک رابطه حیاتی هستند. در حقیقت، آنها صفات بارز زوجهای شاد و امن هستند.

تقریبا همه ی ما وقتی عاشق می شویم، به طور طبیعی و خودبه خود با طرف مقابل مان هماهنگ می شویم. ما به شدت نسبت به وجود یکدیگر آگاه و به طور بی نقصی به هر کلمه، رفتار و هر ابراز احساسی از طرف یکدیگر حساسیم. اما با گذشت زمان، بسیاری از ما در ارتباط با شریک زندگی مان کم توجهتر، خودخوادتر و حتا دل مرده می شویم. شاخکهای عاطفی مان گیر می کنند، یا شاید علامتهای شریک زندگی مان ضعیف تر می شوند.

برای ایجاد و حفظ یک پیوند مطمئن، نیاز داریم که بتوانیم به انداز دی قبل با شریک زندگی مان هماهنگ باشیم. اما این کار را چگونه انجام میدهیم؟ این که به طور عمد لحظات اشتغال و ارتباط خلق کنیم. در این گفت و گو، اولین گام را به سوی انجام این کار برمی دارید و گفت و گوهای بعدی به شما نشان خواهند داد که چطور به طور فعالانه احساس نزدیکی را پیش ببرید تا بتوانید با میل و اراده لحظات هالیوودی خودتان را خلق کنید.

گفت و گوی "محکم در آغوشم بگیر" بر احساس امنیتی که شما و شریک زندگی تان در نتیجهی گفت و گوهای او ۲ و۳ ایجاد کرده اید، استوار است. این گفت و گوها به شما یاد دادند که چگونه گیر" بر احساس امنیتی الگوهای منفی تعامل با شریک زندگی تان را متوقف یا کنترل کنید و همین طور حداقل یکی از احساسات عمیق تری را که در چرخه های منفی و لحظات قطع رابطه به وجود می آیند، مشخص کرده و نام ببرید. در حقیقت جست و جوی اتصال و واکنش نشان دادن حمایت گرانه بدون یک سکوی ابتدایی و امن دشوار است. درواقع یاد خواهید گرفت که چطور با زبان دلبستگی صحبت کنید.

به این شکل به موضوع فکر کنید: اگر گفت و گوهای ۱، ۲ و ۳ کمی شبیه پیاده روی در پارک باشند، گفت و گوی ۴ شبیه تانگو رقصیدن است. این گفت و گو سطح تازه ای از درگیری عاطفی ست. همهی گفت و گوهای قبلی آمادگی برای این گفت و گو بودند و همهی گفت و گوهای بعدی بر محور توانایی زوج برای ساختن این گفت و گو می چرخند. گفت و گوی "محکم در آغوشم بگیر" پل نهایی ای است که روی فضای بین تنهایی و انزوا ساخته شده.

دور شدن از شیوهی معمول حفاظت از خودمان و پذیرفتن عمیق ترین نیازهامان می تواند دشوار و حتا رنج آور باشد. دلیل پذیرفتن خطر پذیری ساده است. اگر یاد نگیریم که اجازه بدهیم شریک زندگی مان واقعا به نحوی بی پرده و قابل اعتماد نیازهای دلبستگی مان را ببیند، شانس برآورده شدن این نیازها بسیار ناچیز است. برای این که شریک زندگی مان پیام را متوجه شود، باید علامت را بلند و واضح ارسال کنیم.

اگر به طور کلی دیگران را پناهگاههای امن ببینیم و پیوند مطمئنی با شریک زندگی مان داشته باشیم، برای مان راحت تر است که وقتی احساس می کنیم آسیب پذیریم، تعادل احساسی مان را حفظ کنیم، با عمیق ترین احساسات مان رابطه برقرار کنیم و اشتیاق دلبستگی ای که همیشه بخشی از ماست را ابراز کنیم. اگر از رابطه مان مطمئن نباشیم، اعتماد کردن به اشتیاق هامان و پذیرفتن خطر آسیب پذیر بودن سخت تر است. در آن شرایط، بعضی از ما سعی می کنیم به هر قیمتی کنترل احساساتمان را از دست ندهیم، آنها را پنهان کنیم و در عوض، آنچه را که نیاز داریم، بخواهیم. دیگران انکار می کنند که احساسات و نیازهایی وجود دارند. اما آنها هستند. همان طور که شخصیت منفی، حساس و باهوش، اما جنایتکار فیلم در برش ۸۵ در گوش مگ رایان

۸۶، قهرمان زن فیلم که از صمیمی شدن با دیگران پرهیز می کند، می گوید: «خیلی می خوایش، و این رنج آوره.»

گفت و گوی ۴ دو بخش دارد. بخش اول: بیش تر از همه از چه می ترسم؟ که نیازمند بررسی و توضیح بیشتر احساسات عمیق تری است که در گفت و گوهای قبلی به آنها تلنگر زده اید. در آن گفت و گوها با آسانسور به سمت احساسات عمیق تان رفتید. برای کشف کردن اولویت های دلبستگی تان، باید تا طبقه ی پایین بروید.

بخش دوم: به چه چیزی از تو بیشتر از همه نیاز دارم؟ این موضوع سرنوشت ساز است، رؤیایی در تکنیکهای آزادی احساسی ۸۷. این بخش شامل توانایی بیان کردن بی پرده و منسجم نیازهایتان به نحوی ست که شریک زندگی تان را به گفت و گویی جدید دعوت کند؛ گفت و گویی که نشانه اش در دسترس بودن، تفاهم و درگیر شدن (گفت و گویی بر پایه ی این سه مفهوم است.

زوجی در مخمصه

چارلی و کیوکو زوجی مهاجر از فرهنگ آسیایی هستند که در آن شوهر سرپرست خانواده است و ابراز احساسات پسندیده نیست. وقتی درخواست کیوکو برای ورود به برنامه ی تحصیلات تکمیلی دانشگاه رد شد، او دچار هیستری ۸۸ شد و دکتر برایش داروی ضد افسردگی تجویز کرد. چارلی سعی کرد با نصیحت کردن به او کمک کند. اما کمک کردن اش به این شکل بود که به کیوکو بگوید چقدر برای هر کدام از گزینه های حرفه ای اش نامناسب است. واضح است که این کار هیچ کمکی نکرد. آنها وقتی به من مراجعه کردند که در این نقطه گیر افتاده بودند.

چارلی و کیوکو به راحتی گفت و گوهای ویرانگر شان را تشخیص می دهند؛ چارلی از نظر احساس دور می ماند و نصیحت های منطقی ای پر از "باید"ها ارائه می کند، در حالی که کیوکو نطقهای آتشین و خشمگین سر می دهد و دچار ناامیدی رنج آوری می شود. آنها بعد از چند جلسه می توانند به نقاط حساس یکدیگر اشاره کنند، هرچند هنوز هم برایشان سخت است که حساسیت هاشان را بکاوند. کیوکوی کوچک و عجیب، که انگلیسی را با لحن خوش آهنگی صحبت می کند، به طور محرمانه ای می گوید که کودکی اش پر از قوانین سفت و سخت بوده و خانواده اش تا زمانی که این قوانین اجازه داده، از او دوری کرده اند.

ماجرا را به این شکل می بینم که حالا کیوکو نسبت به این که به او بگویند "باید" چطور باشد، حساس است و وقتی چارلی از او دور است، احساس می کند تنبیه شده. او سعی می کند برای چارلی توضیح بدهد: «احساس حقیربودن می کنم. تو وارد میشی که کنترل همه چی رو دستت بگیری. بهم میگی "حالا این کار رو بکن.... اون کار رو بکن" واسه همین باهات می جنگم. نصیحتهات فقط تحقیرم می کنن. دلم میشکنه و عصبی میشم. بعد پای قوانین بیشتری رو وسط میکشی. منم تنهام. هیچی آرومم نمیکنه.» او می پذیرد که همسرش از بسیاری جهات محشر است. چارلی مسئولیت پذیر و باوجدان است و کیوکو خیلی به او احترام می گذارد. کیوکو می گوید: «دعواهامون و فاصله گرفتن فیزیکی و احساسی اون منو دیوونه میکنه. شاید بگید خل! ولی واقعا خل میشم و افسرده تر.»

چارلی - نابغه ی فیزیک - اوایل اوقات سختی را برای پذیرش این موضوع گذرانده است. تصور او از عشق این است که از همسرش در برابر ناراحتی اش محافظت کرده و مراقب او در جهان امریکای شمالی باشد. چارلی در مورد احساسات خودش، در مقطعی می پذیرد که قلبش از طغیانهای خشمگین کیوکو می شکند. اما بیشتر اوقات آزردگی اش را کوچک جلوه داده و روی مشکلات همسرش تمرکز می کند.

او به آرامی از انتقاد کردن نسبت به واکنش های کیوکو عبور کرده («کیوکو مشکل روانشناختی داره؛ مثل آب وهوا می مونه») و در مورد واکنش های خودش بحث می کند («از خودم محافظت می کنم. نمی تونم از پس فورانهای خشم نامعقولش بربیام. ما تو خونه هیچوقت این طوری حرف نمی زدیم. این مدل حرف زدن برام ناآشناست») و درنهایت احساسات و انگیزه های خودش را می کاود («این جا دارم از پا درمی آم. واسه همین هم نصیحتش می کنم یا یه سری فرمول بهش میدم که از این همه عصبانیت دست برداره»).

کیوکو دربارهی این که چطور فشار می آورد تا منظورش را برساند و جلوی دورشدن چارلی را بگیرد، بیشتر توضیح می دهد. او می پذیرد که از سرزنش چارلی آزرده می شود و نشان می دهد که احساس کنار گذاشته شدن" می کند، چون چارلی از برقراری رابطه ی جنسی یا هر نوع تماس فیزیکی خودداری کرده است. انگار توی دفترم پر شده از این از پادرآمدن" و

کنار گذاشته شدن "ها. اما در پایان جلسه، چارلی نتیجه گیری می کند که: «گمونم نصیحت و منطقم باعث ناراحت شدن کیوکو میشه و کاری می کنه که اون احساس حقارت کنه. اما تلاش اون برای انکار احساساتش فقط همه چی رو بدتر می کنه.» کیوکو هم می گوید که حالا متوجه شده کناره گیری و منطق چارلی پوششی برای احساس ناراحتی اش از غمگین بودن اوست.

آنها می روند سراغ گفت و گوی "بررسی مجدد یک لحظه ی سخت". آن لحظه زمانی اتفاق افتاده بود که چارلی به دیدن دوستش رفته بود و کیوکو که احساس تنهایی می کرده با او تماس گرفته بود. با این که چارلی احساس کیوکو را از لحن صدایش فهمیده بود، پریده بود وسط حرفش و گفته بود سرش شلوغ است و باید زودتر تلفن را قطع کند. حالا وقتی دوباره به آن لحظه برمی گردند، می توانند بعد از مذاکره چیزی را که اتفاق افتاده بود، حل و فصل کنند. کیوکو افشا می کند که به مشکلات رابطه شان فکر کرده بود و ناگهان میل شدیدی او را واداشته بود که برای گرفتن قوت قلب با چارلی تماس بگیرد. و چارلی توضیح می دهد که وقتی حرارت عاطفی صدای کیوکو را شنیده بود، مضطربانه از انفجاری که فکر می کرد قرار است اتفاق بیفتد، فرار کرده بود. بعد کیوکو می پذیرد که وقتی چارلی از او فاصله می گیرد، به طرز دیوانه واری غمگین می شود و می تواند بفهمد که چطور ممکن است این ناراحتی چارلی را کلافه کرده و از پا دراورد. آنها حالا احساس خوبی دارند که می توانند به یکدیگر بگویند چطور گاهی دلبستگی رابطه شان را گم کرده و در نقطهی اعتراض کردن به هم گیر می کنند.

حالا زمان آن رسیده که چارلی و کیوکو بروند سراغ گفت و گوی ۴ و خطرپذیری و تأیید نیازهای عمیق یکدیگر را بپذیرند.

«این جا دارم از پا درمی آم. واسه همین هم نصیحتش می کنم یا یه سری فرمول بهش میدم که از این همه عصبانیت دست برداره»)

کیوکو دربارهی این که چطور فشار می آورد تا منظورش را برساند و جلوی دورشدن چارلی را بگیرد، بیشتر توضیح می دهد. او می پذیرد که از سرزنش چارلی آزرده می شود و نشان می دهد که احساس کنار گذاشته شدن" می کند، چون چارلی از برقراری رابطه ی جنسی یا هر نوع تماس فیزیکی خودداری کرده است. انگار توی دفترم پر شده از این از پادرآمدن" و کنار گذاشته شدن "ها. اما در پایان جلسه، چارلی نتیجه گیری می کند که: «گمونم نصیحت و منطقم باعث ناراحت شدن کیوکو میشه و کاری می کنه که اون احساس حقارت کنه. اما تلاش اون برای انکار احساساتش فقط همه چی رو بدتر می کنه.» کیوکو هم می گوید که حالا متوجه شده کناره گیری و منطق چارلی پوششی برای احساس ناراحتی اش از غمگین بودن اوست.

آنها می روند سراغ گفت و گوی "بررسی مجدد یک لحظه ی سخت". آن لحظه زمانی اتفاق افتاده بود که چارلی به دیدن دوستش رفته بود و کیوکو که احساس تنهایی می کرده با او تماس گرفته بود. با این که چارلی احساس کیوکو را از لحن صدایش فهمیده بود، پریده بود وسط حرفش و گفته بود سرش شلوغ است و باید زودتر تلفن را قطع کند. حالا وقتی دوباره به آن لحظه برمی گردند، می توانند بعد از مذاکره چیزی را که اتفاق افتاده بود، حل و فصل کنند. کیوکو افشا می کند که به مشکلات رابطه شان فکر کرده بود و ناگهان میل شدیدی او را واداشته بود که برای گرفتن قوت قلب با چارلی تماس بگیرد. و چارلی توضیح می دهد که وقتی حرارت عاطفی صدای کیوکو را شنیده بود، مضطربانه از انفجاری که فکر می کرد قرار است اتفاق بیفتد، فرار کرده بود. بعد کیوکو می پذیرد که وقتی چارلی از او فاصله می گیرد، به طرز دیوانه واری غمگین می شود و می تواند بفهمد که چطور ممکن است این ناراحتی چارلی را کلافه کرده و از پا دراورد. آنها حالا احساس خوبی دارند که می توانند به یکدیگر بگویند چطور گاهی دلبستگی رابطه شان را گم کرده و در نقطهی اعتراض کردن به هم گیر می کنند.

حالا زمان آن رسیده که چارلی و کیوکو بروند سراغ گفت و گوی ۴ و خطرپذیری و تأیید نیازهای عمیق یکدیگر را بپذیرند.

بیش تر از همه از چه می ترسم؟

این بخش از گفت و گو برای به دست آوردن شفافیت احساسی بیشتر است. از چارلی می پرسم کیو کو چطور می تواند به او کمک کند تا همان احساس امن و مهرآمیزی را که قبلا در رابطه شان تجربه کرده بودند، به دست بیاورد؟ او جواب می دهد: «اگه اون انقدر زود از کوره در نمی رفت، مضطرب نمیشدم و نصیحتش نمی کردم.» بعد از او دعوت می کنم درباره ی خودش و احساساتش صحبت کند. می گوید نمی داند از کجا شروع کند. این حجم از احساسات برایش غریبه اند. اما بعد متوجه می شود و لبخند عمیقی تحویلم می دهد که شاید منطقی برای توانایی گوش دادن به احساسات و در میان گذاشتن آنها باشد. او برمی گردد سمت کیوکو و به او می گوید حالا که فهمیده به خاطر نصیحیتهایش، احساس کنار گذاشته شدن می کند، او را قابل پیش بینی تر و بی آزارتر می بیند. اما نمی داند چطور باید وارد احساسات عمیق ترش شود.

از او می پرسم در گفت و گوهای قبلی چطور احساساتش را شناسایی کرد؟ از کجا شروع کرد؟ او مرد خیلی آرامی است و چیزی می گوید که سال ها طول می کشد تا ما درمانگرها آن را بیاموزیم. او می گوید: «اول به چیزی که مانعم میشه نگاه می کنم، به چیزی که تمرکز کردن روی احساسات رو سخت می کند، به اون لحظه ای که از احساساتم دور میمونم و تو سرم فرمولها رو دسته بندی می کنم.» حرفش را تأیید می کنم. کیوکو هم وارد بحث می شود و می گوید: «باید مثل انگلیسی یادگرفتن من باشه. اگه احساسات برات مثل زبان خارجی می مونن، احساس

راحتی کردن سخته. ما سعی می کنیم از چیزی که عجیبه دور بمونیم. عجیب بودن ترسناکه.» چارلی می خندد و به همسرش می گوید: «آره. از احساساتم فرار می کنم، چون عجیب ان. حس نمی کنم کنترل دستمه. سرهم کردن به برنامه ی پیشرفت برای تو راحت تره.» 

چارلی رو می کند به من و به نکته ی دیگری اشاره می کند. «توی بهترین گفت و گوهامون، رفتن سراغ چیزایی که بهشون میگی "دستگیره"، و بررسی کردنشون کمک کرد.» دستگیرهها بیش تر از همه از چه می ترسم؟

این بخش از گفت و گو برای به دست آوردن شفافیت احساسی بیشتر است. از چارلی می پرسم کیو کو چطور می تواند به او کمک کند تا همان احساس امن و مهرآمیزی را که قبلا در رابطه شان تجربه کرده بودند، به دست بیاورد؟ او جواب می دهد: «اگه اون انقدر زود از کوره در نمی رفت، مضطرب نمیشدم و نصیحتش نمی کردم.» بعد از او دعوت می کنم درباره ی خودش و احساساتش صحبت کند. می گوید نمی داند از کجا شروع کند. این حجم از احساسات برایش غریبه اند. اما بعد متوجه می شود و لبخند عمیقی تحویلم می دهد که شاید منطقی برای توانایی گوش دادن به احساسات و در میان گذاشتن آنها باشد. او برمی گردد سمت کیوکو و به او می گوید حالا که فهمیده به خاطر نصیحیتهایش، احساس کنار گذاشته شدن می کند، او را قابل پیش بینی تر و بی آزارتر می بیند. اما نمی داند چطور باید وارد احساسات عمیق ترش شود.

از او می پرسم در گفت و گوهای قبلی چطور احساساتش را شناسایی کرد؟ از کجا شروع کرد؟ او مرد خیلی آرامی است و چیزی می گوید که سال ها طول می کشد تا ما درمانگرها آن را بیاموزیم. او می گوید: «اول به چیزی که مانعم میشه نگاه می کنم، به چیزی که تمرکز کردن روی احساسات رو سخت می کند، به اون لحظه ای که از احساساتم دور میمونم و تو سرم فرمولها رو دسته بندی می کنم.» حرفش را تأیید می کنم. کیوکو هم وارد بحث می شود و می گوید: «باید مثل انگلیسی یادگرفتن من باشه. اگه احساسات برات مثل زبان خارجی می مونن، احساس راحتی کردن سخته. ما سعی می کنیم از چیزی که عجیبه دور بمونیم. عجیب بودن ترسناکه.» چارلی می خندد و به همسرش می گوید: «آره. از احساساتم فرار می کنم، چون عجیب ان. حس نمی کنم کنترل دستمه. سرهم کردن به برنامه ی پیشرفت برای تو راحت تره.» 

چارلی رو می کند به من و به نکته ی دیگری اشاره می کند. «توی بهترین گفت و گوهامون، رفتن سراغ چیزایی که بهشون میگی "دستگیره"، و بررسی کردنشون کمک کرد.» دستگیرهها تصاویر، کلمات و عبارتهایی هستند که در را به روی درونی ترین احساسات و آسیب پذیری هاتان باز می کنند. من و کیوکو به چارلی چندتا از دستگیره هایی را که برای توصیف کردن واکنش اش نسبت به کیوکو استفاه کرد، یادآوری می کنیم: دل شکسته، از پا درآمده، مضطرب. چارلی سرش را تکان می دهد اما مشکوک به نظر می رسد. آرام می گوید: «برام سخته که سرعتم رو کم کنم و اون دستگیره ها رو بگیرم. حتا این که بخوام به خودم اجازهی کندوکاو بدم... که گوش به زنگ نشونه هایی باشم که احساساتم رو برانگیخته می کنن. نمی دونم کار به کجا می کشه. به بیشتر فکر کردن تکیه می کنم. اما شاید این کار کافی نباشه.» سرم را تکان می دهم و از او می پرسم همین حالا کدام دستگیره جلو توجه اش را می گیرد؟ آرام می گوید: «خب معلومه. وقتی نمیتونم تشویش و اضطراب رو تحمل کنم، تو خودم فرو می رم.»

من و کیوکو کمی به عقب خم می شویم. بلند و با تعجب از خودم می پرسم: «تشویش؟ چه کلمه ی انتزاعی بزرگی! چه ربطی داره؟» بعد کیوکو خودش را قاطی می کند. از گفت و گوهای قبلی یاد گرفته که این طور کلمات انتزاعی را تجزیه تحلیل کند تا کنترل گفت و گو را به دست نگیرند. او به جلو خم میشود و می پرسد: «چارلی؟ مثل اینه که به خاطر اضطراب های بزرگ از احساساتت و من فرار می کنی؟» 

چارلی آه می کشد. «فقط میخوام همه چی رو تحت کنترل داشته باشم. گمونم برای همینه که اضطراب های بزرگی وجود دارن. وقتی کیوکو از دستم ناراحت میشه از پا درمی آم، بعد احساس می کنم گیج شدهم. نمیدونم باید چی کار کنم.» در این نقطه، می خواهم به ریشه ی ترس یکی از زوجین بروم، به همین دلیل می پرسم: «بزرگترین فاجعه ای که میتونه اتفاق بیفته چیه چارلی؟ بیشتر از همه از چی میترسی؟» شاید اصلا به پرسیدن نیازی نبود. چارلی خودش می رود سراغ این موضوع. او می گوید: «عبارت "از هم پاشیده" مدام تو سرم میچرخه. اگه بمونم و به ناراحتی کیوکو گوش کنم، از هم می پاشم. کنترلم رو از دست میدم. انفجار، هر دومون رو میکشه.» چارلی چیزهای زیادی گفته است. باید این لحظه را کمی بیشتر بکاویم. بنابراین سعی می کنم آن را جزء به جزء درک کنم تا بتوانم به چارلی دربارهی آن توضیح بیشتری بدهم. همیشه بهترین کار این است که با شناسایی احساس شروع کنیم.

می پرسم: «خب چارلی، حس اولیه ای که این جا می شنوم ترسه. درسته؟» او سرش را با متانت تکان می دهد و می گوید: «دقیقا. این جا حسش می کنم.» و با دست می زند روی قفسه سینه اش. بنابر این ادامه میدهم: «اما این ترس بهت چی میگه؟ اینجا "اگر"های وحشتناک چیا هستن؟ شاید اگه کاملا خونسرد نباشی، حتا بیشتر از کنترل خارج شه؟ شاید بشنوی چیزی ازت میخواد که نمیدونی باید چطوری بهش بدی؟ اگه در دسترس باشی و بشنوی که زنت عذاب میکشه، یعنی اون همسر بی نقصی که باید باشی، نبودی؟ اونوقت شاید کاملا از دستش بدی؟» چارلی سرش را به شدت تکان می دهد. «بله. همه ی اینا. همه شون خیلی تلاش کردهم. اما کاری که انجام دادن اش رو بلدم، جواب نمیده. هرچی بیشتر سعی می کنم کاری کنم که منطقی باشه، اوضاع بدتر میشه. برای همین احساس ناامیدی می کنم. واقعا ناامیدم. من تو هر کاری که انجام میدم عالی ام، از قوانین پیروی می کنم، اما حالا...» و به نشانه ی شکست، دستهایش را از هم باز می کند.

آیا همه ی ما دوست نداریم یک یا دو قانون لغزش ناپذیر برای چگونه دوست داشتن و دوست داشته شدن داشته باشیم؟ اما عشق شبیه بداهه سرایی ست. و چارلی بهترین راهنمای خودش و همسرش - یعنی احساسات - را قطع می کند.

می پرسم: «حالا که داری به این حس ترس و درموندگی گوش میدی، مهم ترین تهدید - ترسناک ترین پیام - چیه؟ می تونی به کیوکو بگی؟» صاف می نشیند و بلند بلند می گوید: «نمی دونم این کار رو چطور انجام بدم. نمیتونم ازش سردربیارم.» بعد بیشتر به سمت کیوکو برمی گردد و ادامه می دهد: «وقتی از دستم ناراحتی نمیدونم باید چی کار کنم. تو هر لحظه عصبانی میشی. هیچوقت در کنارت اطمینان خاطر ندارم، ولی بهش احتیاج دارم. خیلی غمگینم. ما با هم با جهان روبه رو شدیم. اگه تو رو نداشته باشم...» و می زند زیر گریه. کیوکو هم با او اشک می ریزد.

از اینجا چه اتفاقی افتاده است؟ چارلی وارد احساسات عمیق تر شده و آنها را بیان کرده است؛ احساساتی که دربارهی نیاز او به رابطه ی عاطفی امن با همسرش صحبت می کنند. او در حال گفتن این حرفا حالت چطوره چارلی؟» جواب می دهد: «خیلی عجیب. الان دیگه حس خوبی داره که بتونم درباره این چیزا صحبت کنم. این بار از هم نپاشیدم. کیوکو هنوز این جاست و یه جورایی احساس می کنم قوی ترم.» وقتی امتحان می کنیم و منطقی هستیم، یا از نظر من، تجربیاتمان را نظم می دهیم، این فرآیند - هر چقدر هم که رنج آور باشد . به ما احساس آرامش و قدرتمندبودن می دهد.

این یک چارلی جدید و دست یافتنی تر است. نحوهی واکنش نشان دادن کیوکو در این نقطه حساس است. بیشتر اوقات در یک رابطه ی ناشاد، وقتی یکی از طرفین خطر کرده و سفرهی دلش را باز می کند، دیگری این افشاگری را نمی بیند یا از اعتماد کردن به آن وحشت دارد. بارها شنیده ام که شریکهای زندگی، گامهای جدید به سمت خودشان را با هر چیزی از این احمقانہ ست" گرفته تا نسخه ای از "خب بذار ببینیم ثابتش می کنی" نادیده می گیرند. بعد به گفت و گوی ویرانگر شان برمی گردند.

حقیقت این است که هیچ کس مثل چارلی این ریسک را نمی پذیرد که با افشاگری مورد بی اعتنایی قرار بگیرد، مگر این که طرف مقابل واقعأ اهمیت داشته باشد. گاهی زوجهای افشاکننده ترجیح میدهند پادرهوا بمانند و آن قدر پیامشان را تکرار کنند تا شریک زندگی شان به دیدن آنها به شیوه ای جدید عادت کند. زوج هایی که در گفت و گوهای ویرانگر گیر کرده اند هم می توانند با برگشتن و انجام دادن دوبارهی گفت و گوهای ۱ تا ۳ به حرکتشان ادامه دهند.

خیلی خوب است که کیوکو به شکل حمایت گرانه ای به این پیشروی واکنش نشان می دهد. او می گوید: «هیچ نمیدونستم انقدری برات اهمیت دارم که اون طوری اذیتت کنم. به خاطر درمیون گذاشتن این حرفا برات احترام قائلم. باعث میشه حس کنم بهت نزدیک ترم.» چارلی به او لبخند می زند و صندلی اش را یک یا دو بار می چرخاند.

توانایی همراهی کردن با افشاگری های عمیق تر شریک زندگی مان آغازگر تعامل و اشتغال دو طرفه است. در زبان انگلیسی کلمه ای که برای همراهی کردن استفاده می شود (attend) از کلمه ی لاتین adtendere می آید که به معنای به سمت کسی دست دراز کردن است. و حالا کیوکو دستش را به سمت چارلی دراز کرده است.

حالا نوبت کیوکو است که احساساتش را تجزیه تحلیل کند و ببیند آیا چارلی با او همراهی می کند یا نه. او به لحظهی سخت برمی گردد و به چارلی می گوید: «وقتی اومدی خونه، بهت گفتم ناراحتم و تو گفتی "حالا از دستم عصبانی نشی ها"، که جلو فوران های من در مقابل این که شاید نیاز داشته باشی بری رو نگرفتن. این واسهم تهش بود. نمی تونم همیشه آروم و منطقی باشم.» چارلی ناراحت به نظر می رسد و زیرلب می گوید: «ببخشید.» او می پذیرد که در این زمانها واقعا متوجه آزردگی کیوکو نمی شود.

کیوکو دکمه ی آسانسور احساسی را فشار می دهد و می رود چند طبقه پایین تر. او این طور شروع می کند: «خیلی غمگینم، گمون نکنم دیگه برگردیم سمت هم.» چارلی سرش را تکان می دهد و می گوید: «اما نباید ناراحت باشی، چون داریم روی رابطه مون کار می کنیم.» او جلوی خودش را می گیرد، سرش را تکان می دهد و دوباره می گوید: «فکر کنم باید دربارهی آزردگیت یه چیزایی یاد بگیرم. بدترین لحظه به بدترین احساس - واسه تو چی بوده؟» این سؤال خیلی خوبی بود و چارلی با پرسیدنش به کیوکو کمک کرد که به عمق مسئله برود. 

اما کیوکو نمی تواند جواب بدهد. ساکت می نشیند و اشک از چشم هایش سرازیر می شود. چارلی می زند روی زانویش و زمزمه کنان می گوید: «من می گم دیوونه ای، فقط چون از احساسات بد بین مون وحشت دارم.» کیوکو به او می گوید: «بدترین لحظه ها وقتی بودن که تلفن رو قطع کردی و بعدش گفتی میری. این که گفتی من خیلی غیرمنطقی ام»

چارلی حالا با نگرانی زیادی می گوید: «نمی دونم باید چطوری بهترش کنم.» برمی گردد سمت من و می پرسد: «باید چی کار کنم؟» می گویم: «برای بهتر کردن اش، کیوکو باید احساس کنه کنارشی. این که کمک کنی بفهمه ناراحتیش برات مهمه.» متعجبانه نگاهم می کند. بعد کیوکو ادامه می دهد: «اگه از دستت ناراحت، غمگین یا ترسیده باشم، حالم رو بدتر می گیری. آرومم نمی کنی، نمی آی سمتم یا بغلم نمی کنی. درست وقتی که بهت نیاز دارم، میری تو فاز سرزنش. روت رو ازم برمیگردونی و منو نادیده می گیری. من زنی که میخوای نیستم»

گوش دادن به کیوکو که نپذیرفته شدن و رهاشدن اش را بیرون می ریزد، دشوار است. تعجبی ندارد که گاهی تعادلش را از دست داده و در اعتراضات خشمگین یا افسردگی گیر می کند. اما حالا او شفاف و دقیق است. «وقتی منو نادیده می گیری و میری سراغ قانونات، میمیرم. هیچوقت از این تنهاتر نبودهم.» حالا مستقیما به چارلی نگاه می کند. «تو کنارم نیستی چارلی، پشت سرمم نیستی. واسه همین وحشت می کنم. میشنوی چی میگم؟» 

چارلی دستش را به سمت کیوکو دراز کرده و دست های او را می گیرد. چارلی آرام می گوید: «آره، آره، آره. شنیدن اینا غم انگیزه. من واقعا ناراحتم.» و واقعا هم ناراحت است. حضور احساسی اش به اندازه ی صندلی ای که روی آن نشسته است، قابل لمس است. کیوکو آگاهی شفافش درباره ی احساسات عمیقش را به علامت دلبستگی واضحی برای معشوقش تبدیل کرده است. او عمیق ترین دردش را بروز داده است؛ کد اولیهی فقدان و ترسی که وقتی شریک زندگی مان پشتمان نیست، به صدا در می آید. و چارلی صدایش را شنیده است.

هر دو طرف با واقعیت های احساسی شان رابطه برقرار کرده و سفرهی دلشان را برای یکدیگر باز کرده اند.

بازی و تمرین

چارلی کارهایی انجام می دهد که تفاوت بزرگی در نحوه اتصال و در میان گذاشتن احساسات عمیق ترش دارد. ببینید می توانید به یاد بیاورید یا به عقب برگردید و مثال هایی از موارد زیر پیدا

کنید:

• چارلی شروع می کند به بررسی کردن لحظه ی حال و این که ارتباط برقرار کردن با این احساسات چقدر دشوار است؟ چیزی مانع ابراز کردن احساساتش می شود؟

 چارلی چند دستگیرهی مربوط به گفت و گوی قبلی را پیدا می کند و تصاویر، عبارت ها، یا احساسات را زیر نور می گیرد. وقتی با دقت به آنها نگاه می کند، می تواند متوجه شود که در

حقیقت توصیفی از ترس، شرمساری یا غم و فقدان هستند.

• چارلی "اگر"های وحشتناک را مشخص می کند. اگر احساسات همسرش را بپذیرد، بدترین چیزهایی که ممکن است اتفاق بیفتند، چه هستند؟ او پیامدهای فاجعه آمیز بدترین ترسهای عمیقش را رو می کند؛ این که تنها و درمانده خواهد بود. این بخش کلیدی گفت و گوی ۴ است.

• چارلی ترسش را برای همسرش افشا می کند و روی این که در میان گذاشتن آنها با کیوکو چه حسی دارد، فکر می کند.

و حالا به افشاگری کیوکو نگاه کنید و سعی کنید به این سؤالها جواب بدهید:

• بدترین لحظه برای کیوکو کدام لحظه بود؟

و نتیجه گیری مصیبت باری که می کند، چیست؟

• چهار مورد از کارهای چارلی در زمان غمگین بودن کیوکو را نام ببرید که ترسهای دلبستگی کیوکو را تشدید می کنند. کیو کو آنها را با کلمات نشی ساده توصیف می کند.

• دو احساس اصلی کیوکو کدام اند؟

به لحظهای سخت در رابطه تان برگردید و دو دستگیردی خودتان را پیدا کرده و آنها را بنویسید. از شریک زندگی تان بخواهید همین کار را انجام بدهد. بعد کنار او بنشینید. کدام یک از شما بیشتر عقب نشینی کرده است؟ این شخص گفت و گو را آغاز کند. دلیل این موضوع این است که برای زوج هایی که فعالانه تر اعتراض می کنند و اغلب با رنجها و ترس هاشان ارتباط بیشتری دارند، دشوارتر است که بدون علائمی از درگیری و اشتغال از سمت معشوق خوددارترشان شروع به کندوکاو کنند. اگر شما طرف خوددارتر هستید، قدمهای چارلی را دنبال کنید تا با ترس های اصلیتان ارتباط برقرار کنید، آنها را در میان بگذارید و احساس تان را از افشا کردن آنها بگویید.

اگر شما فردی که گوش می دهد، هستید، با گفتن این که این افشاگری ها چه حسی داشتند، واکنش نشان دهید. فهمیدن پیام آسان بود یا سخت؟ اگر سخت بود، در کدام نقطه گوش دادن دشوار شد؟ آن موقع چه احساسی ایجاد شد؟ احساسات را با هم بررسی کنید.

حالا فردی که گوش می داد، فرآیند افشاگری را تکرار کند.

این گفت وگو به طور ویژه ای برای زوجهای مشوش مفید خواهد بود، اما برای آنها که در رابطه ی امن هستند، ارزشمند است. همه ی ما ترسهای دلبستگی داریم، حتا اگر در این لحظه اضطرار یا آزاری نداشته باشند.

 مهم تر از همه، به یاد داشته باشید که این گفت وگو حساس است؛ هر دو شما در حال برملا کردن عمیق ترین آسیب پذیری هاتان هستید. هر دو باید به خطری که دیگری می کند، احترام | بگذارید. به یاد داشته باشید: هر دو شما به این دلیل این گامها را برمی دارید که برای یکدیگر خاص هستید و سعی می کنید پیوند خاصی بین خودتان ایجاد کنید.

به چه چیزی از تو بیش تر از همه نیاز دارم؟

این که بتوانیم ترسهای دلبستگی اصلی مان را بیان کنیم، به طور طبیعی باعث پذیرفتن نیازهای دلبستگی اولیه مان می شود. ترس و اشتیاق دو روی یک سکه هستند.

بخش دوم گفت و گوی ۴ شامل بیان مستقیم نیازهای دلبستگی ای است که فقط شریک زندگی تان می تواند آنها را برطرف کند.

این گفت و گو می تواند برایتان آسان باشد، یا پر از شک و تردید. تصدیق و پذیرش واقعیت احساسی خودتان یک چیز است، اما اعتراف کردن آن برای شریک زندگی تان یک چیز دیگر. این پرش برای کسانی که تجربه ی کمی از امنیت واقعی در کنار دیگران دارند، بسیار مهم است. پس چرا انجامش میدهیم؟ به این دلیل که مشتاق اتصال هستیم و در حالت تدافعی و انزواماندن، شیوهای غمگین و پوچ برای زندگی کردن است. آناییز نین ۸۹ - نویسنده به این ایده را به زیبایی ابراز می کند: «و روزی رسید که ترس مخفی ماندن در جوانه، دردناک تر از ترس شکفتن بود.»

رزماری، یک مراجعه کننده، آن را به شیوه ای دیگر بیان می کند. «ما تو کانادا هاکی بازی می کنیم. گاهی حتا به زندگی به چشم هاکی نگاه می کنیم!» رزماری، بازیگری مشتاق، به سمت همسرش - آندره - برمی گردد و به او می گوید: «من یه ماسک به صورتم زدهم. اما اگه بخوام تو بفهمی چه نیازی دارم و ازت چیزی رو که میخوام، درخواست کنم، باید برش دارم. بخشهایی از من میگن این طوری اعتراف کردن دقیقا مثل اینه که بخوام کسی بزنه تو صورتم، مثل اتفاقی که ماه پیش تو بازی هاکی برام افتاد. نگه داشتن ماسک به این خاطر نیست که دوست ندارم یا همسر بدی هستی. به این خاطره که من همیشه نقش دفاع رو بازی می کنم؛ این که برگردم و بپرسم. این به وضعیت کاملا جدیده. ترسناکه. اما اگه بخوام صادق باشم، پشت ماسکم هیچی نیستم. اون طوری هم نمی تونم بازی رو ببرم.»

حالا برگردیم به چارلی و کیوکو و ببینیم آنها چطور رادشان را از میان این بخش مهم گفت و گوی ۴ باز کردند. به چارلی کمک می کنم و می گویم: «همین حالا از کیو کو چی میخوای تا به قول خودت احساس امنیت و اطمینان" کنی؟ مشتاق چی هستی چارلی؟ می تونی به کیوکو بگی دقیقا ازش چی میخوای؟» او یک لحظه سبک سنگین می کند، بعد برمی گردد سمت کیوکو و می گوید: «نیاز دارم بدونم وقتی همسر ایده آل نیستم و گیجم و نمیدونم باید چی کار کنم، هنوزم میخوای باهام باشی؟ شاید با این که ناراحتی هنوزم منو میخوای؛ حتا اگر کلافه شم، اشتباه کنم و احساساتت رو جریحه دار کنم. نیاز دارم بدونم که ترکم نمی کنی. وقتی افسرده یا خیلی عصبانی هستی، به نظر می رسه همین الانشم رفتی. آره، درسته.» و بعد انگار که ناگهان متوجه خطری که کرده، شده باشد، رویش را برمی گرداند و مضطربانه دست می کشد روی زانویش. آرام می گوید: «پرسیدنش برام خیلی سخته. تا حالا هیچوقت از کسی همچین چیزی نپرسیدهم.»

احساسات شفاف چارلی، کیوکو را تحت تأثیر قرار می دهد. او آرام اما قاطعانه جواب می دهد: «من پیشتم چارلی. همه ی چیزی که می خوام اینه که با تو باشم. به یه شوهر بی نقص نیازی ندارم. اگه بتونیم اینطوری با هم صحبت کنیم، می تونیم بازم به هم نزدیک شیم. این تمام چیزیه که همیشه میخواستم.» چارلی آرام و کمی گیج به نظر می رسد. او می خندد و می گوید: «اوه! حالا خوبه. این واقعأ منطقیه.» کیوکو هم با او می خندد.

وقتی نوبت کیوکو می شود که نیازهایش را بیان کند، بحث را این طور شروع می کند که حالا می فهمد اشتیاقش برای قوت قلب و آرامش، مناسب و حتا طبیعی است. این موضوع به او کمک می کند دربارهی چیزی که از چارلی می خواهد، فکر کند. اما ناگهان از مسیر خارج می شود و در حالی که به سقف نگاه می کند، می گوید: «فکر کنم میخوام اون...» کیوکو را متوقف می کنم و از او می خواهم به عمیق ترین احساساتش گوش بدهد، صندلی اش را به سمت چارلی برگرداند و مستقیم به او نگاه کند و با او حرف بزند.

کیوکو برمی گردد سمت چارلی و نفس عمیقی می کشد. «می خوام قبول کنی که من از تو احساساتی ترم و این ایرادی ندارد. من به خاطر این که از منطق و بایدها آرامش نمی گیرم، ناراحتم. میخوام کنارم بمونی و بیای نزدیک، که وقتی احساس قدرت نمی کنم، نشون بدی برات مهم ام. میخوام منو بغل کنی و بهم بگی برات ارزش دارم. فقط میخوام با من باشی. این همهی چیزیه که نیاز دارم.»

چارلی کاملا متحیر به نظر می رسد. او می گوید: «منظورت اینه که فقط میخوای بیام نزدیک تر؟» کیوکو از او می پرسد: «وقتی میشنوی این حرف رو میزنم چه حسی داری؟» او سرش را تکان می دهد. «انگار از بس تلاش کردم که خودمون رو توی مسیر نگه دارم، راه آسونی رو که همین بغله ندیدهم.» بعد لبخند می زند. «حس خوبی داره. میتونم این کار رو انجام بدم. می تونم این کار رو همراه تو انجام بدم.»

حالا هم چارلی و هم کیوکو با نیازهای اصلی شان هماهنگ هستند و می توانند علامت های منسجمی درباره ی این نیازها به دیگری بدهند. آنها می توانند کاری را انجام بدهند که همسرانی که با اطمینان به هم متصل اند، انجام می دهند. آنها با شناختن احساسات خودشان و عبور از ترسهاشان - هم تک تک و هم با هم - قویترند. وقتی زوجها این کار را انجام می دهند، می توانند کشمکشها و شکاف هاشان را راحت تر ترمیم کنند و رابطه ی مهرآمیز و حمایت گرشان را شکل بدهند.

چارلی و کیوکو نه تنها در دسترس، دارای تفاهم و درگیر یکدیگر شده اند، بلکه حس اینکه خودشان به تنهایی چه کسی هستند را هم گسترش داده اند. اعتماد به نفس کیوکو بیشتر شده و چارلی منعطف تر. حالا هر دو میدانند که چطور دیگری را به گفت و گو بر پایه ی دردسترس بودن، تفاهم و درگیر شدن دعوت کنند. آنها می توانند به یکدیگر کمک کنند که در سطح شخصی رشد کنند.

بیایید به لحظات کلیدی در گفت و گوی محکم در آغوشم بگیر دو زوج دیگر هم نگاهی بیندازیم. این زوج ها در مقایسه با چارلی و کیوکو سرگذشت های شخصی پردردسرتر و حس امنیت عاطفی شکننده تری دارند. با این حال می توانند از ته قلب این کار را انجام بدهند.

دایان و دیوید سی و پنج سال از میان مه ترس، محرومیت و افسردگی به جامانده از سرگذشت های سوء استفاده و تجاوز از طرف کسانی که بیشتر از همه به آنها نیاز داشته اند، برای رابطه شان جنگیده اند. اوایل جلسات مان، دایان به دیوید گفت: «من باید بذارم برم. نمی تونم هر بار که می ترسی، اذیت شم. این که چند روز پشت سر هم برم تو اتاقم دیگه جواب نمیده. نمی تونم پشت این دیوار زندگی کنم.» او حالا در گفت و گوی "محکم در آغوشم بگیر" به دیوید می گوید: «دوست دارم. می خوام نزدیکت باشم اما نمی خوام واسه نزدیک شدن اجباری وجود داشته باشه. دوست دارم در کنارت احساس امنیت کنم. میخوام بهم فضای حرکت کردن بدی. که وقتی بهت میگم دارم کلافه میشم، بشنوی. این که سعی کنی قدمهای منو با خودت هماهنگ کنی، جواب نمیده. بعد از تموم این سال ها، می خوام باور کنی که نمیذارم بری، نمیذارم جفتمون بریم. رقصیدنمون با هم دوست داشتنیه. میخوام بهم کمک کنی در کنارت احساس امنیت کنم و بعد دستت رو به سمتم دراز کنی. بعد میتونم به سمتت بچرخم و اونوقته که می تونیم برقصیم.»

وقتی نوبت دیوید است که به جای هدایت کردن اضطراب دلبستگی اش به سمت اظهار نظرهای خصمانه درباره ی دایان، در مورد نیازهایش صحبت کند، درباره ی ترسش از فقدان و جنبه ی دیگر این ترس - اشتیاقش برای برقراری رابطه - صحبت می کند. پیام او منسجم است، پیامی که همسرش را در نظر می گیرد و به روشنی عمیق ترین احساسات و نیازهایش را منعکس می کند. این گفت و گو امن است. خبری از خشم واکنشی یا خودداری با اداهای روشنفکری نیست. او حالا می تواند دستش را به سوی همسرش دراز کند.

او این طور شروع می کند: «نمی دونم چطوری اینو بگم. مثل وقتیه که تو ارتش بودم و از هواپیما می پریدم. فقط اینجا چتر نجاتی وجود نداره! من آدم نگرانی هستم دایان. یاد گرفته م همه ش مراقب خطر باشم. گمونم برام سخته به راست وارد وضعیت کنترل کردن نشم. اما حالا می دونم چطور کنترل کردن ام کار رو برات سخت کرده و فراریت داده.» برای چند لحظه ساکت می شود، بعد ادامه می دهد: «برای همین به بخش هایی از من همیشه نگران اینه که نتونی واقعا دوسم داشته باشی. همیشه واسه این اعتراف بهت فشار می آرم؛ اعتراف به این که برات اهمیت دارم. همیشه دنبال این قوت قلبم. می خوام آدما با وجود تمام مشکلاتم و اخلاقی که دارم، دوسم داشته باشن. اما پرسیدنش برام خیلی سخته. این جا تو وضعیت سقوط آزادم! به این یقین نیاز دارم.

و پرسیدنش برام سخته. میتونی با وجود تمام مشکلاتم دوسم داشته باشی؟»

چهره ی دایان نشان می دهد که درد و ترس دیوید را می فهمد. او به سمت دیوید خم می شود و آرام می گوید: «من دوست دارم دیوید. از وقتی شونزده سالم بود دوست داشتم. حالا نمیدونم چه جوری باید از دوست داشتن ات دست بکشم. وقتی این طوری حرف می زنی، می خوام تا ابد بغلت کنم.»

هر دو لبخند می زنند.

فیلیپه و تابیتا با دایان و دیوید متفاوت اند. هر دو آنها ازدواج اول ناموفقی داشته اند و هر دو وقت خیلی زیادی را برای شغل های جذاب و بسیار موفق شان صرف می کنند. بحران رابطهی پنج ساله شان این است که هر بار می خواهند با هم در یک خانه زندگی کنند، فیلیپه نظرش را تغییر می دهد. هر دو خیلی روشنفکر و پخته اند و وقتی تنشی ایجاد می شود تمایل به عقب نشینی دارند. فیلیپه کلادشاپوی گران قیمت اش را تا روی چشم هایش پایین می کشد و می رود سراغ دوستی های افلاطونی و مذهبی با زنهای دیگر، در حالی که تابیتا کت دامن های شیک و کارهای هنری میخرد و خودش را در جنون پروژدهای کاری غرق می کند. هر دو از این که نمی توانند از یکدیگر جدا شوند، متعجب اند. تابیتا بالاخره به فیلیپه اولتیماتوم داده است: یا با هم زندگی می کنیم با این رابطه تمام می شود.

 موضع اولیه ی فیلیپه مشخص می شود. «من از احساس نیاز به آدما خوشم نمیاد. خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدم که این کار حماقته. من دوستای زیادی دارم و تنهایی حالم خیلی خوبه. اصلا نمیدونم چطوری باید این چرت و پرت های عشقولانه رو انجام بدم.» حالا به تابیتا می گوید: «می فهمم هر بار که واقعا به هم نزدیک میشیم، وقتی موضوع تعهد پیش می آد، به بخش هایی از من وحشت میکنن و در رو می کوبن. فکر می کنم خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم همه ی تخم مرغهام رو تو یه سبد نذارم، هیچوقت به کسی این قدرت رو ندم که اذیتم کنه، که دوباره خردم کنه. حتا حالا که دارم اینو میگم، یه دریا اشک و آه منتظرمه. نیاز دارم بدونم که هیچوقت روت رو برنمیگردونی و منو پس نمی زنی. می تونم خودم رو ببینم که یه پسر کوچولوام که وقتی مادرش مریض شد، بهش گفتن بره پی کارش. وقتی احساس می کنم بهت نیاز دارم، یه جورایی اون پسر کوچولو کسیه که به من میگه فرار کنم. میخوام بهت اجازه بدم بیای جلو. می تونی کمکم کنی اعتماد کردن رو یاد بگیرم؟ می تونی بهم بگی هرچی که بشه روت رو ازم برنمیگردونی؟»

تابیتا می تواند این کار را انجام بدهد و وقتی این زوج وارد رابطهی عمیق تری می شوند، به انجام این کار ادامه بدهد. وقتی نوبت او می شود که درگیر گفت و گو بر پایهی در دسترس بودن، تفاهم و درگیر شدن شود، می تواند بگوید: «تو یه سطحی می دونم که ترست تو رو ازم دور می کند. اما باید بدونم اون قدری برات مهم هستم که با ترست بجنگی. نمی تونم با تمام این عدم یقین کنار بیام. خیلی آزاردهندهست. می خوام رو خودمون و رابطه مون وقت بذاری. من دوست دارم و فکر می کنم تو هم می تونی بهم اعتماد کنی. اما به اون ثبات نیاز دارم، جوری که بتونم روت حساب باز کنم. گفتنش برام سخته. میترسم به اندازهی کافی خوب و بی نقص نباشم. به این فکر می کنم که شاید تقصیر منه که هنوزم میترسی و شاید زیادی ازت انتظار دارم. واقعا استحقاقش رو دارم؟ خب داشته باشم یا نه، میخوام تعهد بدی که برات مهم میمونم! نمیتونم بدون اون جای امن ریسک بیشتری بکنم. خیلی ترسناکه، خیلی دردناک. میخوام ریسک کنی و سفرهی دلت رو برام باز کنی. ناامیدت نمی کنم.»

فیلیپه که به طرز مشهودی تحت تأثیر کلمات تابیتا قرار گرفته است، آرام جواب می دهد: «آره. گمونم میخوای با من باشی. و استحقاقش رو داری که این ریسک رو بکنم. من تو ترس خودم گیر کرده م و از باز کردن سفرهی دلم وحشت دارم. اما نمی تونم تو رو از دست بدم. واسه همین دارم وقت میذارم. ترسناکه اما من اینجام.»

وقتی فیلیپه می تواند این قوت قلب را به شیوه ای مهرآمیز به تابیتا بدهد، این رابطه به پایه و اساسی مطمئن برای هر دو آنها تبدیل می شود.

عصب شناسی هماهنگی و توازن

تحقیق من نشان می دهد که هر بار زوجی گفت و گوی "محکم در آغوشم بگیر" را انجام می دهند، اتصال عاطفی عمیقی برای یک لحظه اتفاق می افتد.

فیزیکدانها دربارهی تشدید - لرزشی موافق بین دو عنصر که به آنها اجازه می دهد به طور ناگهانی علامتها را هماهنگ کرده و با توازن جدیدی رفتار کنند به صحبت می کنند. این همان لرزشی است که در حین گوش دادن به نقطه ی اوج سوناتای باخ - وقتی صد نت موسیقیایی به هم می رسند - میشنوم. تک تک سلول های بدنم واکنش نشان داده و من و موسیقی را با هم یکی می کنند. وقتی لحظات مشابهی را بین یک مادر و فرزند، بین عشاق، بین افرادی که به دنبال یک رابطهی عمیق هستند و آن را پیدا می کنند می بینم، واکنشم همیشه یکسان است: احساس شادی ناگهانی می کنم.

آن احساس اتصال، نه تنها در احساسات مان بیان می شود، بلکه در تمام سلول هامان ظهور می کند. وقتی شریکهای زندگی نسبت به یکدیگر همدلانه واکنش نشان می دهند، سلول های عصبی خاصی، به اسم نورون های آینه ای، در قشر پیش پیشانی مغزشان به صدا در می آیند. به نظر می رسد این نورون های یکی از مکانیسم های اساسی ای هستند که به ما اجازه می دهند چیزی را که شخص دیگری تجربه می کند، احساس کنیم. در مقایسه با درک کردن تجربهی کسی از طریق قومی ادراکمان، این سطح متفاوتی از درک است. وقتی رفتار کسی را نگاه می کنیم، این سلول های مغزی طوری به حرکت در می آیند که انگار خودمان در حال انجام دادن آن کارها هستیم. نورون های آینه ای بخشی از میراث عمومی طراحی شده برای اتصال مان هستند و ما را برای عشق و عشق ورزی آماده می کنند.

وقتی در سال ۱۹۹۲، محققی که داشت نقشه ی مغز میمونی را ترسیم می کرد و همزمان بستنی قیفی می خورد، متوجه شد مغز میمون طوری واکنش نشان می دهد که انگار خودش در حال خوردن بستنی قیفی است، عصب پژوهان به طور اتفاقی نورون های آینه ای را کشف کردند. نورون ها به ما اجازه می دهند که از نیتها و احساسات باخبر شویم، تا کسی را به درون مان بکشانیم. حالا عصب پژوهان با وام گرفتن از فیزیک، از وضعیت تشدیدهای همدلانه صحبت می کنند. این موضوع خیلی انتزاعی به نظر می رسد. معنای آن برای عاشقان این است که قدرت محسوسی در نگاه کردن به یکدیگر وجود دارد. این کار به حضور عاطفی و تشخیص دادن نشانه های غیر کلامی شریک زندگی مان کمک می کند. انکار، سطحی از درگیری و همدلی ایجاد می کند که در گفت و گوهای غیرمستقیم از دست می رود. نورون های آینه ای به ما اجازه می دهند احساس ابرازشده توسط دیگری را دیده و آن را در بدن مان حس کنیم. این تأیید علمی مفهوم دلبستگی ست که می گوید رابطه ی حقیقی دربارهی "حس کردن آن چه دیده می شود" است.

چارلی و کیوکو در اولین جلسه شان همخوانی نداشتند. به سختی به یکدیگر نگاه می کردند و به نظر می رسید به زبانهای مختلفی صحبت می کنند. با این حال در طول گفت و گوی "محکم در آغوشم بگیر"، با ناراحتی چارلی، کیوکو هم ناراحت شد و با خوشحالی او، کیوکو هم خوشحال. درواقع آهنگ احساسی چارلی به یک قطعه ی دونفره تبدیل شد. به نظر می رسید که این نوع تفاهم احساس همدلی باشد، چیزی که همه ی ما به معنای واقعی کلمه برای یکدیگر و با هم احساس می کنیم و بنابراین به طور طبیعی مهرآمیزتر رفتار می کنیم.

قطعا این همان اشتغال ذهن، جسم و احساسی است که عاشقان شاد در زمان عشق بازی با یک مادر و کودک وقتی به هم خیره می شوند، یکدیگر را لمس یا با هم زمزمه می کنند، احساسش می کنند. آنها با همنوایی احساسی حرکت می کنند، بدون فکر آگاهانه یا کلام گفته شده. آرامش و شادی وجود دارد.

نورون های آینهای تمام توضیحها نیستند. تعداد قابل توجهی از تحقیقات اخیر به درک ما از پایه و اساس نو روشیمیایی دلبستگی می افزایند. این تحقیقات نشان میدهند که در لحظات درگیری احساسی واکنشی، سیلی از اکسی توسین به مغزهامان هجوم می آورد. اکسی توسین یا همان هورمون نوازش که فقط توسط پستانداران تولید می شود، به آرامش و رضایت مرتبط است و به نظر می رسد دریایی از شادی، آرامش و آسایش ایجاد می کند.

وقتی محققان عادت های جفت گیری ولهای مرغزار ۹۰ را مقایسه می کردند، قدرت اکسی توسین را کشف کردند. در یک گونه، نرها و مادهها تکهمسر هستند، نوزادهاشان را با هم بزرگ می کنند و پیوندهای ابدی شکل می دهند. در گونه ی دیگر، نرها و مادرها رویکرد حضور یکشبه دارند و نوزادها را رها می کنند تا از خودشان دفاع کنند. مشخص شده است که جوندههای وفادار اکسی توسین تولید می کنند، اما انواع بی قیدشان این طور نیستند. با این حال وقتی دانشمندان به ولهای تک همسر مادهی شیمیایی ای دادند که اثر اکسی توسین را خنثی می کرد، آنها رابطهی جنسی داشتند اما با همسرانشان نمی ماندند. و وقتی دانشمندان به همان جوندهها اکسی توکسین بیشتری دادند، چه جفت گیری می کردند، چه نه، با هم پیوند محکمی برقرار می کردند.

در انسانها وقتی در نزدیکی یا تماس فیزیکی با نگارهی دلبستگی هستیم، اکسی توسین آزاد می شود، به خصوص در لحظات احساسی شدید. کریستین اوناس موبرگ ۹۱، یک متخصص نورواندوکرینولوژی ۹۲ سوئدی، کشف کرد که فقط فکر کردن دربارهی عزیزان می تواند باعث هجوم اکسی توسین شود. اکسی توسین آزادشدن هورمونهای استرس مانند کورتیزول را کاهش می دهد.

مطالعات مقدماتی نشان می دهند که اکسی توسین در انسان ها، تمایل به اعتماد کردن و تعامل با دیگران را افزایش میدهد. این یافته ها به توضیح دادن مشاهده ی من کمک می کند، این که وقتی زوجهای مشوش یاد می گیرند یکدیگر را محکم در آغوش بگیرند، به دست دراز کردن به سمت یکدیگر ادامه می دهند و سعی می کنند این لحظات تغییر دهنده و آرامش آور را دوباره و دوباره خلق کنند. معتقدم تعامل هایی که بر پایه ی در دسترس بودن، تفاهم و درگیر شدن هستند، این معجون عشق تورو شیمیایی را که طی سال ها تکامل صیقل خورده است، فعال می کنند.

بازی و تمرین

دوباره توصیف چارلی و کیوکو و پرش بزرگشان به سمت رابطهی امن را بخوانید.

خودتان روی یک رابطهی امن گذشته با معشوق، پدر یا مادر یا یک دوست صمیمی تمرکز کنید. حالا تصور کنید آن شخص روبه روی شماست. به او می گفتید عمیق ترین نیاز دلبستگی تان چیست؟ فکر می کنید او چطور جواب می داد؟

حالا رابطه ی قدیمی ای را تصور کنید که در آن احساس اتصال امنی نمی کردید. واقعا از این شخص چه چیزی می خواستید؟ سعی کنید جواب را در یک یا دو جمله بیان کنید. او چطور واکنش نشان می داد؟ 

حالا به رابطهی فعلی با شریک زندگی تان برگردید. به این فکر کنید که برای داشتن احساس امنیت و دوست داشته شدن، بیشتر از همه به چه چیزی نیاز دارید. بعد به طور واقعی این گفت و گو را با شریک زندگی تان آغاز کنید.

در این جا فهرستی از عبارتهایی که زوجها در این گفت و گو از آنها استفاده می کنند، آورده شده. اگر به شما کمک می کند، می توانید عبارتی را که بیشتر از همه مناسب شماست انتخاب کرده و به شریک زندگی تان نشان بدهید.

نیاز دارم احساس کنم که:

• برای تو خاص هستم و تو واقعا برای رابطه مان ارزش قائلی. به این قوت قلب نیاز دارم که من برای تو در اولویت هستم و هیچ چیزی برایت از خودمان مهم تر نیست.

• تو مرا به عنوان همسر یا معشوق میخواهی و خوشحال کردن ام برایت خیلی مهم است.

• با تمام شکستها و نقص هایم دوستم داری و مرا می پذیری. لازم نیست بی نقص باشم.

• به من نیاز داری و می خواهی کنارت باشم.

• من در امانم چون به احساساتم، رنجهایم و نیازهایم اهمیت میدهی.

• میتوانم روی تو حساب کنم، به این که پشتم هستی و وقتی بیشتر از همه به تو نیاز دارم، ترکم نمی کنی.

• حرف هایم را می شنوی و به من احترام می گذاری. لطفا مرا نادیده نگیر و درباره ام فکرهای بد نکن. به من فرصتی بده تا یاد بگیرم چطور با تو باشم.

• خیالم راحت است که وقتی صدایت می کنم، به سمتم می آیی.

و می توانم از تو بخواهم محکم در آغوشم بگیری و درک کنی چیزی که از تو می خواهم، خیلی برایم سخت است.

اگر انجام دادن این کار خیلی سخت است، گام کوچکتری بردارید و درباره ی این حرف بزنید که تنظیم صریح و بیان کردن نیازهاتان چقدر دشوار است. به شریک زندگی تان بگویید راهی وجود دارد تا در این موضوع به شما کمک کند یا نه؟ این گفت و گو دربرگیرنده ی ماجرای احساسی و کلیدی زندگی هامان است، بنابراین گاهی لازم است به آرامی رادمان را به سمتش باز کنیم. |

اگر شما کسی هستید که گوش می کند و مطمئن نیستید که چطور باید واکنش نشان بدهید یا برای واکنش نشان دادن بیش از حد مضطرب اید، فقط این موضوع را مطرح کنید. رمز و راز این کار، حاضربودن است نه واکنش نشان دادن به هر طریقی. تأیید کردن روی این که پیام شریک زندگی تان را شنیده اید و سپاسگزارید که حرفش را با شما در میان می گذارد و این که میخواهید واکنش نشان بدهید، گام اول مثبتی است. بعد می توانید توضیح بدهید که چطور ممکن است شروع کنید به برآورده کردن نیازهای طرف مقابل تان.

با شریک زندگی تان در این مورد بحث کنید که کدام یک از داستانهای زوجهای دیگر - دیوید و دایان یا فیلیپه و تابیتا - بیشتر از همه با شما همخوانی داشتند.

بعد از این که شما دو نفر گفت و گوی "محکم در آغوشم بگیر" را انجام دادید، گزاره های کلیدی ای را که هر کدام بیان کردید، بنویسید. احتمالا همسر مؤنث این تمرین را آسان تر می بیند. بسیاری از تحقیقات نشان داده اند که زنان خاطرات زنده تر و قوی تری از حوادث احساسی در ذهن شان نگه می دارند. به نظر می رسد این بازتاب تفاوت های فیزیولوژیک در مغز باشد، نه نشانهای از سطح درگیری در رابطه. اگر لازم است، در این جا زن می تواند کمی به مرد کمک کند.

گزاردهای کلیدی به شما دو نفر کمک می کنند ماجرهای درونی و بیرون تان را شفاف تر کرده و شما را در گفت و گوهای آتی "محکم در آغوشم بگیر " هدایت می کنند.

گفت و گوی "محکم در آغوشم بگیر" یک اتفاق پیونددهنده ی مثبت است و پادزهری برای لحظات عدم اشتغال و چرخه های منفی ارائه کرده و به شما کمک می کند تا با هم و به عنوان دو هم تیمی با دنیا روبه رو شوید. اما بیشتر از این، هر بار که می توانید چنین لحظه های تشدید عاطفی ای خلق کنید، پیوند بین تان قوی تر می شود. قدرت چنین گفت و گوهایی برای برقراری رابطه و تغییر آن روشن است. همان طور که در گفت و گوهای بعدی خواهید دید، چنین بحثهایی روی همهی جنبه های یک رابطه مؤثر است.

گفت و گوی ۵: بخشش آسیب ها

همه می گویند بخشش اقدامی ستودنیست، تا زمانی که نوبت به خودشان می رسد.»

کانراد و همسرش، هلن، غرق در گفت و گوی "محکم در آغوشم بگیر هستند و جوی عاطفی بر فضا حاکم شده. کانراد به همسرش التماس می کند: «بذار بغلت کنم! بهم بگو چی میخوای؟» هلن برمی گردد سمتش اما یکهو چهره اش درهم می شود و به کف اتاق زل می زند. بعد بریده بریده می گوید: «ولی من اونجا بودم... رو پلهها... نشسته بودم و بهت گفتم دکتر میگه ممکنه منم داشته باشم... سرطان سینه. کل زندگیم منتظرش بودم، می دونستم بالاخره میاد سراغم. مادرم همین جوری مرد... مادربزرگمم همین طور... و حالا نوبت منه.»

لحن صدایش تغییر می کند. سردرگم به نظر می رسد. «و تو شونه هام رو لمس کردی و از کنارم رد شدی.» شانه های خودش را لمس می کند؛ انگار هنوز دست کانراد را روی آنها حس می کند. «گفتی به خودت بیا. وقتی هنوز از چیزی مطمئن نیستی، دلیلی واسه این همه آشفتگی و ناراحتی نیست. آروم بگیر! میتونیم بعدا در موردش صحبت کنیم و رفتی طبقه ی بالا تو اتاق کارت، در رو بستی و چندین ساعت بیرون نیومدی. تو منو تنها گذاشتی و اجازه دادی رو اون پله ها بمیرم!»

باز هم لحن صدایش عوض می شود و این بار با لحن مسرت انگیزی می گوید که او و کانراد در درمان خود پیشرفت چشمگیری داشته اند و دیگر بحث و دعواشان به جایی نمی رسد که نیاز باشد مرا ببینند؛ درواقع اوضاع به حدی خوب شده که جای هیچ بحث و جدالی نیست. مکالمهی توی راه پله ها بیش از سه سال پیش اتفاق افتاده بود و حدس و گمان دکترها اشتباه از آب درآمده بود. هلن سرطان سینه نداشت.

کانراد هم برای جلوگیری از هر پیشامد دیگری، با ارزیابی همسرش موافقت می کند و می گوید که دورهی درمان به خوبی پیش می رود و دیگر بحث و مشاجرهای بین شان پیش نمی آید.

پیشامدهای کوچک، پیامدهای بزرگ

قبلا هم از این نوع قطع ارتباطهای ناگهانی دیده ام. زوجین در حال پیشرفت هستند، در رابطه ها شور و احساس جریان دارد و ناگهان... بنگ! یکی از طرفین مسئله ای را پیش می کشد که گاهی اوقات خیلی هم جزئی به نظر می رسد. ناگهان انگار فضای اتاق از اکسیژن خالی می شود. نور امید به تاریکی یأس تبدیل می شود.

چطور ممکن است یک مسئله ی جزئی چنین قدرت دگرگون کننده ای داشته باشد؟ خب ظاهرأ مسئله حداقل از دید یکی از زوجین، جزئی نیست بلکه پیشامدی اندوه بار است.

من با تجربه ی چندین دهه تحقیق و درمان، کشف کرده ام که مسائل خاص، فقط روی نقطه ضعف ما دست نمی گذارند، یا فقط به احساسات مان آسیب نمی زنند؛ آنها جوری تا اعماق وجودمان را می سوزانند که دنیامان آشفته می شود. آنها تروما۹۳ی روابط هستند. تروما در فرهنگ لغت این طور تعریف می شود: زخمی که ما را به ترس و ناامیدی می کشاند؛ طوری که همدی فرضیات مان از قابلیت پیش بینی و کنترل به چالش کشیده می شود.

زمانی که جودث هرمن ۹۴، استاد روانپزشکی در مدرسه ی پزشکی هاروارد، درگیر پروندهای مربوط به یک "آسیب روابط انسانی" بود، گفت زخم های تروماتیک ۹۵ بسیار شدید هستند. درواقع هیچ ترومایی بزرگتر و شدیدتر از زخم خوردن از طرف کسانی که انتظار داریم از ما محافظت و پشتیبانی کنند، نیست.

هلن و کانراد به طور مستقیم با یک ترومای رابطه روبه رو شده بودند. با وجود این که مشاجرهی توی راه پله به بیش از سه سال پیش برمی گشت، آثارش هنوز پابرجا بود و احتمال هر گونه نزدیک شدن هلن به شوهرش را غیرممکن می کرد. در واقع از آن زمان هلن نسبت به کانراد بدخلق و خسته شده بود، صحنهی مشاجره را به وضوح برای خودش یادآوری می کرد و باعث میشد نسبت به کانراد بی علاقه شود و از نزدیک شدن به او دوری کند. گوش به زنگی، مرور گذشته و کناره گیری، از شاخص های رایج استرس تروماتیک هستند. وقتی هلن سعی داشت در مورد احساساتش حرف بزند، کانراد این پیشامد را جزئی تلقی کرد و او را - رنجورتر از قبل - تنها گذاشت. پس وقتی کانراد از هلن خواست دوباره خودش را به خطر بیندازد و به آغوشش برگردد،

 هلن سریعا زمانی را به یاد آورد که چقدر از بودن با کانراد آسیب دیده بود. و انگار کسی به او هشدار داده باشد، از کانراد کناره گرفت. من به این لحظه ی دیگر هرگز" می گویم. جای تعجبی نیست که گفت و گوی "محکم در آغوشم بگیر" به نتیجه ای نرسد.

جف سیمپسون ۹۶ از دانشگاه مینه سوتا۹۷ و استیون راولز ۹۸ از دانشگاه ای اند ام تگزاس ۹۹، محققین روابط عاطفی، مشاهده کردند که عدم دریافت پاسخ احساسی از جانب معشوق خود در مواقع ترس و اضطراب، می تواند کل رابطه را به هم بزند. و صدها پیامد دیگر هم به همراه دارد که در یک چشم به هم زدن، امنیت رابطه ی عاشقانه را تخریب می کنند. قدرت چنین پیشامدهایی در پاسخهای منفی و عاری از احساسی است که به این پرسش های همیشگی داده میشود. |

"آیا وقتی بیشتر از هر وقت دیگری به کمکت نیاز دارم، کنارم می مانی؟ آیا به رنج من توجه می کنی؟"

وقتی به حمایت فوری از سمت معشوقمان احساس نیاز می کنیم، جای هیچ گونه سازش یا ابهامی نیست. جواب یکی از اینهاست: ناکامی یا خوشبختی. این لحظات می تواند تمام ذهنیات مثبت مان از عشق و قابل اعتماد بودن طرف مقابل مان را نابود کند، رابطه را پر از غم و اندوه کرده و فراتر از آن، این پیوند آسیب پذیر را بیش از پیش تضعیف کند. تا زمانی که این پیشامدها به وجود می آیند و حل می شوند، امکان نزدیکی واقعی و درگیری عاطفی وجود نخواهد داشت. وقتی من و همکارانم برای اولین بار مباحث مربوط به گفت وگوی محکم در آغوشم بگیر" را شروع کردیم، فکر می کردیم زخمهایی که باعث از بین رفتن یک رابطه می شوند، فقط مربوط به خیانت است. وقتی به بررسی پرونده ی یک زوج آسیب دیده مشغول بودیم، هیچ دلیلی - جز خیانت ۔ برای این آسیب به ذهن مان نرسید. فرانسین به جوزف - که با یکی از همکارانش روسری داشت . گفت: «ما توی رابطه مون تلخی های زیادی داشتیم و خیلی اذیت شدیم. اینو میتونم بپذیرم که وقتی دوقلوها به دنیا اومدن به خاطر کمبود جنسی و توجه رفتی سراغ اون زن. حتا این رو هم درک می کنم که چطور رابطهت با اون زن - که تازه فاش شده - برات جذابه. مشکل اصلیم این رابطه ی پنهونیت نیست. اون چیزی که نمی تونم هضمش کنم، طرز بیان این قضیه ست. مدام بهش فکر می کنم. تو دیدی که چقدر داغون بودم. قشنگ کف زمین افتاده بودم و حالم از همیشه بدتر بود، ولی تو چی کار کردی؟ منو سرزنش کردی. همه ی ویژگی های بدم رو دونه دونه گفتی و همین جوری ادامه دادی که زندگیت بدون من چه جوری شکل می گیره. انگار اصلا من اونجا نبودم. اصلا منو به حساب نیاوردی. همین فکره که راحتم نمیذاره. اگه منو دوست داشتی، پس چرا همچین کاری کردی؟»

واضح است که فرانسین از چیزی فراتر از بی وفایی و خیانت جوزف ناراحت است. من به این درک رسیده ام که هرچند زوج های آسیب دیده از خیانت رنج می برند، اما بیشتر از آن، از این که شریک زندگی شان ترکشان کرده است، ناراحت اند. معمولا این گلایه را از هم دارند که "چطور تونستی منو تو همچین لحظه حساسی تنها بذاری؟" زوجین معمولا زمانی از ترومای رابطه رنج می برند که تحت فشار عاطفی شدید قرار می گیرند و به وجود هم نیاز بیشتری پیدا می کنند؛ مثلا موقع سقط جنین، مرگ والدین، از دست دادن ناگهانی شغل یا تشخیص و درمان یک بیماری حاد.

زوج هایی که مسبب این گونه آسیب ها هستند، معمولا از روی قصد و بدخواهی این کار را نمی کنند و در واقع شاید قصد خوبی هم داشته باشند. بیشتر آنها نمی دانند چطور باید نیازهای عاطفی شریک زندگی شان را برطرف کنند و به او آسودگی خاطر ببخشند. بعضی ها هم درگیر فرونشاندن استرس های خود هستند. همان طور که سم با ناراحتی به همسرش گفت: «وقتی اون همه خون رو دیدم، وحشت زده شدم. حتا یه لحظه هم به از دست دادن بچه فکر نکردم. همهی فکرم این بود که تو داری می میری و از دستت میدم. داشتم دنبال راه حل می گشتم. گذاشتمت رو صندلی عقب تاکسی و خودم رفتم جلو بشینم و به راننده آدرس بیمارستان رو بدم. نمی دونستم اون لحظه ازم چه توقعی داری.»

زوجها معمولا سعی دارند با نادیده گرفتن و دفن آسیب های رابطه ی خود، آنها را حل کنند. این کار، اشتباه بزرگی است. هر آسیبی به راحتی فراموش شده و زخم های ناشی از آن می تواند بهبود پیدا کند (در صورتی که در گفت و گوهای ویرانگرمان آنها را پیش نکشیم)، اما تروماهای حل نشده باقی می مانند. درماندگی و ترس ناشی از این آسیب ها تقریبا ماندگار است؛ آنها غرایز زنده ماندن ما را شکل می دهند. واقعیتی که باید برای حفظ زندگی مان آن را کشف کنیم، این است که هوشیار باشیم و بدانیم که چیزی خطرناک تر از اعتماد کردن نیست و باید آن را جدی به نزدیک ترین بیمارستان رساندم. در آن بیمارستان محلی کوچک امکان عمل جراحی نبود و ما مجبور بودیم مسافت طولانی و خسته کننده ای را تا شهر طی کنیم. تا به مقصد رسیدیم، اوضاع وخیم تر شد. جراح با عجله پسرم را معاینه کرد و گفت که همان لحظه باید عمل شود. دوباره با شوهرم تماس گرفتم. او همچنان کنار دریاچه بود. دو ساعت بعد وقتی به پسرم نگاه کردم که تا چه حد نیازمند مراقبت شدید بود، شوهرم را انتهای راهرو دیدم که با حالتی ناموزون به سمت مان می آمد. آتشی درونم به پا شد. او از این ترسیده بود که من احساس ترس و تنهایی کرده باشم. عصبانیت و استرسم را درک کرد و علت تأخیرش را توضیح داد و خیالم را راحت کرد. با این وجود، می خواستم مطمئن شوم که از درونم خبر دارد. ما در هفته های بعد و قبل از بهبود کامل این آسیب، چندین بار در مورد این پیشامد صحبت کردیم.

برای هلن و کانراد فرآیند بهبود رابطه توی دفتر من، و زمانی شروع می شود که کانراد این حقیقت را فاش می کند که بعد از رهاکردن هلن توی راه پله، یک ساعت توی اتاق خودش گریه کرده بود. در واقع فکر کرده بود نشان دادن ترس و ضعف در مقابل هلن، او را ناامیدتر می کند. کانراد تا به امروز احساس شرمساری خود را مخفی نگه داشته بود، در حالی که سعی داشت به همسرش اطمینان خاطر بدهد که آسیبی نخواهد دید.

اولین هدف زوجها، بخشش است. بخشش هم مثل عشق، اخیرا در ردیف یکی از موضوعات مورد بررسی دانشمندان قرار گرفته است. بیشتر محققان از "بخشش" به عنوان تصمیمی اخلاقی یاد می کنند. فراموش کردن رنجش ها و بخشیدن رفتارهای بد یک شخص، اقدامی صحیح و به جاست. اما این تصمیم به تنهایی نمی تواند اعتماد را در شخص آسیب دیده و رابطه ایجاد کند. چیزی که زوجها نیاز دارند، نوعی گفت و گوی التیام بخش است که نه تنها باعث بخشش شود، بلکه باز هم انگیزدی اعتماد را درون شان ایجاد کند. هدف نهایی، تجدید اعتماد است.

حدود پنج سال قبل، سعی کردم رابطه ی بین بخشش و مصالحه را به تصویر بکشم. همراه با شاگردان و همکارانم، ویدئوهای جلسات مشاوره را نگاه کردم و دیدم که چطور بعضی از زوجها وارد لحظهی "دیگر هرگز" شده و همان جا می مانند و بعضی دیگر روی آن آسیب کار می کنند. فهمیدیم که زوجها باید بتوانند گفت و گوهای ۱ تا ۳ را مدیریت کنند و قبل از وارد شدن به گفت و گوی "بخشش آسیبها"، امنیتی اساسی در رابطه ی خود ایجاد کنند.

اخیرا پروژهای دیگر درک ما را از ترومای روابط گسترده تر کرده است. پی برده ایم که تروماها همیشه آشکار نیستند و پیشامدها به خودی خود اهمیت ندارند، بلکه مسئله ی مهم آسیب پذیری های ناشی از آنهاست. برای بعضی زوجها، ممکن است یک لاس زدن از رابطه ای عاشقانه و پنهانی بدتر باشد. همچنین به این واقعیت پی برده ایم که ممکن است زوجین به طور همزمان از چندین تروما رنج ببرند که هرچه تعدادشان بیشتر باشد، تجدید اعتماد دشوارتر می شود. نکته قابل توجه این است که شما باید آسیب واردشده به شریک زندگی تان را جدی بگیرید و تا زمانی که ریشهی مشکل را پیدا نکرده اید، از او سؤال بپرسید. حتا اگر آن آسیب به نظر شما جزئی بوده و بیش از حد توسط طرف مقابل تان بزرگ شده باشد.

مری و رالف گفت و گوهای ویرانگر خودشان را شناسایی کرده اند و حالا می توانند در مورد زخمهای ناشی از آن صحبت کرده و آن لحظات سخت را دوباره زنده کنند. اما مری از شروع گفت و گوی "محکم در آغوشم بگیر" دوری می کند. او در عوض، به عکس های جلف رالف و منشی اش در یک مهمانی - که رالف توی کشویی در خانه شان گذاشته بود که می دانست مری همیشه آن را مرتب می کند - پیله کرده. رالف عذرخواهی می کند و می پذیرد که مهمانی کمی از کنترل خارج شده بود و آن عکسها جالب نبودند، اما اصرار داشت که کار خلافی از او سر نزده و واقعا درک نمی کند که چرا مری تا این حد ناراحت شده است. بعد سعی می کند به دقت به داستان مری گوش بدهد و آخرسر متوجه می شود که مری مدام این جمله را تکرار می کند: درست بعد از اون لحظه.» رالف می پرسد: «مرور اینا چه اهمیتی داره؟»

مری به گریه می افتد. «چه جوری میتونی همچین سؤالی بکنی؟ یادت نمیاد؟ درست بعد از اون بحثهای وحشتناک بود که برگشتی بهم گفتی تو خیلی خودتو از من دریغ می کنی." و ازم خواستی خودم رو برات آماده کنم. منم این کار رو کردم، هر کاری که خواستی. ولی تو اصلا بهم توجه نکردی. اصلا نگفتی که خوشت اومده! حتا یه بار. ولی توی اون عکسا خیلی خوش بودی و انگار داشت بهت خوش میگذشت. اون دخترا مثل من خجالتی نبودن. من همه تلاشم رو کردم که شبیه دخترای توی عکس بشم اما انگار اصلا به چشمت نیومد. و آخرین چیزی که فهمیدم این بود که با این که می دونستی من میزت رو تمیز می کنم ولی حتا یه ذره هم فکر نکردی ممکنه با دیدن اون عکسا چه حالی بشم! تو اصلا منو نمی بینی!» حالا دیگر رالف میدانست که همسرش چه دردی می کشد. او سعی کرد مری را نوازش کرده و آرام اش کند.

مری و رالف، هر دو، جسارت و اراده ی کافی را برای بررسی این پیشامد به خرج دادند و فهمیدند مشکل کار کجاست. گاهی تا زمانی که با شریک زندگی مان به بررسی پیشامدی نپردازیم، نمی فهمیم که دقیقا از چه چیزی رنج می بریم. هرچند گاهی توضیح و نشان دادن علت اصلی رنجشمان به کسی که خود مسبب آن شده، کار بسیار سختی است. اما اگر رنج خود را به نیازها و ترسهای عاطفی مان نسبت دهیم، منطقی تر به نظر می رسد.

شش قدم تا بخشش

مراحل مربوط به گفت و گوی بخشش آسیب ها کدام اند؟

١. زوج آسیب دیده باید آشکارا و به ساده ترین شکل ممکن در مورد درد و رنجشان صحبت کنند. این کار همیشه ساده نیست. این کار یعنی پرونده ای علیه شریک زندگی تان بسازید و درد خود را با جزئیات، و موقعیتی را که در آن بوده اید با تمرکز بر آن تشریح کنید و همین طور توضیح بدهید که چطور احساس امنیتی که در کنار شریکتان داشتید، از بین رفته است. وقتی توضیح در مورد آسیب سخت باشد، سعی می کنیم با پرسیدن سؤالات زیر که باعث بروز احساساتشان می شود، به آنها کمک کنیم:

آیا در مواقعی که احساس نیاز شدید می کردم، از این توجه محروم بودم؟ آیا احساس تنهایی و طردشدگی کردم؟ آیا وقتی به شدت نیاز داشتم که از مهم بودن احساساتم مطمئن شوم، از طرف شریک زندگی ام احساس بی ارزشی کردم؟ آیا به جای این که شریکم جایگاه امنی برای تکیه کردن باشد، بیشتر منبع خطری برای من بود؟ این سؤالها مستقیما به ماهیت آسیب های عاطف منجر می شوند.

رجوع به برانگیختن احساسات برای درک آسیب تان، ممکن است سخت باشد. و به همین اندازه هم برای شخص مقصر سخت است که به نگرانی دیگری گوش دهد. پیداکردن گفت و گوهای ویرانگر و زخم های ناشی از آن به هر یک از شما کمک می کند تا به حرف هم گوش کنید، حتا اگر حرفی که طرف مقابل تان می زند، باعث رنجش تان شود. وقتی هر دو شما بتوانید از آسیبها، نیازها و ترس هایی که درون خود دارید به راحتی حرف بزنید، به آرامش می رسید و می توانید به هم کمک کنید.

ورا و تد بعد از ماهها متهم کردن یکدیگر، بالاخره با هم صحبت می کنند. ورا می گوید: «اشکالی نداره اگه برات سخت بود که با من بیای شیمی درمانی. می دونم که با دیدن این صحنه ها یاد وقتی می افتی که دوازده ساله بودی و مادرت - تنها کسی که ازت مراقبت کرده بود به رو میدیدی که داره به خاطر سرطان می میرد. چیزی که نفسم رو بند می آره اینه که وقتی رسیدم خونه شروع کردم به گریه کردن و بهت گفتم دیگه نمیتونم ادامه بدم، اما تو هیچی نگفتی. هیچ کاری نکردی. بعدش خواهرم اومد، یادته؟ اون خیلی ناراحت شد و زد زیر گریه. و تو از رو صندلیت بلند شدی تا آرومش کنی. اونو بغل کردی و تو گوشش به چیزی گفتی.»

ورا به هق هق می افتد و ادامه می دهد: «اما این کار رو واسه من نکردی. نوازشت و لمس دستات رو ازم دریغ کردی. اون شب به خودم گفتم اگه بمیرمم دیگه ازت توقع همچین کاری ندارم. اما هنوز دردش تو دلمه و احساس تنهایی می کنم.» تد به ورا زل می زند و همان لحظه رنج و عصبانیت اش را درک می کند. پیام دردناکی ست اما حداقل منطقی به نظر می رسد. ورا زخم را آشکار می کند و تد آن را می بیند. حالا درمان شروع شده است.

۲. زوجها از نظر احساسی فعال می مانند و رنج یکدیگر را شناسایی کرده و نقش خود را در آن می فهمند. تا زمانی که زوجها این رنج را به خوبی نشناخته اند، نمی توانند از آن رهایی پیدا کنند. آنها بارها و بارها به شریک خود اعتراض و خواسته هاشان را مطرح می کنند. درک عواطف روشی بسیار منطقی ست. اگر نتوانی آسیبی را که به من زدی ببینی، پس چطور انتظار داری با تو احساس امنیت کنم؟

در مباحث قبلی مربوط به تروما، ممکن بود شخص آسیب رسان احساس خجالت کرده و خودش را سرزنش کند. این مسئله به درک این موضوع کمک می کند که در عشق، اشتباهات

اجتناب ناپذیر هستند. همه ی ما گاهی دلمان می خواهد شریک زندگی مان ما را به سمت خودش بکشاند. همه ی ما ممکن است احساس پریشانی کنیم. گاهی احساس ترس و عصبانیت می کنیم و نمی توانیم شریک زندگی مان را آرام کنیم. هیچ محبوب بی عیب و معشوق کاملی وجود ندارد. همه ی ما دچار لغزش می شویم و در حالی که درس عشق ورزیدن را می آموزیم، باعث رنجش یکدیگر می شویم.

شاید یکی از طرفین تابه حال پیامهای عاطفی را تجربه نکرده و به تازگی توانسته درد و رنج طرف مقابلش را درک کند. یادآوری این نکته ضروری ست که با وجود این که ممکن است پیشامد مربوط به گذشته باشد، اما شخص آسیب رسان می تواند باعث شود که در آینده روی رابطه تأثیر بگذارد. کمک به شخص آسیب دیده برای درک پاسخ شخص آسیب رسان به پیش بینی آینده کمک می کند. و زنده نگه داشتن احساسات به شریکتان کمک می کند تا با رنج به شیوهی متفاوتی برخورد کند.

تد می گوید: «حالا دارم میفهمم. دفعههای آخری که در مورد این موضوع حرف زدیم، می تونستم بهت بگم که وقتی اسم سرطان رو شنیدم، ذهنم از کار افتاد. مثل وقتی بود که فهمیدم مادرم مریضه. اما تو حق داری. اون روز دیدی که بلند شدم و رفتم خواهرت رو دلداری بدم؛ در صورتی که تو به این دلگرمی نیاز داشتی...» ورا هق هق کنان سرش را تکان می دهد و تد شاهد این صحنه و لحن آرام خودش است. «برات غیرقابل تحمل بود.» و ورا باز هم به نشانه ی تأیید سر تکان می دهد. «حتا از وقتی که از ناراحتی واسه مادرم ذهنم از کار افتاده بود هم بدتر بود. من دلداریت ندادم و الانم واقعا این کار رو نکردم، حتا وقتی دیدم ناراحتی. اما می دونی چرا؟ چون فکر می کنم تو خیلی قوی هستی، قوی تر از من میدونم مسخره به نظر می آد، اما فکر می کنم دلداری دادن به خواهرت واسه من کار آسون تری بود، چون هر وقت بهت نگاه می کنم فقط ناتوانی و ضعف خودم رو می بینم. چون برام خیلی مهمی.» ورا یک لحظه فکر می کند و بعد لبخند تردید آمیزی می زند.

٣. زوجین کم کم برخلاف عبارت دیگر هرگز" رفتار می کنند. در حالی که آنها متن گفت گوشان را اصلاح می کردند، من به این موضوع فکر کردم. و را کم کم از منطقه امن خودش بیرون می آید و عمق تنهایی، اندوه و ناامیدی اش را با تد در میان می گذارد. ورا به او می گوید: «روز بعد از اون اتفاق، من به این نتیجه رسیدم که همه ی اینا برات سخته. مطمئن نبودم که اگه این کار رو بکنم، برات مهم باشه یا نه. پس جنگیدن با سرطان بی فایده بود. فقط احساس ناامیدی می کردم.» و همان طور که حرف می زند به چهرهی تد نگاه می کند. آسیب دیده به نظر می رسید. تد به او می گوید: «نمی خوام همچین حسی داشته باشی و به ناامیدی فکر کنی؛ ناامیدی به خاطر این که بهت دلگرمی ندادم. این وحشتناکه.»

۴. حالا شریکهای آسیب رسان مسئولیت آسیبی که به دیگری وارد کرده اند را به عهده می گیرند و احساس ندامت و پشیمانی می کنند. این ندامت را نباید مثل یک عذرخواهی سرد و تدافعی بیان کرد. گفتن جمله ای مثل "متأسفم، خوبه؟" نه تنها پشیمانی را ابراز نمی کند، بلکه فقط باعث بی اهمیت به نظر رسیدن رنج شریکمان می شود. اگر می خواهیم طرف مقابل مان ما را باور کند باید طبق روشی که در مرحله ی شماره ۳ گفته شد، به درد دل او گوش کنیم. باید نشان دهیم که درد او روی ما هم تأثیر می گذارد. وقتی تد رو به ورا کرده و حرف می زند، می توانید ناراحتی و پشیمانی را از صدا و چهره اش بخوانید. او به ورا می گوید: «من واقعا ناامیدت کردم، این طور نیست؟ ازت حمایت نکردم. خیلی متأسفم ورا. من اجازه دادم با دشمنت رو در رو بشی. قبولش برام سخته. نمیخوام به خودم به عنوان کسی - به عنوان شوهری - نگاه کنم که تو رو این جوری ناامید کرده. اما این کار رو کردم. حق داشتی عصبانی شی. فکر نمی کردم حمایت من تو اون موقعیت تاین حد تأثیر داشته باشه. اما حالا درک می کنم که آسیب بدی بهت رسوندم. نمی دونستم باید چی کار کنم، واسه همین مردد بودم و هیچ کاری نکردم. اگه اجازه بدی می خوام جبران کنم.»

به نظر می رسد ورا خیلی تحت تأثیر عذرخواهی تد قرار گرفته است. کدام یک از رفتارهای تد چنین تأثیری ایجاد کرده است؟ اول از همه، رفتارش نشان می دهد که رنج ورا را درک می کند و برایش اهمیت دارد. دوم، به همسرش می گوید که عصبانیت و رنجش او منطقی و طبیعی است. سوم، می پذیرد کاری که مرتکب شده تا چه حد دردناک بوده است. چهارم، ابراز تأسف می کند.

به همسرش می گوید که چقدر از رفتار خود وحشت زده و ناامید است. پنجم، ورا را خاطرجمع می کند که در صدد جبران و التیام زخم اوست.

این می شود یک عذرخواهی خارق العاده و درخشان. برای عذرخواهی از دخترم به خاطر ضربهی عاطفی ای که به او وارد کرده بودم، باید تلاش زیادی می کردم تا بتوانم تقریبا شبیه تد این کار را انجام بدهم. عذرخواهی تد را نمی توان فقط ابراز ندامت و پشیمانی دانست، رفتار او بیشتر شبیه دعوت به تجدید رابطه است.

۵. حالا زمان مناسبی برای گفت وگوی "محکم در آغوشم بگیر" با تمرکز بر آسیب عاطفی است. شریکهای آسیب دیده می توانند نیاز خود را برای خاتمه دادن به تروما شناسایی کنند. حالا می توانند نیاز خود را به طرف مقابل شان بگویند تا با روشی متفاوت نسبت به زمان وقوع پیشامد، نیاز یکدیگر را برآورده کنند. این کار شکل جدیدی از پیوند عاطفی به وجود می آورد که مثل مرهمی روی آن حس تنهایی و جدایی ناشی از پیشامد عمل می کند. ورا به تد این گونه پاسخ می دهد: «من اون موقع به دلگرمی و پشتیبانیت نیاز داشتم. به نوازشت. الانم بهش نیاز دارم! اون احساس ترس و ناتوانی هنوز تو وجودمه. وقتی به برگشتن سرطان یا حتا فاصله ی بین مون فکر می کنم، به دلگرمیت نیاز دارم.» تد جواب می دهد: «می خوام رو من حساب کنی و بدونی که پشتتم. هر کاری لازم باشه برات می کنم. من خیلی تو زمینه ی همدردی با آدما ماهر نیستم ولی دارم یاد می گیرم. نمی خوام احساس تنهایی و ترس کنی.» حالا این یک گفت و گوی التیام بخش آی.آر.ای است.

۶. در این مرحله زوجین داستان جدیدی می سازند که شامل پیشامد آسیب زننده، چگونگی رخ دادن اش، تخریب اعتماد و ارتباط و شکل گیری گفت وگوهای ویرانگر است. مهم تر از آن، داستان شرح می دهد که آنها چگونه با تروما مواجه شدند و شروع به التیام آن کردند. این کار مثل بافتن مجدد تاروپودهای یک قالیچه است. حالا آنها به عنوان یک تیم سعی دارند یاد بگیرند که چگونه از این آسیب درس گرفته و از آسیب های دیگر جلوگیری کنند. ادامهی التیام بخشی نیازمند اجرای تشریفاتی برای خاطر جمع کردن شخص آسیب دیده است. مثلا بعد از یک رابطهی پنهانی، شخص آسیب رسان باید توافق کند که هر گونه تماس با معشوقه ی قبلی را با شریک آسیب دیده خود در میان بگذارد و یا با تماس روزانه، شریکش را در جریان کارهای خود قرار دهد. تد در نقطه ای از این گفتگو، به همسرش می گوید: «جالب این جاست که فقط به این دلیل دلداری دادن به خواهرت برام آسون تر بود که به اندازهی تو برام مهم نبود! من به خاطر این گند کاری و اشتباه ناراحت نیستم. میدونم چرا وقتی این اتفاق افتاد، دیگه مثل گذشته نیومدی سمتم؛ مثل وقتی که به خاطر جریان سرطان ترسیده بودی. میفهمم که چقدر از نظر احساسی از هم دور و دورتر میشدیم. می دونم چقدر جرئت میخواد که همه ی اینا رو بازم باهام مطرح کنی. و وقتی قبلا سعی کردی این کار رو بکنی، کمکت نکردم. کمک کردم؟ سعی کردی یه خرده از خشم و ناراحتیت رو نشون بدی و دیدم که دلت می خواست بزنی خونه رو خراب کنی! خیلی حس خوبی دارم وقتی می بینم میتونیم این چیزا رو با هم در میون بذاریم و تو آسیبی که بدمون وارد شده فرو نریم.» ورا در جواب می گوید: «خیلی خوشم اومد وقتی گفتی با نشون دادن به علامت بهت کمک کنم. این گفت و گوی محکم در آغوشم بگیره تد. گمونم واقعا داری منو درک می کنی و بهم اطمینان میدی که دیگه اصلا همچین اتفاقی نمی افته.»

تد و ورا به آرامی این مراحل را طی کردند. اما زوجهای دیگر مشکل بیشتری داشتند. اگر گفت و گوهای ویرانگر مزمن هستند و اعتماد و امنیت به صفر رسیده است، ممکن است لازم باشد گفت و گوی "بخشش آسیب ها چندین بار تکرار شود. این تکرار برای پیشامدهای تروماتیک متعدد هم صدق می کند. حتا در چنین مواردی، معمولا یک آسیب چشمگیرتر از بقیه است. و وقتی این آسیب التیام پیدا کند، بقیه هم مثل خانهای پوشالی فرو می ریزند.

از طرفی دیگر، پیشامدهای خاص و به خصوص روابط عاشقانه ی پنهانی، فرآیند بخشش را پیچیده تر می کنند. رنجش های بی شماری در این روابط هست. اما اینجا هم معمولا لحظه ای وجود دارد که خلاصه ی کل آسیب هاست. فرانسین و جوزف را به یاد دارید؟ چیزی که باعث فروپاشی رابطه شان شده بود، طرز بیان خیانت بود. آن رابطه ی پنهانی، کوتاه بود. روابط طولانی، ضربه های بدتری وارد می کنند. فریبکاری عمدی طولانی مدت، احساس شریک مان از شناخته شدن و آشنایی را سست می کند. در نتیجه نمی توانیم واقعیت خودمان را تشخیص دهیم و مطمئن شویم که واقعیت کدام است. همان طور که به فرزندان مان می گوییم «بهتره به غریبه ها اعتماد نکنید.»

آسیب ها را می توان بخشید اما آنها هرگز به طور کامل از بین نمی روند. در عوض به عنوان تجدید رابطه با داستان های عاطفی زوج ها گره می خورند.

بازی و تمرین

۱. اولین قدم برای التیام آسیب عاطفی، شناخت و به زبان آوردن آن است. به پیشامدی در گذشته فکر کنید که در آن از شخصی که خیلی برای شما مهم بوده - جز شریک زندگی تان - ضربه خورده اید. تروما ممکن است یکی از موارد مذکور و یا کم اهمیت تر از آنها باشد. مهم ترین منشأ آن آسیب چه بود؟ توجه، واکنش خاص او یا عدم واکنش از سوی او؟ در پیشامد بالا، ورا می گوید: «بدترین لحظه، جایی بود که فهمیدم تد تو اون زمان پرتنش، بهتر می تونست به دیگران دلگرمی بده تا به من.» در پیشامد خودتان، در مورد این شخص مهم زندگی تان به چه نتیجه ای رسیدید؟ مثلا آیا فهمیدید که او به شما توجه نمی کند، برایش مهم نیستید و ممکن است ترکتان کند؟ وقتی آسیب دیده بودید، در انتظار چه چیزی بودید؟ اگر بیانش سخت است، فکر کنید بهترین واکنشی که از جانب او انتظار داشتید، چه بود؟ در آخر چه اقدام محافظه کارانه ای کردید؟ مثلا آیا بحث را عوض کرده و از اتاق خارج شدید؟ یا حالت تهاجمی به خود گرفته و از او توضیح خواستید؟

از خودتان بپرسید: آیا از حمایت او محروم بودم؟ آیا درد و ترسم را نادیده گرفت؟ آیا احساس طردشدگی یا کم ارزشی کردم؟ آیا ناگهان فکر کردم که این فرد می تواند منشأ خطر باشد و از من سوء استفاده کرده یا به من خیانت کند؟ 

وقتی این حس ناشی از آسیب گذشته به شما دست داد، آن را با شریک زندگی تان در میان بگذارید. مارسی برای شریکش، ایمی، توضیح می دهد که وقتی به مادرش گفته بود نامزدی اش را به هم زده، او چه واکنشی نشان داده بود. «یادم می آد که ناامیدی تو چهرهش موج می زد. بهم گفت "ترجیح میدم وانمود کنم که اصلا چیزی نگفتی. نمیخوام چیزی بدونم. این که چه جوری داری زندگی مسخره و احمقانهت رو اداره می کنی، به خودت مربوطه." حس کردم یکی با مشت زد تو سینهم. فکر کنم همه ی اون ناکامی ها رو احساس کردم و قطعأ حس کم ارزشی بهم دست داد. اونجا رو ترک کردم. چیزی بود که دیگه اتفاق افتاده بود و من تصمیم ام رو برای رابطهم گرفته بودم. دیگه هیچوقت مسائل شخصیم رو باهاش مطرح نکردم. اون نمی خواست منو بشناسه. فقط فاصلهم رو باهاش حفظ کردم. فکر کنم دلم میخواست منو بپذیره و بهم دلگرمی بده. خیلی احساس سردرگمی کردم. در واقع تا یه مدت طولانی دیگه اجازه ندادم کسی تا حدی بهم نزدیک شه که بتونه بهم آسیب بزنه.» 

۲. بررسی کنید که عذرخواهی، تا چه اندازه برای تان کار آسان و یا سختی است. برای این توانایی، از یک تا ده به خودتان امتیاز بدهید. کسب امتیاز ده به این معنیست که به راحتی نقاط ضعف و اشتباه خود را می پذیرید. آیا زمانی را به یاد دارید که به هر یک از روش های زیر، پشیمانی خود را از چیزی به زبان آورده باشید:

• عذرخواهی چهار ثانیه ای "خروجی کجاست؟" «خب بابت اون موضوع متأسفم. شام چی بخوریم؟»

• به حداقل رساندن مسئولیت عذرخواهی. «خب شاید من این کار رو کرده باشم، اما..»

• عذرخواهی تحمیلی. «گمونم قراره بگم...»

• عذرخواهی ابزاری. «هیچی رو تو تأثیر ندارد، پس»

اینها عذرخواهی رمزی هستند که گاهی اوقات برای آسیب های جزئی مناسب اند، اما به طور کلی این عذرخواهی ها در آسیب های مورد بحث ما، فقط مایه ی رنجش بیشتر می شوند.

٣. می توانید زمانی را به خاطر بیاورید که به یکی از افراد موردعلاقه تان آسیب زده باشید؟ زمانی که از حمایت یا دلگرمی شما محروم شده اند و یا حتا احساس طردشدگی به آنها دست داده است..... یا مثلا زمانی که از دید آنها خطرناک به نظر رسیده باشید.

آیا می توانید آسیبی را که به آنها رسانده اید تأیید کنید؟ چه چیزی می توانید بگویید؟ کدام بخش از تأیید آسیب برای تان سخت است؟ زوجها معمولا از اظهارات زیر موقع صحبت در مورد آسیب به شریک خود استفاده می کنند:

• «من خودم رو عقب کشیدم. ناامیدت کردم.»

• «درد و رنجت و این که بهم نیاز داشتی رو ندیدم. خیلی سردرگم، وحشت زده و عصبانی بودم و فکرم مشغول بود.»

• «نمی دونستم چی کار کنم. همه ش احساس حماقت می کردم و در مورد همه چی نگران بودم.»

 در مورد همه ی آن پنج عناصر در عذرخواهی تد از ورا فکر کنید. تد به درد و رنج همسرش توجه می کند. می گوید که ناراحتی و آسیب دیدن ورا منطقی است. او خودش را مسئول واکنشهای آسیب رسان و همینطور رفتارش می داند. و همسرش را خاطر جمع می کند که به او التیام می بخشد. عملی کردن کدام یک از اقدامات تد برای شما سخت تر است؟

فکر می کنید تأیید شما چه تأثیری روی احساس شخص آسیب دیده دارد؟ چه کمکی به او می کند؟

۴. حالا سراغ آسیبی خاص در رابطه ی گنونی تان بروید. می توانید این کار را به تنهایی انجام دهید یا در حالی که شریکتان هم به شما گوش داده و درک می کند. اگر در میان گذاشتن این مسئله برایتان سخت است، می توانید با آسیب جزئی تازهای شروع کنید، و بعد اگر مایل باشید، می توانید این تمرین را دوباره و با آسیبی مهم تر تکرار کنید. تا جایی که ممکن است، مسئله را روشن کنید. صحبت دربارهی آسیب های بزرگ و مبهم، کار دشواری ست. قطعا زمانی که با آسیب های روحی زیادی مواجه بوده اید، دوران سختی را گذرانده اید. آیا آن آسیب مسئله ساز می شد؟ درد و رنج از کجا نشأت می گرفت؟ اولین احساسی که به شما دست می داد چه بود؟ دربارهی رابطه چه تصمیمی گرفتید و برای حفاظت از خود چه حرکتی کردید؟

مری به جیم می گوید: «موقعی بود که اون دوره های جدید رو شروع کرده بودم و هنوز از خودم مطمئن نبودم. یه شب بعد از شام دلم رو به دریا زدم و نظرت رو در مورد همه ی کشمکش ها و کارهایی که تا حالا کرده بودم پرسیدم. واقعا امیدوار بودم که بدونی تا الان چقدر پیش رفتم و بهم بگی که به تواناییم ایمان داری. اما انگار اصلا صدام رو نشنیدی. یه جورایی احساس طردشدگی کردم. نشون ندادم که چقدر ناراحتم، این که چقدر به تشویقت نیاز داشتم. پس تصمیم گرفتم رؤیام رو فقط برای خودم نگه دارم. الان من اون بخش از زندگیم رو جدا نگه میدارم، جدا از زندگی دونفره مون.»

۵. حالا ببینید می توانید این را به شریک زندگی تان بگویید که وقتی با آن پیشامد تلخ مواجه شدید، منتظر چه واکنشی بودید و در صورت عدم دریافت پاسخ، چه حسی داشتید. همچنین ممکن است به او بگوید چه می شود اگر همین الان خطر کنید و انتظاری که داشتید را پیش بکشید. حین انجام این کار، از سرزنش کردن او به خاطر آن آسیب خودداری کنید. این کار فقط گفت و گوتان را خراب می کند. به عنوان شخص شنونده، به آسیب پذیری شریک زندگی تان گوش کنید و احساسی را که درونتان بیدار می کند با او در میان بگذارید. معمولا وقتی به حرفهای شخص موردعلاقهمان که در مورد نیازهایش حرف می زند گوش می کنیم، با ملاحظه به او پاسخ می دهیم.

۶. اگر شما همان کسی هستید که به شریک زندگی تان آسیب رسانده اید، ببینید چگونه می توانید دلیل آن رفتارتان در زمان پیشامد را به او توضیح دهید. ممکن است لازم باشد حتا خودتان هم خیلی تلاش کنید تا دلیل آن رفتارتان را کشف کنید. به این کار به عنوان قدمی برای قابل پیش بینی کردن واکنشهاتان نسبت به شریک زندگی تان نگاه کنید. ببینید می توانید به شریک خود کمک کنید تا به اندازهای احساس امنیت کند که احساسات آسیب پذیرش را با شما در میان بگذارد؛ طوری که به تصویری روشن از مفهوم پیشامد در سطح نیازهای عاطفی برسید؟ 

۷. آیا به عنوان شخص آسیب رسان، حالا می توانید تجربه ی شریکتان را درک کنید، مسئولیت آسیبی که وارد کردید را بپذیرید و مهم تر از آن، عذرخواهی کنید؟ انجام این کار سخت است. ابراز ناامیدی از رفتار خود دشوار است. اعتراف به بی احساس و بی توجه بودن، کار شرم آوری ست. شاید وقتی به خودمان اجازهی عذرخواهی بدهیم که تحت تأثیر آسیب پذیری و ترس طرف مقابل مان قرار بگیریم. اگر با صداقت بتوانیم این کار را بکنیم، به عزیزانمان هدیه ی بزرگی بخشیده ایم.

۸. آیا به عنوان شخص آسیب دیده می توانید عذرخواهی طرف مقابل تان را بپذیرید؟ در این صورت هر دو شما به مرحله ی جدیدی وارد می شوید. اعتماد دوباره شروع به شکل گرفتن می کند. در صورت رخ دادن چنین اتفاقاتی در آینده، می توانید آسوده خاطر باشید که شریکتان از روی احساسات به شما پاسخ میدهد. و شریک پشیمان شما حالا می تواند عشقی را که در آن پیشامد ناگوار گم شده بود، به شما تقدیم کند.

9. در آخر، این گفت و گوها را به شکل داستانی کوتاه در مورد آن پیشامد ناگوار، تأثیرش روی رابطه تان و اینکه چطور آن را حل کردید و دیگر تکرارش نمی کنید در آورید و آن را با شریک زندگی تان در میان بگذارید.

اگر قادر به تصور این بازی و تمرین نیستید، می توانید نظر شریکتان را درمورد میزان سختی و ناملموس بودن گفت و گوی بخشش، بپرسید. روش دیگر این است که در مورد یک آسیب و التیام آن و این که در صورت طی کردن مراحل قبل، گفت و گو چگونه خواهد بود، چند سطر بنویسید. بعد آن را با یکدیگر به اشتراک بگذارید.

درک آسیب های عاطفی و دانستن این که می توانید در صورت نیاز به بخشش، آن را پیدا کرده و ببخشید، به شما این قدرت باورنکردنی را می دهد تا رابطهای مستحکم و پایدار بسازید. هیچ رابطهی بدون آسیبی وجود ندارد. اما در صورتی که از توانایی خود در الیتام بخشی به یکدیگر مطمئن هستید، می توانید با شور و شوق بیشتری رابطهی خود را ادامه دهید.

بخشی از کتاب  هفت گفت و گو برای یک عمر

پایگاه خبری تحلیلی تلکسیران

کد خبر 101884

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 11 =