زمانی بود که مدیر یک تیم باشگاهی پس از صدرنشینی چند هفته‌ای و زودگذر تیمش در لیگ برتر فوتبال کشور می‌گفت ملت فوتبال‌دوست و خصوصاً مدیران فوتبالی باید از من و مجموعه ما درس مدیریت بگیرند.
زمانی بود که مدیر یک تیم باشگاهی پس از صدرنشینی چند هفته‌ای و زودگذر تیمش در لیگ برتر فوتبال کشور می‌گفت ملت فوتبال‌دوست و خصوصاً مدیران فوتبالی باید از من و مجموعه ما درس مدیریت بگیرند.

تیم او البته که صدرنشینی‌‌اش را از دست داد و در همان سال به لیگ پایین‌تر هم سقوط کرد طوری هم سقوط کرد که دیگر الان هیچ اثری از آن نیست که نیست حتی در لیگ دسته سوم.

زمانی- منظور همین امسال است- مدیری می‌‌آید و یک تیم نفتی را می‌خرد. حالا کاری به تعویض پی در پی مربیانش ندارم. می‌‌آید مثلاً با علی کریمی که صدالبته اسطوره فوتبال ماست قرارداد یک میلیاردی می‌بندد در حالی که جادوگر اصلاً مدرک مربیگری لازم و مورد تأیید فدراسیون فوتبال را ندارد.

شاهکارهای مدیریتی در فوتبال کشورمان سر به آسمان می‌ساید‌؛ مثل انتقال پاس بزرگ به همدان و نابودی آن، یا قراردادهای عجیب و غریب با مربیان و بازیکنان خارجی پرسپولیس و استقلال در سال‌های اخیر، یا...

کلاس مدیریت فوتبال ایران از این جهات حتماً جهانی است، نیست؟!

منبع:خبر ورزشی

«راز» مربی محبوب فوتبال «مرگ» بود!
فکرش را می کردم که سوژه خوبی باشد. سوژه ای تلخ اما بکر. به هر حال آدم کمی که نبود. معمار فوتبال نوین تبریز بود. محبوب ترین مربی داخلی و خارجی پرشورهای تراختور.

مهدی بذرافکن

فکرش را می کردم که سوژه خوبی باشد. سوژه ای تلخ اما بکر. به هر حال آدم کمی که نبود. معمار فوتبال نوین تبریز بود. محبوب ترین مربی داخلی و خارجی پرشورهای تراختور.

ماجرا خیلی ساده آغاز شد. نه این که بخواهم داستان سرایی کنم،نه اصلا. نمی خواهم ماجرا را هم ماورایی کنم.

به صورت واقعا خودجوش و کاملا یهویی به یاد واسیلی گوجا افتادم؛مرد محبوب تبریزی ها. اصلا هم خبر نداشتم او یکی از گزینه های هدایت تراکتور است.

تصمیم گرفتم مطلبی درباره اش بنویسم. کمی تحقیق در اینترنت به زبان رومانیایی -با استفاده از گوگل ترجمه البته- مرا به اینجا رساند که او:« در حال حاضر سهامدار اصلی و مدیرعامل شرکت (sighetean) یکی از تولید کنندگان پیشرو در صنایع چوب جامد در جنوب شرقی اروپا است.یک کمپانی رومانیایی که به لطف کارهای خیرخواهانه و سخاوت واسیلی گوجا از بیمارستان شهرداری سیگت رومانی حمایت می کند.».

پس از آن تردیدی به دلم افتاد. آیا او در قید حیات است. اگر از دنیا رفته باشد با توجه به محبوبیتش در تبریز حتما خبر درگذشتش باید در رسانه های تبریز و کلا رسانه های کشور منتشر شده باشد.

جستجوی من در موتورهای جستجو مثل گوگل حاکی از زنده بودنش بود. هیچ کدام از رسانه های ایرانی خبر درگذشت واسیلی گوجا را منتشر نکرده بودند؛تقریبا خیالم راحت شد که گوجای دوست داشتنی و سیبیلو زنده است اما باز هم قانع نشدم.

با کمک گوگل ترجمه نامش را به رومانیایی جستجو کردم تا به یک سایت رومانیایی رسیدم. تنها سایتی که خبر مرگ واسیلی گوچا را همراه با عکسش منتشر کرده بود.

«واسیلی گوچا ناپدید شد، او در سال ۲۰۱۶ از دنیا رفت» این سایت رومانیایی در این خبر ضمن اشاره به سابقه واسیلی گوجا نوشته بود او کاشف استعدادهای زیادی در فوتبال ایران بوده و نام های علی دایی،کریم باقری،،حسین خطیبی و... را هم ذکر کرده بود.»

حالا دیگر درمانده شده بودم. نمی دانستم این خبر درست است یا نه. اصلا مگر می شود مربی محبوبی مثل واسیلی گوجا دو سال از مرگش گذشته باشد اما کسی خبردار نشده باشد. آن هم در این عصر تکنولوژی و فضای مجازی و...

نه، برایم قابل باور نبود؛ مرگش را نمی گویم این که دو سال باشد از دنیا رفته باشد و کسی خبردار نباشد؛این برایم باورپذیر نبود. دست به دامان بچه های روزنامه خبر ورزشی شدم.هر چه بود آنها دستشان باز بود و کانال های زیادی برای پی گیری داشتند.

بهترین فرد مهدی هژبری بود.سردبیر خبر ورزشی. با او تماس گرفتم. او هم متعجب شد.معتقد بود واسیلی گوجا زنده است.حق هم داشت.او هم مثل من فکر می کرد؛ مگر می شد واسیلی دوست داشتنی بمیرد و لااقل تراکتوری ها و علاقمندان به فوتبال تبریز مطلع نباشند؟

قرار بر پی گیری بروبچه های خبر ورزشی شد.قرار شد درستی یا نادرستی خبر را پی گیری کنند. دو روز گذشت تا شد آدینه ای که گذشت؛۲۸ اردیبهشت که از طریق مهدی هژبری خبردار شدم، خبر سایت رومانیایی صحیح بوده و متاسفانه واسیلی گوجا در همان سال ۲۰۱۶ -یعنی دوسال پیش- از دنیا رفته است در حالی که او یکی از گزینه های هدایت تراکتورسازی در سال ۲۰۱۸ هم بود!

خدا رحمتش کند.

*****

نکته: فراموش شدن کار آسانی است؛ کافی است دراز بکشی ، چشمانت را ببندی و دیگر هیچ وقت نفس نکشی...

منبع:خبرآنلاین

تازه قرار بود لژیونر شود. آماده می‌شد برای رفتن. برای سفر. برای پیشرفت. قید پول میلیاردی تیم‌های متمول داخلی و باشگاه‌های ثروتمند عربی را زده بود. دلش را البته به دریا زده بود و می‌خواست سری بین سرها درآورد. می‌خواست پیشرفت كند.
تازه قرار بود لژیونر شود. آماده می‌شد برای رفتن. برای سفر. برای پیشرفت. قید پول میلیاردی تیم‌های متمول داخلی و باشگاه‌های ثروتمند عربی را زده بود. دلش را البته به دریا زده بود و می‌خواست سری بین سرها درآورد. می‌خواست پیشرفت كند.

جوان بود و آرزو هم كه بر جوانان عیب نیست. او با هزار آمال و آرزو می‌خواست عازم اروپا و باشگاهی نه چندان معروف و نه چندان ثروتمند شود.

برای اولین بار بود كه با او صحبت می‌كردم‌‌؛ تلفنی. قبل از رفتنش به اروپا بود. بسیار مؤدب صحبت می‌كرد. شیك و تر و تمیز. واژه‌ها را به راحتی می‌یافت و به بهترین نحو به كار می‌برد.

از او ممنونم كه در كشوری آقای گل شده كه یكی از بازترین كشورهای اروپا در زمینه‌های منشوری است. یكی از دوستان نزدیكش می‌گفت‌‌ نمازش ترك نمی‌شود و تا حالا حتی یك كیلومتری آن‌‌گونه مراكز منشوری هم دیده نشده با اینكه در اوج جوانی است.

بی‌جهت نیست كه عنوان اولین آسیایی آقای گل لیگ هلند را به دست ‌آورد. باز هم ممنونیم علیرضا جهانبخش عزیز‌‌؛ افتخار ایران.

منبع:خبر ورزشی

به پسرانش می گفت:«شما از داعشی ها هم بدترید»! من اما می گویم پسرانش از فرشته ها هم بهتر و مهربان تر بودند.

مهدی بذرافکن

به پسرانش می گفت:«شما از داعشی ها هم بدترید»! من اما می گویم پسرانش از فرشته ها هم بهتر و مهربان تر بودند.

بی اختیاری ادرار و مدفوع،سكته نخاعی-كه به معنای فلج پاهایش بود-عمل پروستات،عمل كلیه،عمل آپانتیس،عمل لاپاراسکوپی کیسه صفرا،چسبندگی روده ها و..قلب اما تنها نقطه سالم بدنش بود.

روز چهارم فروردین ماه سال ۱۳۹۷ ابتدا به بیمارستانی دولتی مراجعه كرده بودند تا به جدیدترین درد مرادقلی-پیرمرد سنگین وزن۷۵ساله-رسیدگی شود.

مرادقلی سكته نخاعی زده بود و با واكر راه می رفت.در اثر -شاید یك بی احتیاطی- زمین خورده و در نتیجه استخوانهای كنار لگنش شكسته بود و باید فورا عمل می شد.

آن بیمارستان بزرگ و تخصصی دولتی در آن ایام تعطیلات عید به دلیل كمبود متخصص جراح،وقت عمل پیرمرد را به پنج روز دیگر حواله داده بود.

نتیجه اما همین شده بود؛مراجعه به چند بیمارستان و در نهایت بستری شدن در یك بیمارستان خصوصی تا در سریع ترین وقت ممكن عمل جراحی انجام شود.

****

درست روز سوم فروردین ۹۷ بیمار مصدوم ۳۸ساله ای در حال دید و بازدید نوروزی، هنگام پیاده شدن از ماشین دچار خطای محاسباتی شد و در جوی آبی با ارتفاع حدود یک متر افتاد و در نتیجه این اتفاق بازوی دست چپش طوری شكست كه بیشتر از سه ساعت را در اتاق عمل گذراند تا پزشكی حاذق بتواند عصب اصلی دست را از بین استخوانهای شكسته رها كند و به كمك پلاتین فاصله ایجاد شده بین استخوانهای خرد شده را پر كند.

****

ساعاتی از عمل جراحی اش می گذشت و اثر مخدرهای تزریق شده در حال از بین رفتن بود، از درد به خود می پیچید؛در این حال بود كه پیرمرد بیمار و دو پسرش وارد اتاقی شدند كه او هم آنجا بستری بود.

دو پسر جوان پیرمرد بیمار، مثل فرشته دور پدر می چرخیدند و در همان حال شرمسار از مزاحمت ایجاد شده بارها ا ز بیمار هم اناقی عذرخواهی می كردند.

با وجود تزریق دوباره مسكن توسط پرستار بخش اما سروصداهای عجیب ناشی از درد كشیدن آن بیمار مسن آن قدر زیاد بود كه بیمار جوان تر ناخواسته قید خواب را زد .

بیمار مسن برای عمل آماده می شد؛قبل از عمل نیاز به كارهایی بود كه او باید انجام می داد و به خاطر درد نمی داد؛ در نتیجه پسرانش،زیر نظر پرستار بخش با چاشنی التماس توام با زور مجبور به انجام آن كارها بودند و این همان زمانی بود كه از سوی پدر داعشی و بدتر از داعشی ها خطاب می شدند.

نکته :بیمارستان های دولتی بعضی وقت ها چه کار می كنند؟ اگر یکی کیسه پرپول یا بیمه تکمیلی مناسب نداشته باشد چه کند؟

****

پی نوشت:بیمه تکمیلی هنرمندان و روزنامه نگاران که برآمده از صندوق اعتباری هنر است در این حادثه شدیدا به کارم آمد.

منبع:خبرآنلاین

خیال و خیابانی به بلندای ولیعصر...
چقدر این روزها دلم بیقرار تهران است و قدم زدن در شلوغی های ولیعصر. هر پسین , مست حال و هوای این روزهای تهران می شوم.

سمانه فدایی:

چقدر این روزها دلم بیقرار تهران است و قدم زدن در شلوغی های ولیعصر. هر پسین , مست حال و هوای این روزهای تهران می شوم.

عکس از:علیرضا کیخا

به یاد تمام روزهایی که نبودی و من با خیالت میرفتم تا انتهای ولیعصر و دست در دست تو می رسیدم به بازار پر از رنگ تجریش و تو برایم میان همه ی آن همه هیاهو سمنو میخریدی و نرگس, یکی از نرگس ها را جدا میکردی و میزدی گوشه ی روسری ام, لای موهام و میگفتی شعر چقدر به لبهای من می آید, دستم را سفت میگرفتی توی دستهات و میگفتی حاضری ؟ و من میدانستم که قرار است تمام خیابانهای شهر را پرواز کنیم... چقدر دلم برای تمام خیابانهای تهران تنگ است, و برای تویی که هیچ وقت نبودی و سهمم از داشتنت سایه ای بود از خیال بودنت.

به این روزها که می رسیدیم کاری نداشتیم بجز شاعری و تو مدام درِ گوشم زمزمه می کردی ترانه هایی که فقط در خواب دیدمشان . شب که میشد شروع عاشقانه های ما بود که تنها بین دستان و چشمانمان رها میشد, مینشستی روبروم و دستهایم را سفت میگرفتی و انگار قلبت میان دستهایت می تپید و فقط نگاه میکردی و من برایت غزل غزل حافظ میخواندم و تو بیت بیت مست میشدی ... به خودمان که می آمدیم ساعتها مشاعره بود و معاشقه بین نگاه ها و کلماتی که ردش روی لبانم هنوز احساس میشود.

دلم این روزها تویی را میخواهد که سهمم از داشتنت فقط خیال بود و خیال و خیابانی به بلندای ولیعصر...

loading

شما میتوانید 5 خبرگزاری را پین کنید

می توانید یکی از خبرگزاری ها از حالت پین درآورده و مجددا تلاش کنید

بستن